|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
happy birthday ( زندگي من )
![]()
![]()
تولد عشقم مبارک.یه دنیا بوسه ی عشق تقدیمت همه ی وجود من.هانای ناز من.عاشقتم دنیا دنیا.دوست دارم هانی![]()
![]()
![]()
تولد خودم هم که چند روز دیگه س،پیشاپیش مبارک![]()
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه دهم آبان 1388
لينك مطلب
عشق آسمانی ( زندگي من )
یکم شهریور، سالگرد ازدواجمون مبارک
یه دنیا عشق فدای چشمای نازت هانی جونم


نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه دوم شهریور 1388
everybody need somebody to love ( زندگي من )
مدرن تاکینگ
مدرن تاکینگ
مدرن تاکینگ
وای.....تمام زندگیم روی آهنگای این گروه گذشت...
تازگی یکی از آهنگایی که نمیدونم چطور نداشتمش!! رو از یه سایت محشر گرفتم...
داشتم پرواز میکردم...انگار از روی زندگی من آهنگاشونو خوندن! واقعا ای ول دارین.ای ول!
آهنگش رو چند روز دیگه رو وبلاگ میذارم .
..........................................................
هانا جونم.دورت بگردم.فدات بشم.عمر من.جون من.ناز من.عزیز دلم....آخ که چقد دوست دارم...
تمام وجود و زندگی و هستی منی..
نازنینم.خیییییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم.خیییییییییییییییییییییییییییییلی.
ما موفق میشیم.مطمئن باش.همه چیزمو از دست دادم به خاطر خونواده ی آشغالم.
توام همینطور.
اما دارم همه چی رو دوباره به دست میارم.به خدا از اون وقت که با پدر و مادر و برادر نکبتم حرف نمیزنم زندگیم یه طور دیگه شده.خیلی شاد و سرحال تر شدم.خیلی.امیدوارم که به زودی یه کاری پیدا کنم که دیگه خیلی عالی میشه.
بالاخره موفق شدیم زندگیمونو تا حد زیادی اونطور که میخوایم بسازیم...
دیدی؟دیدی بالاخره خوشبختی رو به دست گرفتیم؟ خوشبختی رو؟ شادی رو؟
حالا باورت شد که هیچ وقت اشتباه نمیکردم؟ دیدی باید مقاومت میکردی؟ دیدی -چون مثل همیم- تنها کسی که داری عشقته؟ دیدی این عشق به تمام دنیا می ارزه؟
الان باید به فکر ساختن آینده مون باشیم. به فکر به دست آوردن پول.به فکر کار. به فکر زندگی.
حالا که خونواده حیوون صفت من کاملا تنهام گذاشتن و گفتن تا وقتی که اونطور که میخوایم زندگی نکنی و اونطور که میخوایم نشی!!! تو رو مرده میدونیم!و کاری به کارت نداریم!!!
آخه یکی نیست بگه: حیوونای کثافت! تمام بدبختیا و سیه روزیای من برخاسته از رفتارای نسنجیده و کارای حماقت آمیز و جو آشفته و جهنمی بود که شما واسم درست کردین.برادر بی شعورم که کارش تمومه.مجبوره که که عین یه موجود بی عقل هی بگه چشم و مطابق سلیقه اونا زندگی کنه! اونم چه سلیقه ای !!! هیچ احمقی حاضر نیست یه لحظه تحملشون کنه!!!!!! اینو دیگه همه میدونن!
حالا میخواین به زور منو به زانو در بیارین؟؟؟ کور خوندین! حالا اوضاع کاملا فرق میکنه.الان به کمک دوستام و همت و اراده ی خودم میتونم اونطور که میخوام زندگی کنم.فقط یه مدت زمان خاص میخوام که بتونم کاملا استقلال پیدا کنم .نمیخوام همسر نازم سختی بکشه.میتونم.فقط زمان میخوام.
الان هم فقط ۶ ساعت در شبانه روز میرم خونه.فقط واسه خواب.که جو خونه اینقدر جهنمیه که هرگز نتونستم یه خواب راحت تو اون جهنم داشته باشم!!!
خوشحالم.خوشحالم از اینکه هیچ وقت جا نزدم.خوشحالم که هدفم رو هرگز از یاد نبردم.خوشحالم که خودم رو ساختم.خوشحالم از اینکه همه دوسم دارن. نمیدونم باورتون میشه یا نه.اما الان طوری شدم که تقریبا هر کسی با نگاه اول و اولین دیدار باهام دوست میشه.اینو فقط خودم میدونم چرا و بس.فقط اینو میتونم بگم هیچکس نمیتونه در مقابل نیروی عشقم مقاومت کنه...عشق به زندگی.
با تمام اینا هستن خیلیا که نتونستن و نمیتونن با یه ذره اراده زندگیشونو تغییر بدن.نمیدونم تا کی میخوان به خودشون دروغ بگن...تا کی...تا کی زجر؟؟؟
به خاطر شرایط زندگیم همیشه عمق قضایا رو میبینم.همیشه کوچکترین تغییر حالت و رفتار آدما تحت نظرمه.خیلی زود میتونم تو دلشون راه پیدا کنم.اما راستش الان جز دوستای ثبتی و قدیمی و عشقم نمیخوام با هیچ کس ارتباط داشته باشم...
هیچ کس. مگه اینکه رابطه کاری باشه یا مسائل روزمره زندگی... بماند چرا...
به هر حال.
تنها گناه من این بود که میخواستم اونطور که میخوام زندگی کنم.هیچ وقت تو زندگیم مزاحم کسی نشدم و کسی رو اذیت نکردم.البته اگه الان کسی چپ نگاهم کنه و کوچکترین دخالتی تو زندگیم داشته باشه-مگه اینکه خودم بخوام- و به خاطر حسادت یا هر کوفت دیگه ای مزاحمم شه و سنگ جلو پام بندازه زندگیشو به آتیش میکشم. زندگی یه نفر از همین مزاحمای حسود رو به چنان جهنم سوزانی تبدیل کردم که به مرگش راضی شده! چرا؟ چون به هر روشی- توجه کنین: به هر روشی- متوصل شد که من و عشقم رو از هم جدا کنه و هزاران بار -با وجود خوبیهایی که در حقش کردم- زیرابمون رو زد!!!
منم نامردی نکردم.پدرشو جلو چشش آوردم!! جالب اینجاس این دختر از اعضای خانواده همین عشقمه.یه انگل حسود! خدا نکنه یه دختر حسادتش گل کنه.مادرش رو هم میکشه اگه با وجود کشتنش به هدفش برسه.اینو مطمئن باشین.
تو این دور و زمونه خونواده دیگه تقریبا بی معنا شده.هستن معدودی خوشبخت و بافرهنگ.اما اکثرا به لجن کشیده شدن.پس پیشنهاد میکنم اگه از این دسته این تا اونجا که میشه از خونواده دور شین.حرف مفت و چرندیات مردم رو ول کنین.این زندگی شماست نه مردم. البته شرایط روحی هر فردی فرق داره و هر کسی به راحتی نمیتونه قید خونواده رو بزنه...راهای زیادی هست که از دست تفکرات تحمیلی و مزخرف خونواده خلاص شین.پس با توجه به شرایط خودتون بهترین راه رو انتخاب کنین.فراموش نکنین شما یه انسان هستین. یه انسان عاقل و کامل و بالغ.نذارین خونواده و شرایط محیطی و فرهنگی، زندگی رو ازتون بگیره.
این حق شماست که زندگی کنین.اونطور که میخواین.این شعار منه.فقط -اونطور زندگی کردنتون طوری نباشه که مزاحمتی واسه کسی ایجاد کنه-.خوبه؟
این کاملترین و بهترین تعریفیه که میتونم به شما ارائه بدم.مو لای درزش نمیره!! نه؟؟؟
یه توصیه هم به این عاشقای دلشکسته و این عاشقای دلسوخته و............میکنم.
اینقد چرندیات بار این ذهن و مغز بیچارمون کردن که پدر هممون در اومده.....!
بابا عشق اون چیزی نیست که تو اکثر وبلاگا و سایتای چرت راجبش مینویسن.عشق آشوب نیست.عشق غصه نیست.عشق بدبختی نیست.نه به خدا نیست...
کلیات ماجرا اینه:
۱-عشق باید حتما حتما ۲ طرفه باشه.
۲-وقتی میخواین عاشق شین قیافه رو اولویت اول قرار ندین.به خدا بدترین قیافه ها هم با آرایش و جراحی و هزار تا کار دیگه خوشکل خوشکل میشه.ضمن اینکه یه مدت که ازدواج کردین قیافه هم تکراری میشه و وای به اون روز! اگه تفاهم نداشته باشین طلاق! عاشق قیافه شدن اصلا عشق نیست! میل جنسیه.و در واقع قیافه یه تحریکه واسه میل جنسی.پس هواستون باشه. این دیگه بستگی به سلایق افراد داره.فقط نباید اولویت اول باشه.به هیچ وجه.در غیر اینصرت هرگز عشق واقعی رو تجربه نخواهید کرد.
۲- اگه قصدتون برقراری ارتباط دائمیه ، هدفتون رو مشخص کنین.بی خودی دختر و پسر مردم رو علاف خودتون نکنین.وقتی انتخاب کردین، وقتی آشنا شدین، وقتی قول دادین... شما دیگه مسئول هستین.شکستن دل یه عاشق بدترین گناهه.و مطمئن باشین تقاص پس خواهید داد.خواهید دید.
۳-به خاطر خونواده و مسائل زندگی و از این چرت و پرتا پا پس نکشین.عاشق هرگز نمیگه دیگه نمیتونم!!!!!!!! مثل کوه پدر مشکلاتو در بیارین.تا وقتی که نفس میکشین.این عشقه.میفهمین؟ این عشقه. وقتی دختر وپسر این ثبات و پافشاری رو ببینن علاقشون هزار برابر میشه.این احساس که یه تکیه گاه داری که بهش تکیه کنی فوق العاده س....تو دیگه هرگز تنها نیستی.میفهمی؟ حالا لازم نیست رو همه ی کارا پا فشاری کنی.اگه دیدی هوا پسه!( شرایط خونواده و اجتماع تا وقتی که ازدواج نکردین) با سیاست پا پس بکشین.نه اینکه از عشقتون جدا شین.
متاسفانه من چون فکر میکردم خونوادهامون با شعورن. به خاطر اشتباه عشقم مجبور شدم به خونوادم بگم و ........جهنم به پا شد!!! اگه یه همچین خونواده هایی دارین جیکتون در نیاد.وگرنه فاتحتون خوندس!!
این عقد و ازدواج و خوندن آیه قرآن و....... چرت و پرتی بیش نیست!!! آخه کجا دیدی ۴ تا آیه قرآن یه خوشبختی و پایداری رابطه رو تضمین کنه؟؟؟ این شمایین که خوشبختی رو به دست میارین و تعیین میکنین با هم باشین یا نه.اگه بخواین.
حالا مهم نیست.بذار ۴ سال، نه ۱۰ سال طول بکشه.شما هدف دارین.وقتی عاشق باشین همه اینا بی ارزش جلوه میکنه.چون به عشق هم واسه به دست آوردن زندگی تلاش میکنین. و خدایی خیلی باحاله واسه من یکی.......! به وجود این همه سختی و بدبختی!! بازم بهم خوش میگذره.محشره.
فدای عشقم بشم.
۴- هرگز با عشق ثانیه ای و اینکه طرف پولداره و .. از این بحثای ظاهری گول چی؟؟؟ نخورین دیگه!!٬
حتما حتما یه مدت زمان بخصوص واسه آشنایی لازمه که مشخص شه میتونین با هم باشین یا نه...
این مدت زمان واسه من حدودا ۳ تا ۴ ماه بود.تو اون ۴-۳ ماه اگه میدیدم تو مسائل مهم- نه تفاهم در مورد رنگ مورد علاقه- با هم ست نیستیم، یقینا ازش جدا میشدم. اما دیدم عشقم به تمام معنا یه کپیه از خودم.واقعا محشره.
خیلی مسائل و حرفای دیگه هست که کاوه نمیذاره بنویسم!!!! هی میگه بیا بریم پدرم در اومد اینقد منتظر شدم (کافی نت هستیم)........
به هر حال...
زندگی کنین و خوش باشین.همه چی درست میشه.هدفتون رو مشخص کنین و سر حرفتون وایسین حتی اگه ۱۰ سال طول بکشه...
همه چی ممکنه.یقینا...
بابای
نوشته شده توسط شاهین در شنبه ششم تیر 1388
رعایت احترام نشانه شخصیت شماست! در غیر اینصورت برخورد قانونی میگردد!!! ( زندگي من )
طبق معمول همیشگی نظر خصوصی و....
یاسمن خانوم دلم میخواست آدمایی مثل شما از روی زمین محو میشدن که حداقل از حرفای مفت یه عده شیرین عقل مثل تو راحت میشدیم.میبخشین...آخه میدونی چیه؟؟؟!
بخون تا بگم...که یاد بگیری زندگی یعنی چی. جوجه!![]()
یه قسمت حرفت خیلی خنده دار و مسخره بود!!!
گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره!! این حرفت درسته اما نه واسه من!
من الان از جانب خونواده ۹۹ درصد طرد شدم.
یه چیزی که تا حالا هم نگفتم اینه.برو بمیر!
من مبتلا به کم کاری حاد تیرویید هستم.باید تا آخر عمر تحت نظر پزشک باشم.ضمن اینکه به خاطر مشکلات خاص دیگه هنوزم بیماریم کنترل نشده و مشکلات دیگه ای هم هست که اصلا نتونستم برم دنبالش.واسه اینکه خونواده بهم پول نمیدن.
حرف از گرسنگی زدی.میدونستی به خاطر همین مشکلات:
۱. به زور بهم غذا میدن و پیش میاد یکی دو روزی هیچی نمیخورم و میدونستی به خاطر بیماریم اگه غذا نخورم تشنج میگیرم و کارم به بیمارستان کشیده میشه و یه بار هم این اتفاق افتاده که هیچکس به جز یکی از دوستام از این خبر نداره؟
۲.میدونستی به با پسرای دیگه فرق دارم و به پای عشقم حاضرم جون بدم و تو این ۱۱ ماه ارتباط با عشق عزیزتر از جانم تنها مشکلی که پیش اومده یه اشتباه از جانب عشقم بود که دارم حلش میکنم؟اونم به خاطر خونوادش؟
۳-میدونستی تمام مشکلات زندگی و خیلی مسائل دیگه که امثال تو از درکش کاملا عاجزن رو خیلی بهتر فهمیدم؟ و مهمتر از همه این حرفت آنچنان مسخره و مزخرف بود که به یقین میگم احمقی بیش نیستی!( آدمایی مثل تو که زندگی رو گلستان میبینن همیشه از مشکلات مینالن!)
آخه بیشعور! زندگی چنان به من سخت گرفته و همین الانم داره میگیره که اگه جای من بودی جفتک مینداختی! زندگی خیلی سخت تر از تصورات توئه.خیلی.اما اینو اصلا نفهمیدی.کسی که مشکلات بیشتری تحمل کرده قدر زندگی رو بیشتر میدونه.به خدا با همین وضعیت هم تک تک مشکلات رو از سر راه برمیدارم و بازم میگم زندگی خیلی قشنگ تر از تصورات توئه.وجود ۴ تا انگل بی خاصیت مثل تو که جز اعصاب خوردی چیزی برای کسی نداره نمیتونه مفید باشه.امیدوارم ازم کوچیکتر باشی.در غیر اینصورت فقط واست افسوس میخورم.
منم تا چند سال پیش خیلی از زندگی مینالیدم.فقط میخواستم یکی رو پیدا کنم و باهاش درد دل کنم که آروم شم.اما روز به روز بهتر شدم.نکته قابل توجه اینه که من تنها بزرگ شدم.تنها رشد کردم.و حالا به درجه ای رسیدم که میدونم میتونم هر تحولی که بخوام تو زندگیم ایجاد کنم.این مهمه.من هیچکس رو نداشتم که بتونم بهش تکیه کنم.اما الان تکیه گاه یه نفر دیگه هم شدم.تغییراتی که تو این مدت کردم رو هیچکس نمیتونه باور کنه...
که به تنهایی بتونی یه زندگی رویایی بسازی و مسیر زندگیتو اونطور که میخوای تعیین کنی.
به این نتیجه هم رسیدم که همه تنهان.این وسط من تنها به عشقم ایمان دارم.به کسی وجودش از تمام هستی برام با ارزش تره.من الان موقعیت ازدواج رو ندارم.و چون تنهام تا چند سال دیگه هم این موقعیت واسم پیش نمیاد.اما وقتش که برسه با دست پر همسرم رو میارم پیش خودم و مطمئن باش نمیذارم گرسنگی بکشه!!!!!!!!!!!!!!! با تمام این وجود هم پای تک تک مشکلات هستم.مطمئن باش.مگه اینکه بمیرم.
پس به جای حسودی برو یه کم فکر کن ببین کجای کارت اشتباه بوده.اینم فراموش نکن.واسه این توهین آمیز جواب دادم که توهین آمیز حرف زدی.با اینکه میدونم هیچکس بیکار نیست واسه من نظر بده و از جک و جونواری ۲ سال پیش هستی!!!
به زندگیت برس دیوونه.مطمئن باش با هزار تا حرف مفت دیگه نه اعصابم خورد میشه نه نظرم عوض.الان با کاوه نشستیم فقط به چرندیاتت خندیدیم!!
هیچوقت واسه کسی که هیچی از زندگیش نمیدونی نظر نده و تو کار هیچکس دخالت نکن ایرانی تمام عیار!!! چون به تو هیچ ربطی نداره دیگران چی کار میکنن.مگه اینکه مزاحمت شن.درسته؟
کاش فرصت آپ کردن داشتم!
نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه دوم تیر 1388
اگر فرصتی دوباره داشتم... ( زندگي من )
اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود
و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن
کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب
زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به
شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای
آنها خیره می شدم
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم
نقش می بندند
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می
خندیدم
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم
فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر
است .
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می
بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و
معجزه خداوند را به نمایش بگذارم
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم : بسه
دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به
دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم
نوشته ای از ارما بومبک
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه هفدهم خرداد 1388
love...forever ( زندگي من )
و بالاخره اومدم...
دنیای شاهین با تجربه هایی بیشتر و زندگی شیرین تر بازم میاد که مهمون دلاتون باشه.
یه زندگی واقعی با همه ی تلخی ها و شیرینی هایی که داره.
زندگی یه دختر و پسر شیطون که واسه هم میمیرن.که واسه رسیدن به هم یه دنیا سختی کشیدن.
زندگی دو تا عاشق که زندگی رو فهمیدن...اما مزاحمای اطرافشون زندگی رو به کامشون تلخ کرده.اما هیچ وقت از مبارزه واسه رسیدن به هدفشون دست نکشیدن.
و حالا...
دنیای شاهین و هانا با یه دنیا تجربه میاد که همدم همه ی عاشقایی باشه که عشق و زندگی رو درک کردن.
اینجا ماورای تصور شماست.تو آزادی که اونطور که میخوای زندگی کنی و لذت ببری.اینجا فقط عشق و مهربونی رو میتونی پیدا کنی.اینجا یاد میگیری زندگی کنی.آرامش رو با تمام وجودت حس کنی.و باور کنی زندگی اونقدرها هم که بهت گفتن و تحمیل کردن زشت نیست.بهشت تو به دست خودت ساخته میشه و افکارت سرنوشت تو رو رقم میزنن.
اینجا یاد میگیری اگه هدفی داشته باشی و به خاطرش از همه ی وجودت بگذری، خدا هم نمیتونه مانعت باشه...
زندگی یعنی همین.با عشق تلاش کردن واسه رسیدن به اون چیزایی که میخوای به دست بیاری.
من تمام زندگیمو فقط و فقط مدیون خودمم.به تنهایی از مشکلات و بدبختیایی گذشتم که هرگز نمیتونین حتی تصورش کنین...
اما اینا باعث شد از لحاظ فکری و درک زندگی و دنیای اطرافم به چنان حد بالایی برسم که بزگترین فلاسفه ی دنیا هم شاید نتونن باهام مقابله کنن...
دوس دارین شروع کنین.زندگی خیلی خیلی ساده تر از تصور شماست...
از زندگیتون لذت ببرین.
ضمنا به زودی همسرم وبلاگش رو با من یکی میکنه و همراهم میشه.
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در شنبه نهم خرداد 1388
سال 88 مبارک ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.میبخشین بابت تاخیر تبریک سال نو ...
امیدوارم لحظه به لحظه زندگی رو حس کنین.

شاهين و هانا
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
live is life ( زندگي من )
تو این موندم چرا همه خصوصی واسم نظر میدن؟؟!
از دوستای عزیزی که با وجود آپ نکردنم بازم به یادم هستن ممنونم.
راستش اصلا فرصت آپ کردن ندارم.اگر هم داشته باشم اینجا دیگه دفتر خاطرات من نیست.
به هر حال نگرانم نباشین.
همه چی عالیه. توپ توپ...!
با عسلم داریم زندگی میکنیم.فقط عشق و صفا.حاضرم قسم بخورم تو تمام ایران دو نفر دیگه رو مثل ما پیدا نمیکنید. و اگر هم باشه ارتباطشون باحالتر از ما نیست! اینو با تمام وجود میگم و مطمئنم.
تا ۲ سال دیگه میخوام برم خواستگاریش.با مادرم هم حرف زدم.اگه پدرم موافقت کنه و سنگ جلو پام نندازه همه چی حله.همه چی...
مادرم میگفت حس میکنم هنوز بچه ای...
اما حرفایی زدم که کپ کرد...
گفتم: تو خونواده ما، بین تمام اقوام و فامیل ۴ تا خانواده خوشبخت و کامل پیدا نمیکنی!!
همه با درجات مختلفی از بدبختی دارن روزگار میگذرونن.هیچ کدوم معنای زندگی رو نمیفهمن..حتی خود تو...
با وجود این همه حرفایی که زدم، بازم داری طبق روال گذشته پیش میری و ...
تو میگی تجربه نداری.تو اصلا فهمیدی چطور زندگی کردم؟ چی به سرم اومد؟چه زجری کشیدم؟ و قتی هم یه چیزایی رو فهمیدی به جای کمک .......
شماها و اونایی که تجربه داشتن چه غلطی کردن؟؟؟؟جدی میگم.چه غلطی کردن؟ به خدا بچه شمایید! این زندگی نیست.جهنمیه که خودتونم توش موندید.فقط و فقط به خاطر حماقتهای گذشته و ترس از تغییر دادن اوضاع..که مبادا بدتر شه...!!!
نه.من به هدفم رسیدم.خودتم خوب میدونی مادر که همیشه و همیشه تنها بودم.مسبب تمام بدبختیای گذشتم رو شما میدونم و بس.. اینو قسم میخورم که حتی از خونه طرد شم با هانا ازدواج خواهم کرد.
حالا که یه فرشته به تمام معنا زندگی رو و تمام اون چیزیی رو که از دست دادم بهم برگردونده و باعث شده زندیگیم معنا پیدا کنه و هدفی رو واسه زندگی کردنم داشته باشم از دستش نمیدم.به هیچ قیمتی.
هانا به خاطر من از همه چیزش گذشت و عشقش رو ثابت کرد.هانا به من احساس و سرزندگی دوباره بخشید.هانا منو از ۱۸ سال گذشته دور کرد. منم تمام این کارا رو کردم.
من و اون یه کاملا مثل همیم...از هر لحاظ.واسه همین درکمون نسبت به زندگی و نسبت به همدیگه خیلی بالاست. واسه همین عاشقانه ترین زندگی ممکن رو داریم و کاملا احساس خوشبختی میکنیم.
با وجود تمام مشکلاتی که تو زندگیمون وجود داره.
اما دیگه این چیزی اندازه یه نخود! ارزش ندارن. هیچی تغییر نکرده.این من و هانا هستیم که تغییر کردیم...
۱۹ عدد بزرگیه.بزرگتر از تصور تو.بزرگتر از تمام تجربیاتی که داشتی. و این به نحوه زندگی کردن من برمیگرده.من اشتباه نکردم.من به هدفم رسیدم...
خودتم خوب میدونی که هانا چه گلیه.اینو حداقل از تغییر روحیه من فهمیدی.میبینی که چقد شیطون و سرزنده شدم...
دیگه نمیخوام راجب این چیزا حرف بزنم.تو خودت مجبورم میکنی یه جورایی.......
و خیلی حرفای دیگه که نمیشه نوشت. فکر کنم تا دو سال دیگه رضایت پدرم رو هم جلب کنم...
بی خیال.تا ۲ سال دیگه...اوف! فقط باید از زندگی لذت برد.هانی جونم بپر بغلم که دلم یه ذره شده واست...بدو که تا خوشبختی کامل راهی نمونده...
یوهووووو!!
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه چهارم اسفند 1387
O.K ( زندگي من )
سلام دوستای عزیزم.
متاسفانه فرصت آپ کردن رو اصلا نداشتم و ندارم!
اوضاع رو به راهه. یه سری مشکل رو واسه خودم به وجود آوردم که دارم راست و ریستش میکنم.
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه دهم بهمن 1387
این فقط یه احساس نیست... ( زندگي من )
همیشه از خودم میپرسم چرا؟
چرا من اینطوری شدم.اصلا چرا اینطوریم؟؟ جزء معدود انسانهایی هستم که درک کردنشون برای آدمای دیگه کار فوق العاده سختیه..خیلی سخت... و همین باعث میشه همیشه احساس تنهایی کنن.
با توجه به اینکه تمام مشکلاتم و تمام راهکارهایی رو که باید انجام بدم تا از این احساسات دور باشم رو میدونم، تونستم خیلی از مشکلاتم رو از سر راه بردارم اما...
این حس ایده آل گرایی و اوج گرفتنی که تو وجودمه هیچ وقت نمیذاره آروم باشم.من یه روز از انجا میرم. و اون روز دور نیست... هانا هم باهام موافقه...
ای خدا بگم چی کارت نکنه هانا.......!
یه سوتفاهمی یش اومد که بعد ۳ ماه یه جورایی باهاش دعوا کردم. باورم نمیشد...هانی اینقد دوسم داره که به خودش اجازه نداد حتی چیزی بگه که ناراحت شم. هر چند خیلی دلش گرفت و و از دستم ناراحت شد اما....
دیروز یه شاخه گل خریدم و با خواهرش تماس گرفتم که یه چیزی میخوام بهتون بدم که هانی متوجه نشه.خلاصه هانا شب بهم اس ام اس زد و تشکر کرد و .....
این اتفاق باعث شد قدر عشقم رو با تمام وجود بدونم ....
فدای تو بشم من هانی...
باهوش ترین دختری هستی که تا حالا دیدم. تا میگم ب میری برزیل و برمیگردی...!
میدونم که هنوز خیلی حرفا مونده که بهم بگی..در مورد همه چی. من تو میتونیم خوشبخت باشیم.
تو این وبلاگ حرف زیادی واسه گفتن ندارم.اما تو دفتر خاطراتمون حرفای زیادی رو برات نوشتم.باورم نمیشد درک کنی هانی... به خدا باورم نمیشد.
اون حرفا برای هر آدمی قابل درک نبود.خیلیها به مسخرش میگیرن.خیلیها چشاشون چهار تا میشه! و بعضیا هم میرن تو فکر...
شاید یه روز همه چی تغییر کنه. من هنوز با ذهنم درگیرم.بزرگترین هدفم فعلا اینکه بهت برسم.همون اوایل متقاعدت کردم که هیچ چیز غیرممکنی تو این دنیا وجود نداره به شرط اینکه بخوای...همین.
دوست دارم زندگی کنیم.زندگی کنیم و...باشیم...
دوست دارم عسلکم
این چند تا عکس هم (که به فشن شاهین معروف شده!) رو هم پریروز گرفتم!
واقعا فشن شدم نه؟؟؟!



نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه چهارم آذر 1387
تولد شاهین ( زندگي من )
دیروز..
۲۱ آبان.
سالروز تولدم. باشکوه ترین روزی که که تو تمام عمرم داشتم.احساساتی که نظیرش رو تجربه نکرده بودم...
هانی جان.عسلکم... با تمام وجود دوست دارم. در کنارت عشق رو تجربه کردم.دیروز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...
سعید جونم.دوست سالهای تنهایی من. این دوستی پاک رو با تمام وجود نگه میدارم و به خاطر همه چی ازت ممنونم دوست عزیزم.
کاوه جانم. به خاطر بودنت تو تک تک لحظه های زندگیم و شریک غم وشادی بودنت ازت ممنونم. از تو هم ممنونم که همیشه به فکرم بودی و هستی...
از خودم هم ممنونم که همیشه سعی کردم به پیشرفت فکر کنم.به تغییر یافتن و بهتر شدن و بهتر شدن و.....
و در آخر از تو ای زندگی به خاطر بخشیدن یه زندگی دوباره به من ممنونم. زندگی دوباره ای که روز به روز داره بهتر و بهتر میشه. ممنونم به خاطر همه ی اون چیزایی که بهم دادی...
من ۱۹ ساله شدم
و الانم ۱۹ سال و ۱ روزمه!

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
شادترین جشن تولد عشقولانه ( زندگي من )
وای خدا عجب روزی بود امروز......
ترکوندیم به خدا... فقط و فقط شادی و خنده و حرفای عشقولانه و ..........وای ...
هیچ وقت قیافه ی امروز عشقم رو فراموش نمیکنم...با لبخند قشنگش عین فرشته ها شده بود...
فدای اون نگاهت.نوشته هات رو به اعماق قلبم سپردم که هر لحظه و ثانیه به یادت باشم....
دوست دارم نازنین...![]()
![]()

نوشته شده توسط شاهین در شنبه سیزدهم مهر 1387
تولد عشقم....آخ جون...! ( زندگي من )
وای ی ی ی .....
نمیدونید این مدت چقد خوش گذشت.باورتون نمیشه.
وای!! اندازه این ۱۸ سالم از زندگی لذت بردم....
طی یه سری اتفاقات با یه جهانگرد اروپایی رفتیم سفر.مریوان .. پاوه و کرمانشاه.
البته بدون اطلاع خانواده! به مامان جون گفتم میرم باغ یکی از دوستام که دو کیلومتری سنندجه!!
متاسفانه وقتش رو ندارم که ماجرای سفر رو بنویسم و عکسارو بذارم...
اما جدا باورتون نمیشه که چقد خوش گذشت... راستش اصلا فرصت وبلاگ نویسی هم ندارم.هر خاطره ای هم باشه تو دفتر خاطرات مشترک بین من و عسلم نوشته میشه و بس.
دارم لحظه شماری میکنم واسه تولد عشقم. چهاردهم تولدشه.اما چون نمیتونه یکشنبه بیاد بیرون یه روز انداختمش جلو. میخوام بترکونم. تقریبا همه چی آماده س.خودش هم خبر نداره فردا میخوام چی کار کنم.اما حاضرم شرط ببندم یکی از شادترین روزای زندگیم خواهد بود...
فدات بشم گلکم.باورت نمیشه چقد دوست دارم.تولدت رو با تمام وجود به تو تک ستاره ی درخشان زندگیم تبریک میگم. میدونم که لحظات خوشی رو در کنار هم خواهیم داشت. تو اولین نفری هستی که فقط و فقط به زندگیم شادی و سرور بخشیدی. حالا میتونم عشق رو ...عشق واقعی و خالصانه و بی ریا رو درک کنم... عسلم امیدوارم هر روز و هر لحظه ی زندگیت پر از شادی و شادمانی باشه و لحظه لحظه ی بودنمون در کنار هم عاشقانه.
فدای نگاه قشنگت بشم من. جیگلم...!![]()
![]()
میدونم که توام شاید بیشتر از من دوسم داشته باشی.....![]()
اما خب هنوزم خبر نداری من یه همچین وبلاگی دارم !!! و چقدم دوست دارم ....که توام با خیال راحت احساس آسمانی خودت رو برام بنویسی...
وای عزیز دلم.دلم لک زده واسه دیدنت.بهتره برم خونه که فردا زود بزنم بیرونم بقیه کارا رو ردیف کنم.به احتمال زیاد میریم کافی شاپ یکی از دوستام.اونجا خیلی راحت میشه یه جشن تولد خیلی باحال رو در نهایت آرامش و شادی برگزار کرد....
تولدت مبارک تک ستاره ی فروزان زندگی من


نوشته شده توسط شاهین در جمعه دوازدهم مهر 1387
برای همیشه و همیشه کنارم بمان...در کنارت خواهم ماند... ( زندگي من )
چقد لذت بخشه وقتی میبینی انتظارت به پایان رسیده و تونستی به هدفت برسی.به کسی که میخواستی...به عشقت. و لذت بخش تر از اون اینکه حالا دیگه میتونی از چشمه ی زلال عشقت استفاده کنی و به آرامش برسی و این احساس آسمانی رو با تمام وجود درک کنی...
خوشحالم که عسل هم همین احساس رو داره.این رو با تمام وجود حس کردم...
تا حالا به عسلم نگفتم یه همچین وبلاگی دارم.شاید هم به این زودیا بهش نگم...
اما یه روز که واقعا حس کردم هردومون یکی شدیم...از هر لحاظ اونوقت پسورد وبلاگم رو هم بهش میدم که باهاش حال کنه![]()
نمیدونم چرا... اما ترجیح میدم اینجا خلوتگاهی باشه برای رسیدن به آرامش. از اینکه تعداد بازدیدهای وبلاگم هم داره کم و کمتر میشه واقعا خوشحالم.واقعا.اینطوری احساس آرامش بیشتری میکنم.
چند وقت پیش هم یه تولد باحال داشتیم.تولد سامان جونم که بهش میگم سامی!
اون شب که تولد گرفتیم با بر وبچ دیگه خونه نرفتیم.با کوچولو و سامی مغازه موندیم . من و سامی هم بغل هم خوابیدیم! خواب بدی نبود!!! فقط هر چند وقت که چشام گرم خواب میشد یهو !!! سامی بلند میشد و وسط خوابش !! میپرید بغل من!!
خلاصه توبه کردم دیگه کنارش نخوابم! جالب اینجاس صبح که بهش میگفتیم چی کارا کردی میگفت : من؟؟؟؟!!!!![]()
و بالاخره اینکه حالا خاطرات اصلی زندگیم رو جای دیگه ای مینویسم
در واقع خاطرات زندگیمون...![]()
خدا وکیلی الان خیلی حال میده...
تمام تجربیات زندگیم و اطلاعاتی که در مورد روابط بین دختر و پسر و عشق و ......جمع کردم و دارم یه کارایی میکنم که لحظه لحظه بودنمون در کنار هم واقعا لذت بخش باشه... و خوشحالم که تونستم موفق باشم. برای اولین بار احساس میکنم رابطه ای بدون نقص رو تجربه میکنم ...
تنها چیزی که ازش میترسم اینکه عسل دانشگاه قبول شه!!! چرا؟ چون هر دختر و در واقع هر آدمی رو دیدم که پاشو گذاشت تو دانشگاه یه رابطه ی کاملا حسنه و پسندیده و صد البته عادی و بدون منظور!!!!!! با همکلاسیاش برقرار کرده و با هر کی بوده ( حتی عشقش)..... تقریبا به هم زده و منکر هر نوع رابطه ای شده...!!!
اصلا نمیخوام در مورد عسلم اینطور فکر کنم.مطمئنا اگه رابطه ما همینطور ادامه پیدا کنه هیچکدوم قلبا نمیتونیم یه همچین کاری رو انجام بدیم. من که فکر میکنم احتمال یه همچین چیزی خیلی ضعیفه...به هر حال گذر زمان همه چی رو مشخص میکنه.مهم الانه که به بهترین شکل ممکن در کنار هم از زندگی لذت ببریم...
بحث دانشگاه پیش اومد...نمیدونم باورتون میشه یا نه... اما کوچکترین احساسی نسبت به قبول شدنم و دانشگاه رفتنم ندارم...! یه جوراای خیلی از زندگی سرد شدم. دوست دارم همه وقتم رو با عسلم بگذرونم که اونم نمیشه. تنها وقتایی رو که باهاشم احساس آرامش واقعی رو واقعا حس میکنم.اون لحظات بیشتر دلم میخواد سرمو بذارم رو شونه هاش و بخوابم....
وای...
چه آرامشی![]()
چند وقت دیگه هم تولد عسل جونمه.میخوام یه جشن دو نفره خیلی باحال ترتیب بدم .طوری که شیرینیش تا سال بعد از یاد هیچکدوممون نره... به امید اینکه همیشه عاشق هم بمونیم...

نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه یکم مهر 1387
دوست دارم عسلم... ( زندگي من )
اتمام خونه تکونی و آغاز دنیای ما... ( زندگي من )
آخی.......!!!
خدا وکیلی جونم بالا اومد تا این وبلاگ رو یه گرد گیری اساسی بکنم!
تازه شده یه وبلاگ باحال که مطالبش رو میشه خوند!!!!!!
اما فکر کنم بیشتر از ۵۰ درصدش رو پاک کردم!
بالاخره چیزی که دیروز آرزوش رو کرده بودم به حقیقت پیوست.این عسل خانوم ما ( که اونم یه جورایی مثل خودم غرور خاصی داره) بهم گفت احساست نسبت به من چیه و من هم........ بهش گیر دادم که تو اول بگو!!!!!! و بالاخره طلسم بعد ۲ ماه شکست!!!![]()
عسل جونم به دنیای من خوش اومدی....
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
victory ( زندگي من )
با روشن شدن همه ی مسائلی که یه زمانی برام یه معضل لا ینحل بود و آشنا شدنم با کسی که بعد از ۱۰ ماه تلاش بی وقفه پیداش کردم و با قبولیم تو دانشگاه تقریبا زندگیم شکل تازه ای به خودش گرفته.
و بالاخره قرار شد که مغازه پدرم رو واسه همیشه تعطیل کنیم و من به جاش خدمات نرم افزاری و فروش لوازم جانبی کامپیوتر بزنم و ......
اما هیچ کدوم از اینا به اندازه آشنا شدنم با این خانوم خانوما خوشحالم نکرده...
راستش اون هنوز نمیدونه که اصلا یه همچین وبلاگی دارم! به خاطر تجربیاتی که داشتم تمام این مدت رو فقط رو شناختش کار کردم. و درست لحظه ای که فکر میکردم انتخابم اشتباه بوده .........فهمیدم که دوسم داره... اما هیچ کدوم تا حالا مستقیم به هم نگفتیم که...
دلم میخواد همه چی اون طوری پیش بره که یه رابطه ی کامل رو به وجود بیاره.
تموم شد. تمام مشکلات من تموم شد.
دیگه داریم زندگی میکنیم... و صد البته زندگی همه ما مشکلات خاص خودشو داره.اما من احساس خوشبختی میکنم.چون امید به زندگیم رو به دست آوردم.بالاخره کسی رو پیدا کردم که به خاطرش نفس بکشم.به خاطرش تلاش کنم.این جزیی از روحیات و وجود منه.من اینطور احساس خوشبختی میکنم.
دلم لک زده واسه اینکه فریاد بزنم دوست دارم ........ و اینو از زبون خودشم بشنوم اما..... شاید هنوز خیلی زود باشه.اون امسال با وجود رتبه ی خوبی که به دست آورده بود قبول نشد و باز داره میخونه واسه دانشگاه. و این برای من یه فرصت استثناییه که بتونم شرایط رو واسه یه آینده هر چه بهتر آماده کنم... با وجود اینکه هیچکدوممون حرفی از ازدواج و این جور چیزا نزدیم اما فکر کنم تو این ۲ ماه تا حدی از هم شناخت پیدا کردیم و حس میکنیم میتونیم که یه زندگی رویایی رو داشته باشیم هر چند که اون افکارش مثل من رمانتیک نیست! اما خیلی مهربونه.
باورم نمیشه.تمام زندگیم رو دنبال یه همچین دختری بودم...
خیلی دلم میخواست این وبلاگ رو کسی نمیخوند که راحت توش مطلب بنویسم اما دیگه غیر ممکنه همچین اتفاقی بیفته!!!!!
به زودی نصف مطالب وبلاگم رو پاک میکنم.خاطرات این ۴ سال رو به نقاب خاک میسپارم. ذهنم رو از تمام این مسائل خالی کردم و از آخرین امتحان هم سر بلند بیرون اودم!! ( اینم بماند) نمیخوام خانومی وقتی این وبلاگ رو میخونه طور دیگه ای فکر کنه. هر چند میدونه که با چند نفر ارتباط داشتم و جریانات چی بوده. واقعا خوشحال شدم که درکم کرد... اما هیچ دلیلی نمیبینم که وبلاگ نازنینم رو آلوده کنم به ..( بی خیال)
حالا مطمئنم که به اون چیزی که میخوام میرسم...
من هیچ وقت عاشق نبودم.اینو با همه ی وجود میگم که همه ی اینا یه اشتباه بیشتر نبود.....واقعا یه اشتباه بیشتر نبود... دیگه هیچ احتیاجی به توضیح نیست.
فقط یه چیزی باید به یه نفر بگم و اونم اینکه :
دوست دارم خانومی.باور کن دست خودم نیست اما... زیاد نمیتونم کلامی ابراز عشق کنم.فکر کنم یه کم دیگه زمان لازمه.تا جاییکه بتونیم جزیی از یک وجود باشیم... شاید بعدا که این مطالب رو بخونی از دستم شاکی بشی که چرا این حرفا رو تو دلم نگه داشتم.اما خودت بهتر میدونی چرا....

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387
call of the wind ( زندگي من )
مطلبی رو که نوشته بودم به احترام یه نفر پاک میکنم... خاله نرگسم.
واقعا دیگه حالم از این جریانات و از این وبلاگ به هم میخوره... تا حالاشم سعید نذاشته پاکش کنم.
و تنها چیزی که با هزار بدبختی و اراده خودم تونستم به دستش بیارم کنترل همه جانبه رفتار و احساسات و زندگی و تصمیمیه که واسه آینده گرفتم...
من میرم. واسه یه مدت نامعلوم.
نمیخوام این وبلاگ محلی باشه برای.....
خواهشا فراموش کنین که همچین وبلاگی وجود داره.جدی میگم. امیدوارم مرور زمان هم کمکتون کنه که فراموش کنین..
من هستم. و زندگی خواهم کرد ...
تنها کاری که ممکنه انجام بدم ترجمه ی آهنگای خارجیه و بس.....
و اگه احیانا روزی برگشتم ۵۰ درصد مطالب وبلاگ رو پاک میکنم...
به امید دیدار
نوشته شده توسط شاهین در جمعه یکم شهریور 1387
میدونم که اشتباه کردم... ( زندگي من )
بالاخره بعد یه مدت نسبتا کوتاه یکی پیدا شد که بزنه تو سرم و بگه داری یه سری اشتباهات تو زندگیت مرتکب میشی...
حدود یکی دو ماه قبل بود که یه سری مشکلات با دوستام پیدا کردم و یه طرفه باهاشون قطع ارتباط کردم... نمیدونم تو این دو سال تا چه حد با روحیات من آشنا شدید...
اگه کسی من رو چند مرتبه ناراحت کنه.. و اگه دلیل رفتارش رو توضیح نده و یا معذرت خواهی نکنه، یه جورایی چنان ازش متنفر میشم که دیگه...( بیا و درستش کن!)
و دیگه برام فرق نداره که طرف مقابلم یه زمانی عشقم بوده یا یه دوست خیلی صمیمی یا هر کس دیگه ای...
اتفاقاتی که ناخواسته افتاده بود منو از دوستام دلسرد کرد. دقیقا زمانی که خودم به خاطر مسائل اخیر نیاز به کسی داشتم که کمکم کنه... برای اونا هم مشکلاتی پیش اومده بود که به من نیاز داشتن... و من هم.......
و کاوه یکی از شبایی که تو پارک بهاران با دوستام جمع شده بودیم یه چیزایی رو بهم گفت که واقعا بیدارم کرد...
روز بعدش با سعید تماس گرفتم و خواستم که ببینمش. با وجود رفتاری که این مدت داشتم، سعید -انگار نه انگار که اتفاقی افتاده- مثل سابق باهام گرم گرفت...
بعد نیم ساعت داریوش با پرشیای پدرش اومد دنبال سعید )(و ظاهرا من) که برن برای عشق و حال! نمیدونم چرا یه حسی بهم گفت نرو... شاید یه جورایی خجالت میکشیدم ازشون.( سامان هم باهاش بود).. خلاصه سعید رفت. بعد یه دقیقه سامان اومد و گفت باید بیای. از اون اصرار و از من انکار که آخر سر خود داریوش گفت بیا دیگه چرا ناز میکنی!!!!!
حقیقتش اینکه من اشتباه کردم...
واقعا اشتباه کردم.من خودم مشکل داشتم و .........
شاید تا حدی این اشتباه رو جبران کرده باشم واسه سعید و سامان. اما داریوش هنوز نه.
که اونم گذاشتم واسه وقت خودش... که حسابی از خجالتشون بیام بیرون![]()
و ........
معذرت میخوام..... همین.
سعی میکنم اگه مشکلی هم دارم باهاتون در میون بذارم نه اینکه همشو درون خودم انباشته کنم و....
همین که همه کنار هم باشیم برام خیلی ارزش داره....
به قول کاوه یه مدته خیلی حساس شدم. و تا کسی یه حرفی میزنه خیلی زود آمپرم میره بالای هزار...
خب بابا چی کار کنم! غم عشق ما را سوزانده بیده!!!
(
)
بی خیال حالا......!
من برم یه کم نرم افزار و بازی(آخ جون!) دانلود کنم... اینجوری نمیشه!!!!!!!!
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
زنگ تفریح! ( زندگي من )
بالاخره فرصتی واسه نوشتن و به روز کردن وبلاگم پیدا کردم... جمعه ها کاوه کلا اینجاست و بعد از ظهر بین ساعت ۱ تا ۴ جاش میام کافی نت که بره خودشو شارژ کنه این مدت اینقد اتفاقای عجیب غریب واسم افتاده که تازه دارم از توهمش میام بیرون!!! این جواب کنکور هم بدجور روحیه ی دوستامو به هم ریخته!!! همه کاملا دفسرده شدن! نمیدونم.. من فقط واسه این ناراحت شدم که چرا دانسته منفی زدم! همین! به درک که پیام کور!!!!! قبول شدم... من به خودم ایمان دارم. ضمن اینکه واقعا دانشگاه آزاد رو بیشتر دوست داشتم که میرم یه جایی خوندم که: انسان خیلی زود به خوشبختی عادت میکند و چون زود عادت میکند،خیلی زود هم یادش میرود که خوشبخت است واقعا راست میگه... شاید تو این مدت یه همچین حسی داشتم که الان به اون صورت ندارمش. البته من فکر میکنم زندگیم یه کم هیجان میخواد! چون بدجوری داره تکراری میشه! به هر حال.سعی میکنم این مشکلم رو یه جورایی حل کنم. راستی تو این مدت چند تا عکس باحال از جریانات این مدت گرفتم... یه شب با کاوه تا ساعت ۴ صبح کاف نت بودیم! اینم از عکسایی که همون ساعت از میدون آزادی گرفتم! این بچه گربه هم دو سه شب پیش هوینجوری سرشو انداخت پایین اومد کافی نت! 


نوشته شده توسط شاهین در جمعه یازدهم مرداد 1387
و اینم از جواب کون کور!! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.....
و امروز جواب کنکور سراسری رو گرفتم...
همون طور که پیش بینی کرده بودم پیام نور!!
و درصد ها رو که نگاه کردم دیدم دقیقا هموناییه که پیش بینی کرده بودم.
تو رو خدا حماقت رو میبینین؟ اگه منفی نزده بودن الان دانشگاه کردستان بودم.و شاید یه دانشگاه بهتر.
مهم نیست.
چیزی که برام مهمه اینه.من فقط یه هفته و اونم هر روز حدود سه ساعت رو واسه کنکور خوندم!بدون هیچ پیش زمینه ای!و قبل از اینکه منفی بزنم ۳۵ درصد زیست زده بودم! دوستم هم ( که زرنگ هم هست) فقط دو درصد بالاتر از من زده بود.ضمن اینکه امسال سخت ترین کنکور چند سال اخیر رو دادیم..
حالا دیگه وقتش رسیده.آزاد رو صد در صد قبولم. همون انتخاب اول. و حالا وقتشه که آروم آروم دوران طلایی زندگی من شروع شه... حالا وقتشه که اون روی زندگی من رو ببینین...
شاید هم سال دیگه همزمان با خوندن دانشگاه آزاد برای سراسری هم بخونم.. ( که البته فکر نکنم حوصلشو داشته باشم دیگه!)
اما اینو مطمئنم که کارشناسی ارشد رو میرم دانشگاه دولتی...
قسم میخورم این چند سال زندگی مزخرفم رو جبران کنم.با موفقیت تو همه ی عرصه های زندگی...
ثابت میکنم که این شاهین ،شاهین تیز پرواز آسمونهاست...
اینو به خودم قول میدم...
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه ششم مرداد 1387
دیوونتم دیوونتم تو اینو میدونی!!! ( زندگي من )
چند وقت پیش یه آهنگ فارسی دستم رسید که خیلی از سبک آهنگش خوشم اومد... تصمیم گرفتم بذارم تو وبلاگ که یه کم از جو مدرن بیایم بیرون فعلا!! ( تا ترجمه ی آهنگ بعدی!)
( عنوان مطلب هم اسم آهنگشه...تا اطلاع ثانوی دیوونه کسی نیستم!!)
و جواب نظر پست قبلی:
سلام ستاره خانوم...
نمیدونم چرا از مطلبم اینطور برداشت کردین! البته الان که کاوه خوندش گفت یه جوری نوشتی که آدم فکر میکنه هنوز....!
واقعیت اینکه آلاله و ندا واقعا برای من مردن...در مورد آهو هم ، همونطور که قبلا گفتم من هیچ وقت نتونستم عاشقش شم. قبل از اینکه همه چی به خاطر یه عشق کور!! به هم بریزه مشکل خاصی نداشتیم.اما بالاخره این ارتباط یه جایی قطع میشد...چون از لحاظ فکری زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم.و این برای من خیلی مهمه. میخوام کسی که باهام زندگی میکنه از هر لحاظ باهام ست باشه...
البته بار اول که عاشق شدم عشق طوری رو زندگیم تاثیر گذاشت که داشتم خودم رو هم فراموش میکردم چه برسه به.......!!! (بپا عشقت رو درست انتخاب کنی!)
پس نتیجه میگیریم این دختری که ازش خوشم اومده رو تو این مدت پیدا کردم!
و البته ... دیشب به این نتیجه رسیدم که دارم راه رو اشتباه میرم.اگه طرف از من خوشش اومد و خواست که باهام باشه که هیچ و اگه نه.........بازم هیچ!! بی خیال این جریانات میشم کلا...
همین...
نوشته شده توسط شاهین در شنبه پنجم مرداد 1387
take the chance for new wild romance ( زندگي من )
بعد از اتفاقاتی که بین من و دوستام افتاد ( دوستای مثلا فابریک!!) ... یه جورایی ازشون متنفر شدم.اونم از بدترین نوعش...
کسی که واقعا به هم نزدیک بودیم رو از خودم دور کردم...بعد از کنکور هم که دیگه سعی کردم ارتباطم رو باهاشون فقط در حد یه سلام ، احوالپرسی حفظ کنم و بس...
هیچ وقت نفهمیدم چه مشکلی باهاشون پیدا کردم اما.....
یه چیزی که خیلی برام مهمه اینه. زندگی من چند ماهیه که ۱۸۰ درجه ای تغییر کرده.اگه قبلنا از ۲۴ ساعت ۲۲ ساعتش رو غصه میخوردم،الان ۲۳ ساعتش رو میخندم و واقعا شاد شادم...( البته خب بالاخره تو زندگی هر آدمی مشکلاتی پیش میاد...) و دیگه نمیخوام کسی بریزدش به هم...
الان هر وقت میرم پیش دوستام...
یکیشون شبانه روزی از عشق از دست رفتش حرف میزنه و کم مونده خودشو معتاد کنه!!!
یکیشون ۲۴ ساعته عین برج زهرمار ( البته احتمالا با من) میاد و میره!
فقط یکیشون تا حدی سالم مونده که اونم طرف جبهه ی مقابله!
و آخرش اینکه همشون واقعا بی هدف بی هدف به طور کامل پلاسن!!!!
خب خدا وکیلی من برم بین اینا چی بگم؟ دیروز که رفتم پیششون طوری رفتار کردن که انگار.....مهم نیست..
اما خوبیهایی رو هم که در حقم کردن فراموش نمیکنم.امیدوارم من هم در حد توانم دوست خوبی بوده باشم.اینم از پایان این ۴ سال دوستی....خوش باشین.
.............................................................
اوایل تابستون بود که دوست دوران دبستانم - که تازه امتحانات دانشگاهیش تموم شده بود- رو دیدم...
بعد از اینکه یخ این چند سال دوریمون شکست!! ( هر چند هر از گاهی همدیگه رو میدیدیم) ....
یهو هر جفتمون ۱۸۰ درجه از لحاظ رفتاری عوض شدیم!!( اونم مثل من ظاهرش آرومه اما...!!)
هیچ و قت این چند روزی رو که باهاش بودم فراموش نمیکنم... حوالی ساعت ۶ میومد مغازه پیشم و بعدش میرفتیم خیابون و پارک و.......
این چند روز رو به اندازه ی تمام عمرم خندیدم...!!! اینقد حرف میزدیم و میخندیدیم که وقتی شب میرسیدیم خونه از خستگی ولو میشدیم تو رختخواب!!!
یادش بخیر...این دوستم رو از کلاس اول میشناسم.و میشه گفت قدیمیترین دوستیه که صمیمیتمون فقط طی یه دور کوتاه دوری از هم یه کم یخ بست! ( که آب هم شد!)....
....................................................
دیشب حوالی ساعت ۱۱ شب با کاوه تو کافی نت داشتیم حرف میزدیم که اون یکی کاوه زنگ زد!( دوست امین و امید) گفت: پاشید بیاید پارک بهاران یه والیبال بزنیم تو رگ!!!
ما هم یه نیم ساعتی کافی نت رو زودتر تعطیل کردیم و رفتیم پیششون........
بدبختی توپ والیبالشون هم کم باد بود!! آخر سر تصمیم گرفتیم گل کوچیک بازی کنیم! با توپ والیبال!
وای که چه حالی داد...مخصوصا واسه من که از کلاس پنجم به بعد پا به توپ نزده بودم!!!حوالی ساعت ۳ نصفه شب! با گوشی نشستیم فیلم گرفتیم!! ( بر و بچ همه بازیگر شدن!!)
( الان که اینا رو مینوشتم با خودم گفتم چند سال دیگه که اینا رو میخونم چه حسی خواهم داشت؟)
و.........امشب هم قراره همگی به اضافه یکی دو نفر دیگه با تجهیزات کامل پارک بهاران رو تسخیر کنیم!
فقط نمیدونم الان چه وقتش بود کود بریزن پای چمنا!!!!!!!!!!!!!! فقط از یکی دو قسمت پارک میشه برای اجرای عملیات استفاده کرد!!!
و خلاصه... با وجود همه اینا یه مشکلات کوچیکی تو خونه دارم هنوز...
و .... در مورد پیدا کردن عشق هم به طور کامل کشیدم کنار. تو این مدت با دخترایی آشنا شدم که واقعا حال آدمو به هم میزدن!! فقط یه نفر بود و هست و آخرش معلوم نیست چی میشه که واقعا ازش خوشم اومده بود و میاد! و البته فکر نکنم این هم به نتیجه ای برسه.
بعد از این جریان حتی اگه نشد که باهاش باشم،به طور کامل دور هر چی دختر رو خط میزنم.مدتش معلوم نیست.اما اینقد خودمو سرگرم میکنم که دیگه به این چیزا فکر نکنم.... چون دیگه واقعا ارزش نداره.
روز خوش

نوشته شده توسط شاهین در جمعه چهارم مرداد 1387
بارون!!! ( زندگي من )
آخی....
بالاخره بعد یه مدت تونستم بعد از ظهر رو بیام بیرون...
امروز هوای اینجا ابری بود!! جالبه! کل بهار رو منتظر یه قطره بارون بودیم!! نبارید...!
وای.....الان بارون گرفت!!! چه جالب!! جای فصلا داره عوض میشه!!! چقد باحاله!!!!! بوی خاک تازه خیس شده و این هوای نمناک تو این گرما واقعا میچسبه!!( آخ جون)
جای شما خالی...
یه جورایی تابستون داره تکراری میشه که البته یه نقشه هایی کشیدم که حالا حالاها تازگیشو حفظ کنه...
دیشب مشکلی رو که داشتم کاملا با خودم حل کردم ...
به هر حال...من راه زندگیمو انتخاب کردم.
و این دیگه تغییر نمیکنه...
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه سی و یکم تیر 1387
زمزمه های دلتنگی ( زندگي من )
نخیر...
انگار تاثیرات ۸ ماه تنها بودن داره یواش یواش خودشو نشون میده...
با وجود اینکه حسابی سرگرم شدم اما....
نمیدونم. امروز که یه چند دقیقه ای این حس مزخرف وجودم رو پر کرد ، تونستم خودمو جم و جور کنم . به خودم گفتم تو خودت خواستی تا الان تنها باشی پس دیگه چت شده؟ خودت گفتی تا اونی رو که میخوای پیدا نکنی تنها میمونی...خودت خواستی..
و حالا یه بار مرد و مردونه پای حرفات وایسا... عوضش لذت پیدا کردن همدم واقعیت همه ی اینا رو جبران میکنه...فقط مساله اینکه.......
واقعا نمیدونم چرا اینقد این نیاز تو وجودم ریشه کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به هر حال...
من که میدون رو خالی نمیکنم...هستم تا آخرش.....
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه سی ام تیر 1387
استاد سینمای ایران درگذشت... ( زندگي من )
و خسرو شکیبایی هم درگذشت...
باورتون میشه؟
به همین راحتی!!!
وقتی خبر رو شنیدم یه جورایی به هم ریختم.باورم نمیشد.کسی که از بچگی میشناختمش ...با بازی قشنگش تو خانه سبز و حالا...
تسلیت میگم...به همه دوستدارانش ...روحش شاد.
بالاخره ما هم یه روزی همون جایی میریم که همه قصد سفر کردن...
خوش باشین گلای نازنین...

نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387
یه ویروس خیلی باحال ...! ( زندگي من )
عجب حالی میده یاد گرفتن مسائل مربوط به کامپیوتر!!!
نمیدونم این کاوه و آقای عزیزی چرا هی نق میزنن؟؟ خدا وکیلی هر لحظه و هر ثانیه که با کامپیتر کار میکنم فقط بهم فاز +++ میده!! بدون کوچکترین احساس خستگی...
این مدت یه سری مسائل مربوط به شبکه و اینترنت از آقای عزیزی یاد گرفتم ... حالا شوق و ذوقم واسه یادگیریش صدچندان شده...
چقدر حسرت میخورم که چرا رشته کامپیتر نرفتم... هر چند همیشه تشنه ی یادگیریش هستم...
مطمئنم اگه کامپیوتر میخوندم سنندج که هیچ!! ایران رو پیاده کرده بودم!!! حیف شد...
متاسفانه الانم اونقدرا فرصت ندارم که برم دنبال برنام نویسی و .... اما در اولین فرصت میرم دنبالش و اون وقته که دیگه (آخ جون!!!!)
فعلا یه مشکلی پیش اومده که ۱ ماهی میشه این کافی نت رو ب هم ریخته!! یه ویروس وحشی!! ( که ارادت دارم خدمتش!!) افتاده به جون سیستما...
خدا وکیلی یه ذره حواست جم باشه بدون آنتی ویروس هم میتونی بزنی چششو دربیاری!! اما اینا ۱ ماه میشه که هی آنتی ویروس آپدیت میکنن و .... آنتی ویروس جدید نصب میکنن و .....!!! آخر سر همون آش و همون کاسه...!
مشکلشون اینجاس که دست به هر پوشه یا درایوی میزنن ویروسه پخش میشه!
حتی اگه پارتیشن بندی هم بکنی!!!( از نو!!!)
حالا اومدم که به صورت آنالوگ چش ویروسه رو در بیارم!! ( یا به عبارتی : دس کمه چاوی!!!!!)
من برم فعلا......
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387
زمین گرده!!! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین
امروز ناخواسته یه اتفاقی افتاد که محل کافی نت یه جورایی لو رفت!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه مهم نیست.
ما کافی نت باران هستیم.اول شیشم بهمن.
شیفت کاریه ما ساعت ۱ تا ۴ بعد از ظهر و ۸ تا ۱۲ شبه.
بین ساعت ۸ تا ۱۲ ظهر و ۴ تا ۸ بعد از ظهر یه نفر دیگه اینجاس...
البته من اکثرا ۸ شب به بعد میرم اونجا![]()
به عنوان عضو افتخاری!!!
احتمالا اوایل پاییز یه سورپرایز برای دوستدارانم!!!! دارم..( بعدا بیاید که بهتون امضا بدم!!!!!!!!!!!!!!)
تا بعد...خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
بعد از 5 سال جنگ با زندگی...بالاخره اون چیزی رو که میخواستم به دست آوردم... ( زندگي من )
اندیشیدن مهم است...امانباید برای خوشبخت شدن زیاد اندیشید
چند وقتی میشه که حس عجیبی دارم.دنیا برام خیلی کوچیک شده...زندگی دیگه به نظرم سخت و وحشتناک نسیت.(فقط یه کم با عوامل اجرایی طبیعت مشکل دارم!)
حس میکنم به اون موفقیتی که میخواستم رسیدم و بازم دارم پیشرفت میکنم.
فکر میکنم به نوبه خودم تو زندگیم موفق بودم.سعی کردم درجا نزنم و فقط به پیشرفت فکر کنم.و به آرامش وخوشبختی..
من شاید روزگاری رو با بدبختی و احساس بدبخت بودن گذرونده باشم.اما الان همه چی بهتر شده و منم دارم مثل بقیه زندگی میکنم...
من حالا میتونم خیلی راحت احساس خوشبختی کنم.میتونم بگم بالاخره همه چی (تا حدی) داره اون چیزی میشه که میخوام..
من خودم رو موفق میدونم:
از این لحاظ که تا حدی سریع تونستم خودم رو از منجلابی که توش گیر کرده بودم بیرون میکشم..از این لحاظ که تقریبا هر روزم بهتر از دیروز بوده.( صایران!! )از این لحاظ که فقط با کمک خودم تونستم خودم رو بسازم. از این لحاظ که با وجود ۲ بار عاشق شدن.. و یه دوست داشتن بی حد و حصر و شکست در هر سه موردش بازم تونستم خودمو بسازم.از این لحاظ که با وجود ۵ سال بحران روحی و افت شدید تحصیلی در عرض یه هفته طوری خوندم که ( اگه حماقت نمیکردم!) الان یه رشته خوب دانشگاه کردستان رو قبول میشدم.. از این لحاظ تونستم خودم رو با این اجتماع کوفتی وفق بدم و پیشرفت کنم. از این لحاظ که شخصیت و روحیه خودمو طوری ساختم که دیگه هر کس و ناکسی خوردش نکنه و هر مساله ای ناراحتم نکنه و اگه کرد باهاش منطقی برخورد کنم و خیلی زود فراموش کنم.از این لحاظ که وقتی شکست خوردم مثل قبلنا نشینم زانوی غم بغل کنم و برم تو فکر و خیال!! از این لحاظ که شدید ترین نوع افسردگی رو به تنهایی ( حتی با وجود حمله های پی در پی) رو شکست دارم و مسائلی هم که مونده مربوط به گذشته منه که خیلی کوچیک هم شده..از این لحاظ که با خونواده و برادری که به شدت باهاش مشکل داشتم تونستم یه زندگی مسالمت آمیز رو داشته باشم.از این لحاظ که خودمو خیلی متفاوت و در جهت مثبت از اعضای خونواده بار آوردم...از همه مهمتر .... اینکه آرامش و رضایت از زندگی رو تا حد زیادی به دست آوردم...و یاد گرفتم که با آدما زندگی کنم.بیام... برم...بخندم...گریه کنم...پیشرفت کنم...شکست بخورم...تلاش کنم....و زندگی کنم...مثل همه ی آدما.و خیلی موارد دیگه که اونا رو برای خودم به نوعی موفقیت میبینم.
و حالا بعد از ۵ سال جنگ با زندگی موفق شدم که اون چیزی که میخوام باشم.هنوز راه برای پیشرفت بازه و هیچ وقت هم بسته نمیشه. و من راهی رو که رفتم ادامه میدم... و برای خودم...برای زندگی خودم پیشرفت میکنم.تا اونجایی که بتونم...
این نظر منه. این برای من موفقیته.اینکه بتونی به دور از جنجال و مشکلات زندگی روزمره بشینی و از زندگیت لذت ببری... اینکه بتونی خودتو اوجور که میخوای بسازی و اونجور که میخوای زندگی کنی...اینکه جایگاهت رو تو این زندگی به دست بیاری و زندگی کنی....همین.
شما چی فکر میکنید؟
مهم اینکه خودتون در این مورد چی فکری دارید؟
احساس خوشبختی میکنید؟ از زندگیتون راضی هستید؟ مهم این نیست که دیگران چی میگن..
در این باره فکر کنید... مطمئن باشید خوشبختی تو وجود شماست.پس زیاد دور نرید..
زندگی اون جوری جلو میره که شما براش تلاش میکنین.پس درجا نزنین.
You can win if you want
تا بعد...خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
خواستن ( زندگي من )
امروز بعد از یه مدت تفریح و خوشگذرونی تصمیم گرفتم یه کم به اهالی خونه کمک کنم.
با این نیت خیر! رفتم و مشغول یه کار نیمه سنگین شدم!
همونطور که داشتم به زندگیم و آینده فکر میکردم یهو دستگاه مته برقی از دستم در رفت و یه قسمت از دروازه ( که روش کار میکردم ) از جا کند و یه براده کوچیک آهن هم نثار چشمای نازنینم کرد!!!
ای بابا !! یه بار خواستیم کار خیر انجام بدیم ! اینم شد نتیجش!
کارم کشید به چشم پزشک و اونم گفت خوشبختانه براده خودش از چشمت در اومده.اما چشم چپت عفونت کرده و چند روزی باید گوشه خونه پلاس شی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
( منم گفتم چشم!!)
حالا هم اومدم کافی نت و کاوه قطره استریل چشمی و پماد رو یکی یکی داره رو چشام امتحان میکنه!
( مردم از سوزش!!)
این از این...
بزرگترین آرزوم تقریبا به طور قطع برآورده شد.مونده تلاش و همت خودم و اینکه چند مرده حلاجم...( اوایل پاییز!)
این اینترنت ایرانسل هم که دیگه واقعا حال میده!! تقریبا یه ماه میشه که مجانی ۲۴ ساعته با گوشیم رو خط هستم!! ( به جز مواقعی که بیرون میام!) سرعتش برای چت و سر زدن به سایت و وبلاگ بد نیست... اما برای دانلود و سر زدن به سایتهای سنگین فقط ۳ نصفه شب به بعد!!
دیگه چی......!!
دیگه سلامتی وجود نازنینتون و دیگر هیچ!!!
دلم یه کمکی از تنهایی گرفته... دیشب یه ... با رفتار مزخرفش یه کم اعصابم رو خورد کرد. جدا تا حالا ندیده بودم آدم اینقدر مغرور و از خود راضی و بی احساس!!!!!!!!!( این دیگه کی بود؟؟!!)
منم کم نیاوردم ! هر چی که بود رک بهش گفتم و اونم ( نیست که حساس بود!!!!!!!!!!!!!!) کپ کرد و رفت!!!
نمیدونم اینو باید بذارم پای فرهنگ افتضاح این مملکت؟ یا افکار و احساسات متفاوت؟ و شاید مهمتر از همه مشکل از خود شخص باشه... من که با آخری موافقم. نمیگم عوامل محیطی بی تاثیرن..اما چون خودم تجربه کردم...مطمئنم اگه آدم خودش بخواد ...کسی نمیتونه روش تاثیر بذاره...
کسی که نمیخواد سیگاری شه ، اگه همه دوستاش هم سیگاری باشن نمیتونن روش تاثیر بذارن..این تو همه موارد صدق میکنه..
بگذریم...
برم که کاوه اون یکی قطره رو هم بریزه تو چشم!
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
REDY FOR A VICTORY ( زندگي من )
سلا دوستای خوبم...
دو روزیه که چند ساعتی جای کاوه میام کافی نت...کار باحالیه و تقریبا پردرآمد.
الان که نشسته بودیم یه آقای چینی( یا ژاپنی) اومد و سیستم خواست![]()
همین که نشست گفت بیا!
ای داد بیداد! من انگلیسی رو زیاد نمیتونم حرف بزنم اما کاملا متوجه میشم طرف چی میگه! ( تا حالا همچین چیزی دیدید!!؟) خلاصه یه کم راهنمایی خواست و منم اون قسمتایی رو که حرف زدن نمیخواست با یه اوکی! جواب میدادم و کارشو راه مینداختم! و بقیشو به زور جواب میدادم!
خلاصه جلوش روسفید بیرون اومدیم!!
یه مدتیه که کار ترجمه رو گذاشتم کنار.هر چند همیشه تو کف آهنگای انگلیسی هستم!
نخیر ! اینجوری نمیشه! حالا نوبت مکالمه س! و رفتن تو بحثای کاملا تخصصی!
فکر نکنم تو این ۱۸ سال ۸ ترم خونده باشم! اما برای مکالمه دیگه فکر کنم لازمه...
شاید هم خودم نشستم و ........!
فعلا برم. یه جورایی سردرگم شدم...
نمیدونم چی میشه..
نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و دوم تیر 1387
زلزله! ( زندگي من )
امروز بالاخره خاله جمیله و سنا و سمن جونم اومدن خونمون!
با وجود اینکه واقعا خوش گذشت اما چشتون روز بد نبینه!!
سمن از ساعت ۱۱ تا ۵ بعد از ظهر منو برد حیاط و یه ریز مشغول بازی و شلوغ کاری و .... شد!!
حوالی ساعت ۵ پرچم تسلیم رو بالا بردم ! اما مگه سمن جون دست بردار بود! یه ساعت دیگه با هر ترفندی بود منو تو حیاط نگه داشت و ...... دیگه طاقت نیاوردم ! پریدم تو خونه و هوینجوری ولو شدم!!
بزنم به تخته! اندازه یه بمب اتم انرژی داشت !
اما خدا وکیلی خیلی خوش گذشت.خیلی دلم براش تنگ شده بود.
نمیدونم این مادرای ما چه جوری بزرگمون کردن! نمیگم بچه بده...( البته تو مکتب فکری من بچه یعنی فاجعه! هم برای خودش ..هم برای پدر مادرش!)اما هیچ وقت نمیتونم وجود یه بچه رو تو زندگی آینده خودم قبول کنم... به هزاران دلیل!
به هر حال... الان بازم اومدم پیش کاوه و فردا هم قراره چند ساعتی رو به جاش بیام کافی نت.....
تا بعد....خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیستم تیر 1387
تعطیلات ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.
تعطیلات چه حالی میده! جای شما خالی!
این دو روز رو تا ساعت ۲ نصفه شب بیرون بودم !
قرار هم شده که وقتایی که کاوه نیست جاش برم کافی نت! ( آخ جون!)
و ..... به خاطر مشکلات جسمی که برام پیش اومده باید ورزش رو شروع کنم...
نمیدونم چم شده.اما فکر کنم پرکاری تیرویید دارم. هر چی غذا میخورم اصلا وزنم اضافه نمیشه که نمیشه!!( هر چی هم میگن ایشالله گوشت بشه به تنت بازم نمیشه!!!)
عوضش تمام کالری غذا تیدیل میشه به انرژی و اگه مصرف نشه دیگه واویلا!! بی قراری!! بی خوابی شدید!! اغتشاشات ذهنی! و معمولا در چنین شرایطی دو روز رو ببدون احساس خواب آلودگی میتونم بیدار بمونم.!
امروز یکی از دوستای بدن سازم حین خداحافظی خواست دستم رو فشار بده!! که منم کم نیاوردم!
همچین دستشو فشار دادم که ( نافش افتاد!!) یچاره یه ربع هی فشار میاورد هی نمیتونست هی فشار میاورد هی!!!!!!!!!!!!! ( البته خدا وکیلی تمام انرژی دستم رو خالی کرد لامذهب!!!)
( عجب خاطرات باحالی رو مینویسم منم!!)
امروز تا ساعت ۸ خونه بودم. یه دستی به سر و روی خونه کشیدم و یه کم درختا رو آب دادم و یه دو ساعتی با بچه گربه های توی حیاط قایم باشک بازی کردیم!!!!! واقعا که خیلی باحال هستن!!
خولاصه! داره واقعا خوش میگذره. احتمالا چند روز دیگه میرم پیش جیگرم کرمانشاه. سمن جون جونم.
دختر خاله ی خوشگل بامزه لوس شیطون کوچولوم که الان ۶ سالشه.بهش قول دادم که ببرمش شهربازی...!
تا بعد...
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه شانزدهم تیر 1387
آزادی!! ( زندگي من )
آخ جونم!!! بابا یکی بیاد منو بگیره تا از خوشی نمردم!
کنکور آزاد هم تموم شد! حالا دیگه وقت خوشگذرونیه.
خیلی عالی امتحان دادم.البته خدا وکیلی خیلی آسون بود!
۹۰ درصد زیست زدم! اون دو سوال رو هم شک داشتم.اما به خاطر تجربه تلخ قبلی نزدمش. و وقتی جواب رو نگاه کردم دیدم هر دو تا حدسم درست بوده و اگه جواب میدادم میشد ۱۰۰ درصد.!!
بقیه درسها هم خوب بود.فقط ریاضی و فیزیک یه کم بگی نگی!!
اما صد در صد قبول میشم.مگه اینکه دیگه واقعا!!!!!!!!!!!!
فعلا برم.برم یه کم به زندگی برسم!! دارم براش!
تا بعد...
نوشته شده توسط شاهین در جمعه چهاردهم تیر 1387
you can win if you want ( زندگي من )
/4/1387 ساعت 10 شب
نمیدونم چطور میتونم حالی رو که دارم براتون توصیف کنم...
با کلی امید و آرزو میری سر جلسه ی آزمون واتفاقا سوالها رو هم خوب جواب میدی! اما اواخر جلسه یه نگاهی به پاسخنامه اختصاصی میندازی و حس میکنی یه خورده، کم جواب دادی! اینه که یه بار دیگه سوالاتو مرور میکنی و اونایی رو که شک داشتی رو هم جواب میدی!!!
نتیجه اینکه وقتی بعد از ظهر پاسخنامه رو نگاه میکنی میبینی!!!!!
به به! تقریبا همه سوالات مشکوک رو غلط جواب دادی و در نتیجه ی حماقتت درصدت به شدت اومده پایین!
به نسبت سال قبل و اون یه ذره درسی که خونده بودم شاهکار کردم.( قبل از شانسی جواب دادن!)
زیست رو بالای 50 زده بودم و با توجه به اینکه زیست رو هم کاملا تموم نکرده بودم و امسال سخت تر داده بودن، خدا وکیلی محشر بود...
چه کنیم؟!! از ماست که بر ماست!
اگه این حماقت رو به خرج نمیدادم صد در صد کارشناسی شیمی-صنایع غذایی یا کشاورزی-صنایع غذایی دانشگاه کردستان رو قبول میشدم... و این واقعا واسه یکی دو هفته درس خوندن محشره...
وقتی برگشتم خونه تازه به عمق فاجعه پی بردم!!( حدود دو سه هزار متر!)
من اصلا خودم رو واسه سراسری آماده نکرده بودم.اما وقتی دیدم خوب جواب دادم و به خاطر حماقت خودم همه چی رو به هم ریختم دیگه...!!!
از حرص روزگار نشستم و با آخرین حد صدای هندزفری حدود 2 ساعت و نیم مدرن گوش کردم .... و بعدش به زور خودمو خوابوندم!
بیدار که شدم دیدم ساعت 6 شده و ... خواستم برم پیش کاوه.رفتم یه دوش گرفتم ( که از بس تو فکر و خیال بودم 2 ساعت طول کشید!!) و خواستم برم که دیدم هوا پسه!! و خونه شده عین حادثه ی 11 سپتامبر بعد از وقوع!
پشیمون شدم و دوباره خواستم به زور بخوابم که مادرم اومد و گفت پدرت کارت داره.( ضمن اینکه کنکور رو خراب کرده بودم ، حوالی ظهر پدرم به تیپم گیر داده بود که چرا قرتی شدی!!! و ...)
رفتم پیشش . اینقد اعصابم خورد بود که منتظر بودم یه چیزی بگه تا برای اولین بار تو زندگیم باهاش دعوا راه بندازم!!! و همه اعصاب خوردیمو تخلیه کنم!
گفت : کنکور چطور بودی؟
گفتم:پیام نور!
پدرم یه کم نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده و گفت : شوخی میکنی؟!!
حالت اخمو و جدی چهرم جوابشو داد!
اونم بیشتر زد زیر خنده و گفت: حالا ناامید نشو.بازم واسه آزاد بخون.اگه سراسری نشد آزاد.و اگه آزاد هم نشد و دیدی همه درها رو به روت قفل کردن اونوقت برو پیام نور.
جدا انتظار نداشتم اینطور برخورد کنه.حرفاش یه کم آرومم کرد و باعث شد بازم امیدوار شم.
راستش من خودم آزاد رو بیشتر دوست دارم.اما...حتی با وجود اینکه وضعیت مالیمون داره بهتر و بهتر میشه،اما نمی خواستم بازم این دانشگاه آزاد – بعد از کارشناسی ارشد برادرم که ترمی خدا تومن !! خرجش بود-عین آب خوردن ترمی 650 تومن پول زبون بسته رو بالا بکشه!!
ضمن اینکه بعد قبولی تو دانشگاه یه تصمیماتی دارم که( اوایل 88!)
حالا میخوام تو این فرصت باقیمونده همه درسامو بترکونم.
انتخاب اول:کارشناسی کشاورزی-صنایع غذایی.
باید قبول شم...باید.......
و مطمئنم که میتونم.
این آهنگ مدرن رو همیشه زمزمه میکنم:
You Can Win If You Want
You packed your things in a carpetbag
Left and never looking back
Rings on your fingers, paint on your toes
Music wherever you go
You don't fit in a small-town world
But I feel you're the girl for me
Rings on your fingers, paint on your toes
You're leaving town where nobody knows
You can win if you want
If you want it, you will win
On your way you will see that life is more than fantasy
Take my hand, follow me
Oh, you've got a brand new friend for your life
You can win if you want
If you want it you will win
Oh, come on, take a chance for a brand new wild romance
Take my hand for the night
And your feelings will be right, hold me tight
Oh, darkness finds you on your own
Endless highways keep on rolling on
You're miles and miles from your home
But you never want to phone your home
A steady job and a nice young man
Your parents had your future planned
Rings on your finger, paint on your toes
That's the way your story goes
آره. تو میتونی برنده شی.اگه بخوای...
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه نهم تیر 1387
12 ساعت تا کنکور سراسری ( زندگي من )
۶/4/1387 ساعت 6 عصر
کمتر از 12 ساعت دیگه باید آماده شم که برم سر جلسه.خدا وکیلی این یکی دو هفته رو بیشتر از این 4 سال درس خوندم.اما…اما اصلا به نتیجه ی این آزمون امیدوار نیستم.
شاید فردا واسه خیلی از دوستام سرنوشت ساز باشه.اما من فقط برای آمادگی بیشتر واسه کنکور دانشگاه آزاد میرم سر جلسه! و … خدا رو چه دیدید؟! یهو دیدی یه رشته خوب هم قبول شدم!
دلم بدجور به تالاپ و تولوپ افتاده.شاید به این خاطر که اگه انتخاب اول دانشگاه آزاد قبول نشم دیگه همه چی تمومه. تمام آرزوهایی که داشتم به باد میره.البته خداییش واسه آزاد تقریبا آمادم و…
خلاصه خدا رحم کنه.اگه قبول نشم ( که احتمالش کمه) جدا نابود میشم!
یه جریاناتی هست که میخواستم اول سال 88 بهتون بگم.اما اگه آزاد قبول شدم همون وقت بهتون میگم.
دلم داره غنج میره واسه بعد کنکور آزاد…واقعا آزاد آزاد میشم.یه تابستون باحال بدون درس…! ( آخ جون!)
بی خیال.مهم اینه که زندگیم رو به بهترین شکل ممکن ادامه بدم...مثل الان و یه کم بهتر ...
شذم مثل صا ایران! هر روز بهتر از دیروز!
خوشحالم که همه چی داره درست میشه.بهتره برگردم سر زیست شناسی.فعلا استراحت بسه.
دوستای عزیز کنکوری امیدوارم موفق باشین
تا فردا
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه نهم تیر 1387
از دست تو ای زندگی! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین...
آخ جونم!!!!
پسورد آی دی قبلی رو پیدا کردم! البته شما همون آی دی جدید رو داشته باشید.
دو روزی بود که به خاطر این کنکور کوفتیییییییییی اعصابم بد جور به هم ریخته بود...
و این تنهایی هم که دیگه اعصاب برام نذاشته!
کاوه هم رفت سر کار. یه روز خیلی ناگهانی عموش باهاش تماس گرفت و گفت بیا واست کار پیدا کردیم. مسئول یه کافی نت. که به دلایل امنیتی گفت که اسم کافی نت رو لو ندم!!!
(کاوه جان امیدوارم همیشه موفق باشی)
فعلا
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در شنبه یکم تیر 1387
پراش آیدی!!!!! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین...
آی دی قشنگم پرید!!!!
آی جدیدم اینه:
shaahin.skyboy
تا بعد ...
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در جمعه سی و یکم خرداد 1387
متغیر X!! ( زندگي من )
بالاخره تموم شد.
پیش دانشگاهی هم به پایان رسید !
تو عمرم اینقد ریاضی جواب نداده بودم! اما خدا وکیلی این بار رو سخت داده بودن!
اما خب... ترکوندمش!
و حالا فقط مونده کنکور سراسری و آزاد...
آزاد رو مطمئنم قبول میشم .پیام نور هم رو شاخشه! اما اگه پیام نور هم قبول شم نمیرم..
فعلا برم پیش کاوه و شاید آقای عبدی...
امسال بعد از ۴ سال !! اولین تابستونیه که آزاد آزادم و میتونم فقط خوش بگذرونم...
و بعدش دانشگاه....
نمیدونم چرا حس خوبی نسبت به دانشگاه ندارم. از محیط مزخرفش حالم به هم میخوره...دانشگاه کردستان کوفتی که اینطور بود.. باز آزاد بهتره...حداقل موقعی که برادرم دانشجو بود پایه ثابت اونجا بودم و ... به نظرم دانشجوهای اونجا یه خورده بهترن! از این لحاظ که همه تقریبا در یه سطح فرهنگی و فکری!!!! قرار دارن و ( بماند!).......
خلاصه...
انگار همه چی داره تغییر میکنه!...

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387
L.O.V.E ( زندگي من )
نه بابا...
اونقدر ها هم که فکر میکردم کند نمیگذره!
فردا امتحان ریاضی ۲ دارم و بعدش کنکور و بعدش خلاص!
این مدت کلا سرگرم درس و کنکور و تدریس خصوصی ریاضی! ۲ بودم...
پریشب رفته بودم خونه چیا که باهاش ریاضی کار کنم.اواخر شب بود که چیا ۲ تا دفترچه خاطرات رو بهم نشون داد.یکی مال نوشته های خودش بود و یکی هم خاطرات طرفش..!
وقتی نشستم پای خوندن خاطرات..............
یادش بخیر... چه دورانی بود! ( این قسمت رو سانسور کردم ! بی خی!)
چیا جونم امیدوارم همیشه با عشقت خوش باشی.میدونم که هم تو عاشقشی و هم اون...
امیدوارم تو جشن عروسی ببینمت.
آخ جون.......... همه چی داره عالی پیش میره!...........
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387
زندگی میکنیم! ( زندگي من )
وای که چقد زمان کند میگذره.خدا وکیلی خسته شدم...
دیروز که با داریوش و کوچولو رفته بودیم بیرون نمیدونم چطوری!! بحث به مسائل عشق و .... کشیده شد ! منم عین مرغ پر کنده هی میخواستم بحث رو عوش کنم که دیدم شدم سخنور مجلس و درباره زندگی خودم و اتفاقاتی که برام افتاده بود و اینکه چطور تونستم به خودم بیام براشون حرف میزنم!! و در مورد الان که تنهام و هر چند دارم همه سوراخ سنبه ها رو دنبال همزادم!! میگردم اما اصلا غصه ی گذشته ها رو نمیخورم!!!...
اما نه بابا! انگار باید همه این مراحل زندگی من رو طی کنن که وضعیت روحیشون رو به راه شه!
خلاصه...
وقتی راه افتادیم طرف خونه تو راه یه جورایی احساس کردم حالم بد شده! یاد آوری خاطرات گذشته یه کم باعث شده بود به هم بریزم...دیشب حوالی ساعت 12 بود که.... نگاهم رو ساعت گره خورد...ساعت 12 به بعد. زمزمه های عاشقانه!!!!!!!! و ......
ای بابا. این که نشد زندگی. همون جا نشستم و برای یه بار دیگه قضیه رو مرور کردم و اینکه من واقعا عوض شدم...من باید فراموش میکردم و حالا هم میخوام یه زندگی جدید بسازم.( که پایه ریزی هم شده).
فرقی که شاید با بقیه دوستام دارم اینکه من با قبول واقعیا عوض شدم.واسه همین قبوا همه چی برام آسونه...
آقا اصلا طرف از من خوشش نمیومد... لیاقت نداشت... با هم نمیساختیم یا هر چیز دیگه ای. هر چی بوده تموم شده. الان چی؟
باید به فکر پیشرفت بود. یه زندگی جدید رو شروع کردم و مطمئنم که عشق واقعیمو پیدا میکنم. اونی که مثل خودمه. مثل خودم...
میدونم یه کم سخته. اما من که زیاد عجله ندارم.صبر میکنم تا وقت خودش. قبلا هم گفتم..( یعنی گفتن!!) :
بهترین حوادث زمانی اتفاق میفتد که انتظارش را نداری
بی خیال
زندگی میکنیم!!!!!!!!!
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
قلم چی!!! ( زندگي من )
خسته شدم از دست این درس و .....
اه!!
انگار این روزای کسل کننده ی مزخرف نمیخوان تموم شن...
خدا بگم چی کارت نکنه توتون چی!! ( قلم چی سابق!) طوری خونواده های بیچاره رو واسه این درس و رتبه برتر !! جو گیر کرده که طرف فرش زیر پاشو میفروشه میاد قلم چی!! که چی ؟ بچش تک رقمی از آب در بیاد!!
اینقدر هم بیشعور تشریف دارن که نمیگن این چیزا به علاقه آدما بستگی داره! و با جو گیر کردن این ملت نمیشه راه به جایی برد.آخر سر هم اونایی برنده میشن که علاقه و کشش ذهنی و حوصله کافی رو داشتن!
بقیه رو هم بیخی!!
بی خیال بابا. من یکی که بعد از این مدت کوفتی میرم سر زندگی واقعی خودم...میرم دنبال علایق خودم و .......
ترجمه ی یکی از آهنگای مدرن تموم شد که دفعه بعد با آهنگش آپ میکنم...
خوش باشین دوستای عزیز
نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
کبری 19!! (اخطار... 19 روز تا کون کور سراسری!!!) ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.
این کون کور! لعنتی بدجوری اعصابمو خورد کرده...
کنکور سراسری رو کاملا بی خیال شدم. پیام نور هم که پیامش از راه نور میاد!!!( یکی از دوستای درسخونم رفته پیام نور رشته آی تی.دو ترم پشت سر هم مشروط شده و اگه یه بار دیگه مشروط شه باید بره سربازی!! پیام نور فقط به درد اونایی میخوره که زندگیشونو ول کنن بچسبن به درس و اونایی که یه رشته آسون انتخاب میکنن..)
میمونه آزاد که اونم یه خورده!!! ( همون!
)
به هر حال.
دیروز متن همه ی آهنگای مدرن تاکینگ رو دانلود کردم و ....با این که چشمه ی اشکم بیشتر از ۸ ماهه کاملا خشکیده اما دیروز که متنش رو همراه با آهنگش گوش میکردم نزدیک بود گریم بگیره!
واقعا ای ول..شاهکار موسیقی یعنی این.
دارم رو ترجمه متناش کار میکنم و تا چند وقت دیگه آروم آروم میذارم تو وبلاگ...
تا بعد...
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
I can feel my chance will coming ( زندگي من )
یه مدتیه احساس خوبی دارم...
تنها بودن تنها حسنی که داره اینکه آدم زیاد فکر میکنه!!شاید امروز آخرین روزی باشه تنهام...
از فردا بازم میشم همون شاهین شیطون دیوونه!
فکر نکنم دیگه مشکل خاصی داشته باشم. ....وای کنکور!!!!!!!!!!!!!!!!!
اما زیاد هم مهم نیست.به هر حال یه جایی قبول میشم! اما باید سنندج بمونم.آرزویی که داشتم به شرط قبولی تو کنکور به وقوع میپیونده و باید بمونم و دیگه وقتش رسیده که .....
نه فعلا صبر کنین!! دقیقا اول نوروز سال ۸۸ بهتون میگم میخوام چی کار کنم!!![]()
نوشته شده توسط شاهین در جمعه دهم خرداد 1387
دنیایی بهتر ( زندگي من )
و بعد از یه دلخوری نسبتا طولانی مشکلم با کوچولو هم حل شد.
چقد کش اومد!
منم خیلی مقصر بودم.وقتی ناراحت میشم یا تو اوج تنهایی کسی نیاد سراغم بدجور ازش دلخور میشم...نمیدونم چرا وقتی کسی رو دوست دارم چنان انتظارم ازش میره بالا که...
به هر حال حل شد. و شاید این اتفاق باعث شد قدر همدیگه رو بیشتر بدونیم. حالا شدیم ۴ نفر... سامان ، کاوه،کوچولو و من...
به نظرم بهتر شد!!
اما به هر حال به سهم خودم معذرت میخوام.خیلی سخت گرفتم.خیلی تند رفتم.خیلی..
خودتون میدونید که وقتی ناراحت میشم اصلا به حرفام فکر نمیکنم...اما با وجود همه ی اینا درکم کنین.من الان به کمک همتون احتیاج دارم....همتون.
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه نهم خرداد 1387
بمباران ذهنی! ( زندگي من )
بالاخره سامان هم به جرگه دوستای جون جونی پیوست!
چند روز پیش زنگ زد و گفت : خیلی بی معرفت شدی..نه زنگی ..نه تک زنگی! نه اس ام اسی ...
قبلا زود به زود تماس میگرفتی اما الان؟
منم گفتم: من بی معرفتم یا تو؟؟ اصلا تو این مدت یه بار شد از خودت بپرسی شاید یه بلایی سرم اومده باشه؟حتما همیشه باید من پیشقدم شم؟به این میگن دوستی؟تو این مدت از تنهایی و غصه داشتم دق میکردم..اصلا فکر کردی شاید مرده باشم؟ و.........
خلاصه بعد ازبمباران کردنش واسم توضیح داد که بی تقصیرم و مشکل داشتم و.....
خب.منم قانع شدم! و شدیم همون دوستایی که بودیم...
راستش یه کم تند رفتم راجع به این قضایا.اما من مشکل دارم....مشکلی که کلیدش دست خودمه.در واقع حرفایی که کاوه بهم گفت منو از خواب بیدار کرد...ذهن من خیلی مشکل داره.از بس شلوغه معذرت میخوام!! خر! صاحبشو پیدا نمیکنه.
باورتون میشه 1 ساله مثل آدم نخوابیدم؟ شاید تو این 1 سال رو به اندازه انگشتای دستم آروم و راحت نخوابیده باشم.بمباران ذهنی داره دیوونم میکنه!! و علاجش جدا شدن از درس و کنکور ! و خوشگذرانی برای یه مدته. و از همه مهمتر پیدا کردن همدمم.اینا چیزایی هستن که آرومم میکنن.دلیل اصرار من به وجود همدم فقط این نبود که خودم آروم شم....واقعا دوست دارم عشقمو زود زود پیدا کنم. چون تنها کسی میتونه باشه که باهاش میتونم راحت راحت باشم...
قسم میخورم بعد از این کنکور لعنتی طوری زندگی کنم و شاد باشم و خوش بگذرونم که جبران این 18 سال رو یه جا کرده باشم...
حالا.............................

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه هفتم خرداد 1387
این بود اون دوستی ابدی؟ ( زندگي من )
سه شنبه 31 اردیبهشت-ساعت10:15- شب
هنوزم باورم نمیشه یه دوستی 4 ساله به این راحتی آب خوردن به هم بریزه.اما این اتفاق افتاد خیلی بدتر از اونچه که فکرشو میکردم.انگار این 4 سال رو تو خواب و رویا زندگی میکردم.
کم مونده باور کنم همه ی دوستای دور و برم فقط عنوان دوست رو یدک میکشیدن و و دوستیشون یه رابطه مسخره بیشتر نبوده.این وسط یه نفر ثابت کرد که واقعا برام دوست بوده و هست.
این مدت به خاطر یاد آوری خاطرت گذشته و تنهایی مفرط نزدیک بود برگردم به دوارن جهنمی چند سال قبل برگردم.اما همین دیشب بود که فریاد زدم دیگه هیچی نمیتونه منو به اون دوران لعنتی برگردونه.هیچی.من تصمیم خودمو گرفتم.این شخصیت باید رشد کنه و تثبیتش باید در جهت مثبت باشه.قطع ارتباط با دوستام تنها نفعی که داشت این بود که فهمیدم فقط یه دوست واقعی دارم.کاوه.کسی که دقیقا بعد دو روز فهمید به شدت مشکل پیدا کردم و خودش اومد سراغم و به دادم رسید...
( کاوه جان این دوستی 4 ساله برای منم ارزش زیادی داره.و مخصوصا این حرکت آخرت! خیلی روم تاثیر گذاشت.ممنون برای همه چی...)
اعتراف میکنم تو این تو این دو سال گذشته اشتباهات زیادی داشتم.اما الان به جرات میگم:
اشتباهات سابق را مرتکب نخواهم شد.هرگز به پای احساسات بچگانه و پوچ و تو خالی نخواهم سوخت.واقعیت را خواهم دید و با تمام اینها عاشق خواهم شد و خواهم ماند...
تو این مدت 2 تا آرزوی بزرگ دارم :
قبولی تو دانشگاه آزاد یا دولتی سنندج.
پیدا کردن همدم و عشق زندگیم.البته با توجه به اینکه این مثل خریدن کاهو و سیب زمینی نیست!باید صبر کرد تا شرایط از هر لحاظ آماده شه..(حالا فرض کنیم بیاد و صبح تا شب بزنیم تو سر هم!!به به!)
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه هفتم خرداد 1387
رفیق من ( زندگي من )
جمعه 23 فروردین 87-ساعت 12:30-شب
نمیدونم امشب چم شده.انگار یه بغض سنگین راه گلومو بسته و هر کاری میکنه نمیتونه راهی برای فرار پیدا کنه...یه مدتیه این آهنگ شده غمخوار شبای پرسکوتم...
رفیق من،سنگ صبور غمها
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونم و دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شده ام،پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
تو شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده به جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
تو شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده به جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور
تو شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد
سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش
طاقت بیار و مرد باش
شاید الان وقتش باشه یه چیزی رو براتون تعریف کنم.چیزی که با گذشت 2 سال هنوزم گاهی اوقات عذابم میده...و تا حالا به جز 3 نفر کسی ازش خبر نداشت.اما این موضوع دیگه اهمیتی نداره.هر چی بود به هر حال گذشت.دارم به سالگرد آشنایی با یه فرشته آشنا میشم..
قضیه برمیگرده به حدود 3 سال قبل.اون موقع 16 سالم بود و اوایل شروع افسردگی و هزار تا بدبختی دیگه و زمانی بود که به شدت به یه همدم نیاز داشتم.چیزی که تا اون موقع نمیدونستم با کدوم "د" مینویسن!!!
اما یه شب خیلی اتفاقی از طریق چت!!!! با یه دختر 23 ساله که بعدا فهمیدم یه فرشته ی واقعی بود آشنا شدم.فرزانه.خواهر عزیزم که 7 سال از خودم بزرگتر بود و الان باید 25 ساله باشه.
فرزانه حدود 5 سال قبلش ازدواج کرده بود و در واقع شوهر داشت...نه نه.بد برداشت نکنین.ارتباط اون موقع من با اون از یه رابطه خواهر برادری بالاتر نرفت.ضمن اینکه اون شیراز بود و من سنندج.وجود یه اختلاف سنی 7 ساله هم نمیتونه موجب برقراری رابطه دیگه ای شه...از همه ی اینا گذشته همه ی خونوادش از این ارتباط خبر داشتن.حتی با پدرش هم حرف زده بودم!! اما نکته ی منفی اینجا بود که شوهرش خبر نداشت....
ارتباط با این فرشته آسمونی حکم یه تولد دوباره رو برام داشت.ما آدرس همدیگه رو داشتیم و من براش نامه میفرستادم و گاهی اوقات همراه نامه سی دی بازی!! یا هر چی دستم میومد میفرستادم براش...
یادش بخیر. نمیتونین حس کنین که وجودش چقدر برام آرامبخش بود.چقدر دوسش داشتم...
متاسفاه این ارتباط آسمونی ما نتونست زیاد ادامه داشته باشه و شاید این اتفاق باید میفتاد و شاید دارم حماقت خودم رو توجیه میکنم...یه حماقت ناخواسته...
یه شب که باهاش تماس گرفته بودم یه آقایی گوشی رو برداشت و منم به خیال اینکه پدر فرزانه س گفتم :فرزانه خانوم تشریف دارن؟
و اونم گفت شما؟منم گفتم: دوستشم!!!
نگو این طرف شوهر فرزانه بوده و من...
وقتی گوشی رو داد دست فرزانه گفتم شوهرت بود؟گفت آره...منم گفتم: بدبخت شدیم فرزانه... و اونم گفت فردا بیاین شرکت با هم صحبت میکنیم.غافل از اینکه من گفتم دوستشم و با این حرفش اوضاع رو بدتر میکنه!!
این آخرین ارتباطمون بود....تا حالا تو زندگیم همچین گندی به بار نیاورده بودم!! آخه آدم هم اینقد ساده!
برای فرزانه نامه فرستادم و گفتم اگه مشکلی پیش اومده خودم با شوهرت حرف میزنم ...اما جوابی دریافت نکردم.فرزانه رفت بدون اینکه بذاره کوچکترین مشکلی برام پیش بیاد...
چی میتونم بگم..مهربونی رو که از فرزانه دیدم رو تو عمرم حتی از نزدیکترین دوستام و حتی خونوادم ندیدم.چون واقعا درکم میکرد...چون.....
خلاصه اون موقع بود که جرقه تغییر کردنم زده شد...اما با وجود گذشت 3 سال هنوزم از خودم راضی نیستم.چون هزار تا بلای دیگه هم تو این مدت سرم اومد!!

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه هفتم خرداد 1387
امان از این زندگی!! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.
یه مدتیه خیلی کسل و بی حوصله شدم. چند روز پیش یه مطلب ۱۶ صفحه ای نوشتم که اصلا حوصله تایپ کردنش رو ندارم!!
شاید دیگه وقتش باشه ذهنم رو یه خونه تکونی درست و حسابی بکنم.
یه جورایی دارم با تک تک دوستام قطع رابطه میکنم. حرکات و رفتارای اخیرشون بدجوری اعصابمو به هم ریخته... تو شرایط فعلی بیشتر از هر چیزی به کسی نیاز دارم که درکم و کنه و همیشه کنارم باشه.البته بدخلقیای منم بی تاثیر نبوده...به هر حال.
شاید تا ۲-۳ ماه دیگه همه چی تغییر کنه... همه چی.
مسیر زندگی من کاملا عوض شده.شیرین ترین آرزوهایی که داشتم حداکثر تا یه سال یه کاملا به وقوع میپونده.یواش یواش دارم به همه ی اون چیزایی که میخوام میرسم.
دارم به این فکر میکنم که چی شد اون عشقی که ۲ سال دنبالش سگ دو زدم؟؟؟جدی میگم!
تو یه مورد من اشتباه کردم و کاملا قبولش دارم.. ( و قسمتی از اون مطلب ۱۶ صفحه ای که دفعه بعد براتون مینوسم به این موضوع اختصاص داره).اما اونای دیگه نه...
کاش میشد حداقل یه حیوون خونگی داشتم!! مثلا یه گربه!!( به به!)
خلاصه..... جدی الان چه خوب میشد دست عشقتو میگرفتی و میرفتی شهر بازی!! یا کافی شاپ ( که یه کم ژست بیای!!)...یا یه رستوران ( آخه الان خیلی گرسنم شده!!)........
نمیدونم به خاطر تنهایی اینجوری شدم...یا واقعا به یه همدم نیاز دارم.
اه اه اه!! این وبلاگ هم که پر شده از مسائل عشقولانه و با ذره بین دنبال عشق گشتن! ( گشتیم نبود و نگردید که نیست!.. )
نه بابا ... مطمئنم که پیدا میشه ..همش به وقت خود. فقط امیدوارم اونقدر دیر نشده باشه که ......
راستش چون به خودم قول دادم که تا وقتی یه نفر مثل خودم رو پیدا نکنم با هیچ کس دوست نمیشم.حتی اگه به قیمت دیوونه شدنم تموم شه!( از تنهایی!!)
بی خیال بابا. اینم یه قسمت از زندگیه..( مثلا همین الان که از فرط بی حوصلگی چهر متر رو صندلی کافی نت ولو شدم! انگار خونه خاله س!)
خیلی خب. من برم دیگه. امیدوارم از مصاحبت با من لذت برده باشین..
خوش بگذره
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
زندگي... سلام ( زندگي من )
آخی ...
بالاخره همه چی آروم شد.آروم و قشنگ...
وای خدای من.حتی میتونم صدای نسیم شبانگاهی رو بشنوم.صدای جیرجیرکهای تو حیاط و صدای ماشینایی که گه و بی گاه این سکوت شبانگاهی رو میشکنن.
این آرامش به اضافه آرامشی که تو خونه حکمفرما شده دیگه خیلی عالیه.
بعد از جندین روز جنگ و بمباران هوایی و زمینی و چندین کشته و مجروح امروز دیگه زدم به سیم آخر و بعد از پرتاب آخرین مهمات از جمله قابلمه و بشقاب و قاشق چنگال !! از خونه زدم بیرون تا ساعت 10 شب!
اون موقع هم به خاطر فشار گرسنگی و تحریم اقتصادی که شده بودم مجبور به بازگشت به میدون جنگ شدم.چون تنها چیزی که میتونستم بخرم یه چیپس بود!
خلاصه برگشتم خونه و گانگستری پریدم تو اتاق! کیفمو پرت کردم یه گوشه و خودمم پریدم رو تخت و بی هدف با گوشیم ور رفتم!
تا اینکه:
مامان جون: غذا نمیخوری؟؟
شاهین: ( با صدایی بلند) نه!!
مادرم رفت بیرون و بعد از یه دقیقه برگشت!!
مامان جون: شام نمیخوری؟
شاهین: ( با یه صدای بلندتر) نه!!!
دوباره مادرم رفت بیرون و بعد از 30 ثانیه برگشت تو و آروم آروم جلو اومد و خودشو آماده کرد برای مراسم مخ زنی!
مامان جون:شاهین بیا شامتو بخور... من هر چی باهات حرف میزنم و باهات دعوا میکنم به خاطر خودته.من مادرتم...بزنم تو سرت!!!! هم نباید چیزی بگی! چرا اینقدر زود عصبانی میشی و از کوره در میری؟ این دخترا هستن که زود جیغشون در میاد!! ( خدا وکیلی هیچ وقت جیغم در نیومده!! شاید دادم در بیاد اما جیغ عمرا!!!!!)
( اینجا بود که چند ثانیه سکوت کرد.شاید به این فکر میکرد که حرفاش چقدر تکراری و کلیشه ای شده !! بعد که دید همچنان بدون هیچ عکس العملی دارم با گوشیم ور میرم رفت سر مبحث اصلی!!!)
شاهین همش دو تا درست مونده.این دو تا رو هم پاس کن و بخون واسه کنکور.آزاد هم که بری باید یه رشته خوب قبول شی( منم تو دلم گفت پلویی یا آشی؟؟).چرا اینقدر میری بیرون و دیر میای خونه؟
کاوه که سربازی معاف شده! سعید هم با اینکه زیاد میره بیرون اما بیرون رفتنشو با زیاد درس خوندنش جبران میکنه... این وسط تویی که داری تلف میشی...
بعدش اومد کنارم و گفت: بیا آشتی!
شاهین:(با یه قیافه عبوس داره با گوشیش ور میره و اتفاقی چشش میفته به فیلمای تولد سعید.اولیش رو که باز میکنه ، با دیدن حرکات موزون دوستاش و یاد آوری خاطره قشنگ این تولد میزنه زیر خنده و مامانش این خنده رو به منزله امضای قرارداد صلح میدونه!)
مامان جون: پس آشتیم؟؟
شاهین: ( هر کاری میکنه نمیتونه خودشو کنترل کنه و با دیدن بالا پایین پریدنای سامان پقی میزنه زیر خنده!!! از یه طرف گرسنگی امونشو بریده و هنوز یه کوچولو دلخوره و از طرف دیگه خوشحاله که مامان جونش اومده برای آشتی.)
خلاصه مامان جون به پاس این آشتی و اینکه دو هفته ای میشد همدیگه رو درست حسابی ندیده بودن!! بغلش میکنه و همین کافی بود که همه ی کدورتای پیش اومده برطرف بشه و شاهین هم همه چی رو فراموش کنه...این همون چیزیه که شاهین میخواد.عشق، محبت ، آرامش و یه زندگی شاد.
..................................................................
آره.این همه ی چیزیه که من میخوام.
خیلی دلم میخواست خونوادم یه کم تو زندگی و رفتارشون تجدید نظر کنن.
راستش نه کاملا به خودم حق میدم نه به خونواده.به هر حال اونا تو یه دوره دیگه با یه شرایط کاملا متفاوت زندگی کردن و شاید هیچ وقت نتونن معنای خیلی از کارها و رفتارای ما رو درک کنن...این وسط هیچ کدوم از ماها اشتباه نمیکنیم . تنها چیزی که اینقد ما رو از هم دور کرده طرز تفکرای کاملا متفاوته. جالب اینکه این متفاوت فکر کردن هم عامل دوری ما از هم نیست.
مشکل اصلی اینکه خونوادم هیچ وقت حاضر نشدن برای افکار و عقایدم احترام قائل شن.و منم وقتی میبینم اینطوریه طبعا لج میکنم و.......!!
شاید این یکی از بزرگترین مشکلات در ارتباط بین آدما باشه.
شبیه بودن آدما به هم صرفا دلیل بر هماهنگ بودن و سازگار بودنشون نسبت به همدیگه نیست.این نیروی عشقه که آدما رو به هم پیوند میده.
حتما به افرادی تو زندگی مشترکشون برخوردید که کوچکترین شباهتی به هم ندارن!! نه از لحاظ ظاهری و شاید نه از لحاظ باطنی.اگه قرار بود همه مثل هم باشن که دیگه...
اتفاقا این تفاوتها زندگی رو خیلی شیرین تر میکنه. وقتی دو نفر که با هم زندگی میکنن کپی هم باشن زندگیشون خسته کننده و کسالت بار میشه.چون عین هم فکر میکنن.
تفاوتهای روحی بین دو نفر باعث میشه چیزای جدید زیادی رو تو زندگیشون تجربه کنن که زندگی رو از حالت یکنواخت همیشگی در میاره.
حالا ممکنه این دو نفر یا این دو تا دوست همدیگه رو دوست داشته باشن،اما هنوز یاد نگرفتن به افکار و عقاید هم احترام بذارن... که یعنی تکروی!
به هر حال این آفتیه که اگه زود مهارش نکنیم عشق رو هم از بین میبره و آروم آروم جای خودشو میده به تنفر...چیزی که دیگه هیچ وقت قابل جبران نیست مگه طی یه شرایط خاص..
بگذریم...
راستش یه مدتیه دارم به برنامه ریزیای آیندم فکر میکنم.
حالا میفهمم ارزش داشتن دوستای خوب چقدر زیاده.دیگه نمیخوام از دستشون بدم.اصلا.
خوشحالم که تونستم به آینده امیدوار باشم.اگه اتفاقی نیفته و همه چی با همین سرعت آروم
پیش بره به همه چیزایی که تو زندگیم میخواستم میرسم.
فکر نکنم دیگه چیزی بتونه این معادله رو به هم بزنه.دیگه نه به عشق فکر میکنم.نه به..........
البته اگه موقعیتش پیش بیاد چرا...
.............................................................
ساعت از 12 شب گذشته.گردنم شکست از بس یه وری نشستم...( صبر کنید برم دم پنجره.آخی!!! حالا بهتر شد)
نمیدونم چرا دلم یه جوری شده.یاد دوران قشنگ بچگیم افتادم.چقدر اون وقتا شاد و خوشبخت بودم...اما الان دارم حسش میکنم!!
چقدر بیخیال بودم ! خوبیش اینکه 2 سالگی به بعد رو خوب یادم میاد...وای که چقدر تخس بودم!!
یادمه یه بار حیاط خونمونو کاملا آتیش زدم!چنان جهنمی به پا شد که نگو و نپرس!! منم تو عوالم بچگی رفتم یه سطل آب آوردم که مثلا آتیش رو خاموش کنم! تا من رفتم و اومدم دیدم کل حیاط رو شراره های آتیش گرفته!
دیگه دیدم موندن جایز نیست! فوری دویدم تو اتاق برادرم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده در رو بستم و تو خوردن پسته هاش باهاش شریک شدم!!
مادرمم همین که حیاط رو دید..... ( خودتون حدس بزنید!)
و شانس آوردم که در اتاق رو قفل کرده بودم و فقط صدای تهدیدات متوالی مامان جون رو میشنیدم و کر کر میخندیدم!!!
یه بار هم تو 5-4 سالگی تلویزیون 29 اینچ خونمونو از رو میز انداختم رو خودم!تلویزیون که خورد و خمیر شد هیچ!! خودمم داشتم اون زیر از فرط فشار خفه میشدم!
خوب شد مادرم زود سر رسید و فهمید اون زیر اتو شدم وگرنه الان روحم تو فردوس سیر میکرد!!خلاصه با هر مصیبتی بود منو از اون زیر کشید بیرون و بعدش فهمیدم جای تمام دگمه های تلویزیون رو شکمم مونده! و تنها عاملی که نجاتم داد نرم بودن استخوانهای بدنم بود و بس!! ( الان هم تا حدی انعطاف پذیرم!!)...
وحشتناکترین حادثه ای هم که برام اتفاق افتاد افتادن از پله های راهروی خونمون - که به یه پنجره بزرگ ختم میشد!- بود... ( بگذریم از صحنه های ترسناک!)
به هر حال. هر چی بود رفت و من موندم و یه زندگی پر از اتفاق که تازه داره رو به راه میشه.دلم لک زده واسه بی خیال بودن دوران بچگی..
البته این زیاد دور از انتظار نیست.میشه.همه چی دست خودمه.یه کم تلاش میخواد و بس.
به قول خاله فریده جونم:
آینده مال توئه...آینده تو دستای توئه.اونطور که میخوای بسازش.مطمئن باش همیشه درست میشه...
امیدوارم خاله جونم.
اون روزی که خواستم تغییر کنم میدونستم که راه سختی در پیش دارم.خیلی سخت تر اونی بود که فکرشو میکردم .اما شد....
و حالا وقتشه که زندگی کنم.به معنای واقعی.فقط باید اینو به یاد داشته باشم که هر حرکت اشتباهی تو این دوران ممکنه یه عمر پشیمونی داشته باشه.من از محدودیت خیلی بدم میاد و هیچ وقت هم محدود نبودم به اون صورت.اما باید مواظب باشم....همین.
برم یه دوری تو حیاط بزنم و بعدش بخوابم...
زندگی........سلام

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com