|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
معشوق فرقی ندارد چه کسی باشد ( مطالب خواندنی )
|
یکی از جالب ترین و باحالترین داستانهایی که تا حالا خوندم همین داستانیه که الان میخونیدش..چیزی که اعتقاد من بود و هست.و با همین اعتقاد بود که عشق واقعی خودم رو پیدا کردم...کسی که لیاقت این عشق رو داره... دوست دارم هانی جونم...
روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟" شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟" شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی! |

نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و ششم مهر 1387
لينك مطلب
شادترین جشن تولد عشقولانه ( زندگي من )
وای خدا عجب روزی بود امروز......
ترکوندیم به خدا... فقط و فقط شادی و خنده و حرفای عشقولانه و ..........وای ...
هیچ وقت قیافه ی امروز عشقم رو فراموش نمیکنم...با لبخند قشنگش عین فرشته ها شده بود...
فدای اون نگاهت.نوشته هات رو به اعماق قلبم سپردم که هر لحظه و ثانیه به یادت باشم....
دوست دارم نازنین...![]()
![]()

نوشته شده توسط شاهین در شنبه سیزدهم مهر 1387
تولد عشقم....آخ جون...! ( زندگي من )
وای ی ی ی .....
نمیدونید این مدت چقد خوش گذشت.باورتون نمیشه.
وای!! اندازه این ۱۸ سالم از زندگی لذت بردم....
طی یه سری اتفاقات با یه جهانگرد اروپایی رفتیم سفر.مریوان .. پاوه و کرمانشاه.
البته بدون اطلاع خانواده! به مامان جون گفتم میرم باغ یکی از دوستام که دو کیلومتری سنندجه!!
متاسفانه وقتش رو ندارم که ماجرای سفر رو بنویسم و عکسارو بذارم...
اما جدا باورتون نمیشه که چقد خوش گذشت... راستش اصلا فرصت وبلاگ نویسی هم ندارم.هر خاطره ای هم باشه تو دفتر خاطرات مشترک بین من و عسلم نوشته میشه و بس.
دارم لحظه شماری میکنم واسه تولد عشقم. چهاردهم تولدشه.اما چون نمیتونه یکشنبه بیاد بیرون یه روز انداختمش جلو. میخوام بترکونم. تقریبا همه چی آماده س.خودش هم خبر نداره فردا میخوام چی کار کنم.اما حاضرم شرط ببندم یکی از شادترین روزای زندگیم خواهد بود...
فدات بشم گلکم.باورت نمیشه چقد دوست دارم.تولدت رو با تمام وجود به تو تک ستاره ی درخشان زندگیم تبریک میگم. میدونم که لحظات خوشی رو در کنار هم خواهیم داشت. تو اولین نفری هستی که فقط و فقط به زندگیم شادی و سرور بخشیدی. حالا میتونم عشق رو ...عشق واقعی و خالصانه و بی ریا رو درک کنم... عسلم امیدوارم هر روز و هر لحظه ی زندگیت پر از شادی و شادمانی باشه و لحظه لحظه ی بودنمون در کنار هم عاشقانه.
فدای نگاه قشنگت بشم من. جیگلم...!![]()
![]()
میدونم که توام شاید بیشتر از من دوسم داشته باشی.....![]()
اما خب هنوزم خبر نداری من یه همچین وبلاگی دارم !!! و چقدم دوست دارم ....که توام با خیال راحت احساس آسمانی خودت رو برام بنویسی...
وای عزیز دلم.دلم لک زده واسه دیدنت.بهتره برم خونه که فردا زود بزنم بیرونم بقیه کارا رو ردیف کنم.به احتمال زیاد میریم کافی شاپ یکی از دوستام.اونجا خیلی راحت میشه یه جشن تولد خیلی باحال رو در نهایت آرامش و شادی برگزار کرد....
تولدت مبارک تک ستاره ی فروزان زندگی من


نوشته شده توسط شاهین در جمعه دوازدهم مهر 1387
برای همیشه و همیشه کنارم بمان...در کنارت خواهم ماند... ( زندگي من )
چقد لذت بخشه وقتی میبینی انتظارت به پایان رسیده و تونستی به هدفت برسی.به کسی که میخواستی...به عشقت. و لذت بخش تر از اون اینکه حالا دیگه میتونی از چشمه ی زلال عشقت استفاده کنی و به آرامش برسی و این احساس آسمانی رو با تمام وجود درک کنی...
خوشحالم که عسل هم همین احساس رو داره.این رو با تمام وجود حس کردم...
تا حالا به عسلم نگفتم یه همچین وبلاگی دارم.شاید هم به این زودیا بهش نگم...
اما یه روز که واقعا حس کردم هردومون یکی شدیم...از هر لحاظ اونوقت پسورد وبلاگم رو هم بهش میدم که باهاش حال کنه![]()
نمیدونم چرا... اما ترجیح میدم اینجا خلوتگاهی باشه برای رسیدن به آرامش. از اینکه تعداد بازدیدهای وبلاگم هم داره کم و کمتر میشه واقعا خوشحالم.واقعا.اینطوری احساس آرامش بیشتری میکنم.
چند وقت پیش هم یه تولد باحال داشتیم.تولد سامان جونم که بهش میگم سامی!
اون شب که تولد گرفتیم با بر وبچ دیگه خونه نرفتیم.با کوچولو و سامی مغازه موندیم . من و سامی هم بغل هم خوابیدیم! خواب بدی نبود!!! فقط هر چند وقت که چشام گرم خواب میشد یهو !!! سامی بلند میشد و وسط خوابش !! میپرید بغل من!!
خلاصه توبه کردم دیگه کنارش نخوابم! جالب اینجاس صبح که بهش میگفتیم چی کارا کردی میگفت : من؟؟؟؟!!!!![]()
و بالاخره اینکه حالا خاطرات اصلی زندگیم رو جای دیگه ای مینویسم
در واقع خاطرات زندگیمون...![]()
خدا وکیلی الان خیلی حال میده...
تمام تجربیات زندگیم و اطلاعاتی که در مورد روابط بین دختر و پسر و عشق و ......جمع کردم و دارم یه کارایی میکنم که لحظه لحظه بودنمون در کنار هم واقعا لذت بخش باشه... و خوشحالم که تونستم موفق باشم. برای اولین بار احساس میکنم رابطه ای بدون نقص رو تجربه میکنم ...
تنها چیزی که ازش میترسم اینکه عسل دانشگاه قبول شه!!! چرا؟ چون هر دختر و در واقع هر آدمی رو دیدم که پاشو گذاشت تو دانشگاه یه رابطه ی کاملا حسنه و پسندیده و صد البته عادی و بدون منظور!!!!!! با همکلاسیاش برقرار کرده و با هر کی بوده ( حتی عشقش)..... تقریبا به هم زده و منکر هر نوع رابطه ای شده...!!!
اصلا نمیخوام در مورد عسلم اینطور فکر کنم.مطمئنا اگه رابطه ما همینطور ادامه پیدا کنه هیچکدوم قلبا نمیتونیم یه همچین کاری رو انجام بدیم. من که فکر میکنم احتمال یه همچین چیزی خیلی ضعیفه...به هر حال گذر زمان همه چی رو مشخص میکنه.مهم الانه که به بهترین شکل ممکن در کنار هم از زندگی لذت ببریم...
بحث دانشگاه پیش اومد...نمیدونم باورتون میشه یا نه... اما کوچکترین احساسی نسبت به قبول شدنم و دانشگاه رفتنم ندارم...! یه جوراای خیلی از زندگی سرد شدم. دوست دارم همه وقتم رو با عسلم بگذرونم که اونم نمیشه. تنها وقتایی رو که باهاشم احساس آرامش واقعی رو واقعا حس میکنم.اون لحظات بیشتر دلم میخواد سرمو بذارم رو شونه هاش و بخوابم....
وای...
چه آرامشی![]()
چند وقت دیگه هم تولد عسل جونمه.میخوام یه جشن دو نفره خیلی باحال ترتیب بدم .طوری که شیرینیش تا سال بعد از یاد هیچکدوممون نره... به امید اینکه همیشه عاشق هم بمونیم...

نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه یکم مهر 1387
دوست دارم عسلم... ( زندگي من )
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
