|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
تولد شاهین ( زندگي من )
دیروز..
۲۱ آبان.
سالروز تولدم. باشکوه ترین روزی که که تو تمام عمرم داشتم.احساساتی که نظیرش رو تجربه نکرده بودم...
هانی جان.عسلکم... با تمام وجود دوست دارم. در کنارت عشق رو تجربه کردم.دیروز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...
سعید جونم.دوست سالهای تنهایی من. این دوستی پاک رو با تمام وجود نگه میدارم و به خاطر همه چی ازت ممنونم دوست عزیزم.
کاوه جانم. به خاطر بودنت تو تک تک لحظه های زندگیم و شریک غم وشادی بودنت ازت ممنونم. از تو هم ممنونم که همیشه به فکرم بودی و هستی...
از خودم هم ممنونم که همیشه سعی کردم به پیشرفت فکر کنم.به تغییر یافتن و بهتر شدن و بهتر شدن و.....
و در آخر از تو ای زندگی به خاطر بخشیدن یه زندگی دوباره به من ممنونم. زندگی دوباره ای که روز به روز داره بهتر و بهتر میشه. ممنونم به خاطر همه ی اون چیزایی که بهم دادی...
من ۱۹ ساله شدم
و الانم ۱۹ سال و ۱ روزمه!

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
لينك مطلب
برنامه نویس و مهندس... ( مطالب خواندنی )
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که میخواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامهنویس دوباره گفت: بازى سرگرمکنندهاى است. من از شما یک سوال میپرسم و اگر شما جوابش را نمیدانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال میکنید و اگر من جوابش را نمیدانستم من ۵ دلار به شما میدهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامهنویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما میدهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامهنویس بازى کند.
برنامهنویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا میرود ۳ پا دارد و وقتى پائین میآید ۴ پا؟» برنامهنویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامهنویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمهاى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامهنویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه دوازدهم آبان 1387
چیزهای بدتری هم وجود دارد... ( مطالب خواندنی )
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
