چرا من اینطوری شدم.اصلا چرا اینطوریم؟؟ جزء معدود انسانهایی هستم که درک کردنشون برای آدمای دیگه کار فوق العاده سختیه..خیلی سخت... و همین باعث میشه همیشه احساس تنهایی کنن.
با توجه به اینکه تمام مشکلاتم و تمام راهکارهایی رو که باید انجام بدم تا از این احساسات دور باشم رو میدونم، تونستم خیلی از مشکلاتم رو از سر راه بردارم اما...
این حس ایده آل گرایی و اوج گرفتنی که تو وجودمه هیچ وقت نمیذاره آروم باشم.من یه روز از انجا میرم. و اون روز دور نیست... هانا هم باهام موافقه...
ای خدا بگم چی کارت نکنه هانا.......!
یه سوتفاهمی یش اومد که بعد ۳ ماه یه جورایی باهاش دعوا کردم. باورم نمیشد...هانی اینقد دوسم داره که به خودش اجازه نداد حتی چیزی بگه که ناراحت شم. هر چند خیلی دلش گرفت و و از دستم ناراحت شد اما....
دیروز یه شاخه گل خریدم و با خواهرش تماس گرفتم که یه چیزی میخوام بهتون بدم که هانی متوجه نشه.خلاصه هانا شب بهم اس ام اس زد و تشکر کرد و .....
این اتفاق باعث شد قدر عشقم رو با تمام وجود بدونم ....
فدای تو بشم من هانی...
باهوش ترین دختری هستی که تا حالا دیدم. تا میگم ب میری برزیل و برمیگردی...!
میدونم که هنوز خیلی حرفا مونده که بهم بگی..در مورد همه چی. من تو میتونیم خوشبخت باشیم.
تو این وبلاگ حرف زیادی واسه گفتن ندارم.اما تو دفتر خاطراتمون حرفای زیادی رو برات نوشتم.باورم نمیشد درک کنی هانی... به خدا باورم نمیشد.
اون حرفا برای هر آدمی قابل درک نبود.خیلیها به مسخرش میگیرن.خیلیها چشاشون چهار تا میشه! و بعضیا هم میرن تو فکر...
شاید یه روز همه چی تغییر کنه. من هنوز با ذهنم درگیرم.بزرگترین هدفم فعلا اینکه بهت برسم.همون اوایل متقاعدت کردم که هیچ چیز غیرممکنی تو این دنیا وجود نداره به شرط اینکه بخوای...همین.
دوست دارم زندگی کنیم.زندگی کنیم و...باشیم...
دوست دارم عسلکم
این چند تا عکس هم (که به فشن شاهین معروف شده!) رو هم پریروز گرفتم!