|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
live is life ( زندگي من )
تو این موندم چرا همه خصوصی واسم نظر میدن؟؟!
از دوستای عزیزی که با وجود آپ نکردنم بازم به یادم هستن ممنونم.
راستش اصلا فرصت آپ کردن ندارم.اگر هم داشته باشم اینجا دیگه دفتر خاطرات من نیست.
به هر حال نگرانم نباشین.
همه چی عالیه. توپ توپ...!
با عسلم داریم زندگی میکنیم.فقط عشق و صفا.حاضرم قسم بخورم تو تمام ایران دو نفر دیگه رو مثل ما پیدا نمیکنید. و اگر هم باشه ارتباطشون باحالتر از ما نیست! اینو با تمام وجود میگم و مطمئنم.
تا ۲ سال دیگه میخوام برم خواستگاریش.با مادرم هم حرف زدم.اگه پدرم موافقت کنه و سنگ جلو پام نندازه همه چی حله.همه چی...
مادرم میگفت حس میکنم هنوز بچه ای...
اما حرفایی زدم که کپ کرد...
گفتم: تو خونواده ما، بین تمام اقوام و فامیل ۴ تا خانواده خوشبخت و کامل پیدا نمیکنی!!
همه با درجات مختلفی از بدبختی دارن روزگار میگذرونن.هیچ کدوم معنای زندگی رو نمیفهمن..حتی خود تو...
با وجود این همه حرفایی که زدم، بازم داری طبق روال گذشته پیش میری و ...
تو میگی تجربه نداری.تو اصلا فهمیدی چطور زندگی کردم؟ چی به سرم اومد؟چه زجری کشیدم؟ و قتی هم یه چیزایی رو فهمیدی به جای کمک .......
شماها و اونایی که تجربه داشتن چه غلطی کردن؟؟؟؟جدی میگم.چه غلطی کردن؟ به خدا بچه شمایید! این زندگی نیست.جهنمیه که خودتونم توش موندید.فقط و فقط به خاطر حماقتهای گذشته و ترس از تغییر دادن اوضاع..که مبادا بدتر شه...!!!
نه.من به هدفم رسیدم.خودتم خوب میدونی مادر که همیشه و همیشه تنها بودم.مسبب تمام بدبختیای گذشتم رو شما میدونم و بس.. اینو قسم میخورم که حتی از خونه طرد شم با هانا ازدواج خواهم کرد.
حالا که یه فرشته به تمام معنا زندگی رو و تمام اون چیزیی رو که از دست دادم بهم برگردونده و باعث شده زندیگیم معنا پیدا کنه و هدفی رو واسه زندگی کردنم داشته باشم از دستش نمیدم.به هیچ قیمتی.
هانا به خاطر من از همه چیزش گذشت و عشقش رو ثابت کرد.هانا به من احساس و سرزندگی دوباره بخشید.هانا منو از ۱۸ سال گذشته دور کرد. منم تمام این کارا رو کردم.
من و اون یه کاملا مثل همیم...از هر لحاظ.واسه همین درکمون نسبت به زندگی و نسبت به همدیگه خیلی بالاست. واسه همین عاشقانه ترین زندگی ممکن رو داریم و کاملا احساس خوشبختی میکنیم.
با وجود تمام مشکلاتی که تو زندگیمون وجود داره.
اما دیگه این چیزی اندازه یه نخود! ارزش ندارن. هیچی تغییر نکرده.این من و هانا هستیم که تغییر کردیم...
۱۹ عدد بزرگیه.بزرگتر از تصور تو.بزرگتر از تمام تجربیاتی که داشتی. و این به نحوه زندگی کردن من برمیگرده.من اشتباه نکردم.من به هدفم رسیدم...
خودتم خوب میدونی که هانا چه گلیه.اینو حداقل از تغییر روحیه من فهمیدی.میبینی که چقد شیطون و سرزنده شدم...
دیگه نمیخوام راجب این چیزا حرف بزنم.تو خودت مجبورم میکنی یه جورایی.......
و خیلی حرفای دیگه که نمیشه نوشت. فکر کنم تا دو سال دیگه رضایت پدرم رو هم جلب کنم...
بی خیال.تا ۲ سال دیگه...اوف! فقط باید از زندگی لذت برد.هانی جونم بپر بغلم که دلم یه ذره شده واست...بدو که تا خوشبختی کامل راهی نمونده...
یوهووووو!!
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه چهارم اسفند 1387
لينك مطلب
حقه یا حماقت؟؟! ( مطالب خواندنی )
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد.
مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد ... در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:
هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه طلا را بردار. این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
ملانصرالدین پاسخ داد:
ظاهراً حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.
شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام.
اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ....
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه چهارم اسفند 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com