|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
میدونم که اشتباه کردم... ( زندگي من )
بالاخره بعد یه مدت نسبتا کوتاه یکی پیدا شد که بزنه تو سرم و بگه داری یه سری اشتباهات تو زندگیت مرتکب میشی...
حدود یکی دو ماه قبل بود که یه سری مشکلات با دوستام پیدا کردم و یه طرفه باهاشون قطع ارتباط کردم... نمیدونم تو این دو سال تا چه حد با روحیات من آشنا شدید...
اگه کسی من رو چند مرتبه ناراحت کنه.. و اگه دلیل رفتارش رو توضیح نده و یا معذرت خواهی نکنه، یه جورایی چنان ازش متنفر میشم که دیگه...( بیا و درستش کن!)
و دیگه برام فرق نداره که طرف مقابلم یه زمانی عشقم بوده یا یه دوست خیلی صمیمی یا هر کس دیگه ای...
اتفاقاتی که ناخواسته افتاده بود منو از دوستام دلسرد کرد. دقیقا زمانی که خودم به خاطر مسائل اخیر نیاز به کسی داشتم که کمکم کنه... برای اونا هم مشکلاتی پیش اومده بود که به من نیاز داشتن... و من هم.......
و کاوه یکی از شبایی که تو پارک بهاران با دوستام جمع شده بودیم یه چیزایی رو بهم گفت که واقعا بیدارم کرد...
روز بعدش با سعید تماس گرفتم و خواستم که ببینمش. با وجود رفتاری که این مدت داشتم، سعید -انگار نه انگار که اتفاقی افتاده- مثل سابق باهام گرم گرفت...
بعد نیم ساعت داریوش با پرشیای پدرش اومد دنبال سعید )(و ظاهرا من) که برن برای عشق و حال! نمیدونم چرا یه حسی بهم گفت نرو... شاید یه جورایی خجالت میکشیدم ازشون.( سامان هم باهاش بود).. خلاصه سعید رفت. بعد یه دقیقه سامان اومد و گفت باید بیای. از اون اصرار و از من انکار که آخر سر خود داریوش گفت بیا دیگه چرا ناز میکنی!!!!!
حقیقتش اینکه من اشتباه کردم...
واقعا اشتباه کردم.من خودم مشکل داشتم و .........
شاید تا حدی این اشتباه رو جبران کرده باشم واسه سعید و سامان. اما داریوش هنوز نه.
که اونم گذاشتم واسه وقت خودش... که حسابی از خجالتشون بیام بیرون![]()
و ........
معذرت میخوام..... همین.
سعی میکنم اگه مشکلی هم دارم باهاتون در میون بذارم نه اینکه همشو درون خودم انباشته کنم و....
همین که همه کنار هم باشیم برام خیلی ارزش داره....
به قول کاوه یه مدته خیلی حساس شدم. و تا کسی یه حرفی میزنه خیلی زود آمپرم میره بالای هزار...
خب بابا چی کار کنم! غم عشق ما را سوزانده بیده!!!
(
)
بی خیال حالا......!
من برم یه کم نرم افزار و بازی(آخ جون!) دانلود کنم... اینجوری نمیشه!!!!!!!!
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
لينك مطلب
زنگ تفریح! ( زندگي من )
بالاخره فرصتی واسه نوشتن و به روز کردن وبلاگم پیدا کردم... جمعه ها کاوه کلا اینجاست و بعد از ظهر بین ساعت ۱ تا ۴ جاش میام کافی نت که بره خودشو شارژ کنه این مدت اینقد اتفاقای عجیب غریب واسم افتاده که تازه دارم از توهمش میام بیرون!!! این جواب کنکور هم بدجور روحیه ی دوستامو به هم ریخته!!! همه کاملا دفسرده شدن! نمیدونم.. من فقط واسه این ناراحت شدم که چرا دانسته منفی زدم! همین! به درک که پیام کور!!!!! قبول شدم... من به خودم ایمان دارم. ضمن اینکه واقعا دانشگاه آزاد رو بیشتر دوست داشتم که میرم یه جایی خوندم که: انسان خیلی زود به خوشبختی عادت میکند و چون زود عادت میکند،خیلی زود هم یادش میرود که خوشبخت است واقعا راست میگه... شاید تو این مدت یه همچین حسی داشتم که الان به اون صورت ندارمش. البته من فکر میکنم زندگیم یه کم هیجان میخواد! چون بدجوری داره تکراری میشه! به هر حال.سعی میکنم این مشکلم رو یه جورایی حل کنم. راستی تو این مدت چند تا عکس باحال از جریانات این مدت گرفتم... یه شب با کاوه تا ساعت ۴ صبح کاف نت بودیم! اینم از عکسایی که همون ساعت از میدون آزادی گرفتم! این بچه گربه هم دو سه شب پیش هوینجوری سرشو انداخت پایین اومد کافی نت! 


نوشته شده توسط شاهین در جمعه یازدهم مرداد 1387
و اینم از جواب کون کور!! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.....
و امروز جواب کنکور سراسری رو گرفتم...
همون طور که پیش بینی کرده بودم پیام نور!!
و درصد ها رو که نگاه کردم دیدم دقیقا هموناییه که پیش بینی کرده بودم.
تو رو خدا حماقت رو میبینین؟ اگه منفی نزده بودن الان دانشگاه کردستان بودم.و شاید یه دانشگاه بهتر.
مهم نیست.
چیزی که برام مهمه اینه.من فقط یه هفته و اونم هر روز حدود سه ساعت رو واسه کنکور خوندم!بدون هیچ پیش زمینه ای!و قبل از اینکه منفی بزنم ۳۵ درصد زیست زده بودم! دوستم هم ( که زرنگ هم هست) فقط دو درصد بالاتر از من زده بود.ضمن اینکه امسال سخت ترین کنکور چند سال اخیر رو دادیم..
حالا دیگه وقتش رسیده.آزاد رو صد در صد قبولم. همون انتخاب اول. و حالا وقتشه که آروم آروم دوران طلایی زندگی من شروع شه... حالا وقتشه که اون روی زندگی من رو ببینین...
شاید هم سال دیگه همزمان با خوندن دانشگاه آزاد برای سراسری هم بخونم.. ( که البته فکر نکنم حوصلشو داشته باشم دیگه!)
اما اینو مطمئنم که کارشناسی ارشد رو میرم دانشگاه دولتی...
قسم میخورم این چند سال زندگی مزخرفم رو جبران کنم.با موفقیت تو همه ی عرصه های زندگی...
ثابت میکنم که این شاهین ،شاهین تیز پرواز آسمونهاست...
اینو به خودم قول میدم...
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه ششم مرداد 1387
دیوونتم دیوونتم تو اینو میدونی!!! ( زندگي من )
چند وقت پیش یه آهنگ فارسی دستم رسید که خیلی از سبک آهنگش خوشم اومد... تصمیم گرفتم بذارم تو وبلاگ که یه کم از جو مدرن بیایم بیرون فعلا!! ( تا ترجمه ی آهنگ بعدی!)
( عنوان مطلب هم اسم آهنگشه...تا اطلاع ثانوی دیوونه کسی نیستم!!)
و جواب نظر پست قبلی:
سلام ستاره خانوم...
نمیدونم چرا از مطلبم اینطور برداشت کردین! البته الان که کاوه خوندش گفت یه جوری نوشتی که آدم فکر میکنه هنوز....!
واقعیت اینکه آلاله و ندا واقعا برای من مردن...در مورد آهو هم ، همونطور که قبلا گفتم من هیچ وقت نتونستم عاشقش شم. قبل از اینکه همه چی به خاطر یه عشق کور!! به هم بریزه مشکل خاصی نداشتیم.اما بالاخره این ارتباط یه جایی قطع میشد...چون از لحاظ فکری زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم.و این برای من خیلی مهمه. میخوام کسی که باهام زندگی میکنه از هر لحاظ باهام ست باشه...
البته بار اول که عاشق شدم عشق طوری رو زندگیم تاثیر گذاشت که داشتم خودم رو هم فراموش میکردم چه برسه به.......!!! (بپا عشقت رو درست انتخاب کنی!)
پس نتیجه میگیریم این دختری که ازش خوشم اومده رو تو این مدت پیدا کردم!
و البته ... دیشب به این نتیجه رسیدم که دارم راه رو اشتباه میرم.اگه طرف از من خوشش اومد و خواست که باهام باشه که هیچ و اگه نه.........بازم هیچ!! بی خیال این جریانات میشم کلا...
همین...
نوشته شده توسط شاهین در شنبه پنجم مرداد 1387
take the chance for new wild romance ( زندگي من )
بعد از اتفاقاتی که بین من و دوستام افتاد ( دوستای مثلا فابریک!!) ... یه جورایی ازشون متنفر شدم.اونم از بدترین نوعش...
کسی که واقعا به هم نزدیک بودیم رو از خودم دور کردم...بعد از کنکور هم که دیگه سعی کردم ارتباطم رو باهاشون فقط در حد یه سلام ، احوالپرسی حفظ کنم و بس...
هیچ وقت نفهمیدم چه مشکلی باهاشون پیدا کردم اما.....
یه چیزی که خیلی برام مهمه اینه. زندگی من چند ماهیه که ۱۸۰ درجه ای تغییر کرده.اگه قبلنا از ۲۴ ساعت ۲۲ ساعتش رو غصه میخوردم،الان ۲۳ ساعتش رو میخندم و واقعا شاد شادم...( البته خب بالاخره تو زندگی هر آدمی مشکلاتی پیش میاد...) و دیگه نمیخوام کسی بریزدش به هم...
الان هر وقت میرم پیش دوستام...
یکیشون شبانه روزی از عشق از دست رفتش حرف میزنه و کم مونده خودشو معتاد کنه!!!
یکیشون ۲۴ ساعته عین برج زهرمار ( البته احتمالا با من) میاد و میره!
فقط یکیشون تا حدی سالم مونده که اونم طرف جبهه ی مقابله!
و آخرش اینکه همشون واقعا بی هدف بی هدف به طور کامل پلاسن!!!!
خب خدا وکیلی من برم بین اینا چی بگم؟ دیروز که رفتم پیششون طوری رفتار کردن که انگار.....مهم نیست..
اما خوبیهایی رو هم که در حقم کردن فراموش نمیکنم.امیدوارم من هم در حد توانم دوست خوبی بوده باشم.اینم از پایان این ۴ سال دوستی....خوش باشین.
.............................................................
اوایل تابستون بود که دوست دوران دبستانم - که تازه امتحانات دانشگاهیش تموم شده بود- رو دیدم...
بعد از اینکه یخ این چند سال دوریمون شکست!! ( هر چند هر از گاهی همدیگه رو میدیدیم) ....
یهو هر جفتمون ۱۸۰ درجه از لحاظ رفتاری عوض شدیم!!( اونم مثل من ظاهرش آرومه اما...!!)
هیچ و قت این چند روزی رو که باهاش بودم فراموش نمیکنم... حوالی ساعت ۶ میومد مغازه پیشم و بعدش میرفتیم خیابون و پارک و.......
این چند روز رو به اندازه ی تمام عمرم خندیدم...!!! اینقد حرف میزدیم و میخندیدیم که وقتی شب میرسیدیم خونه از خستگی ولو میشدیم تو رختخواب!!!
یادش بخیر...این دوستم رو از کلاس اول میشناسم.و میشه گفت قدیمیترین دوستیه که صمیمیتمون فقط طی یه دور کوتاه دوری از هم یه کم یخ بست! ( که آب هم شد!)....
....................................................
دیشب حوالی ساعت ۱۱ شب با کاوه تو کافی نت داشتیم حرف میزدیم که اون یکی کاوه زنگ زد!( دوست امین و امید) گفت: پاشید بیاید پارک بهاران یه والیبال بزنیم تو رگ!!!
ما هم یه نیم ساعتی کافی نت رو زودتر تعطیل کردیم و رفتیم پیششون........
بدبختی توپ والیبالشون هم کم باد بود!! آخر سر تصمیم گرفتیم گل کوچیک بازی کنیم! با توپ والیبال!
وای که چه حالی داد...مخصوصا واسه من که از کلاس پنجم به بعد پا به توپ نزده بودم!!!حوالی ساعت ۳ نصفه شب! با گوشی نشستیم فیلم گرفتیم!! ( بر و بچ همه بازیگر شدن!!)
( الان که اینا رو مینوشتم با خودم گفتم چند سال دیگه که اینا رو میخونم چه حسی خواهم داشت؟)
و.........امشب هم قراره همگی به اضافه یکی دو نفر دیگه با تجهیزات کامل پارک بهاران رو تسخیر کنیم!
فقط نمیدونم الان چه وقتش بود کود بریزن پای چمنا!!!!!!!!!!!!!! فقط از یکی دو قسمت پارک میشه برای اجرای عملیات استفاده کرد!!!
و خلاصه... با وجود همه اینا یه مشکلات کوچیکی تو خونه دارم هنوز...
و .... در مورد پیدا کردن عشق هم به طور کامل کشیدم کنار. تو این مدت با دخترایی آشنا شدم که واقعا حال آدمو به هم میزدن!! فقط یه نفر بود و هست و آخرش معلوم نیست چی میشه که واقعا ازش خوشم اومده بود و میاد! و البته فکر نکنم این هم به نتیجه ای برسه.
بعد از این جریان حتی اگه نشد که باهاش باشم،به طور کامل دور هر چی دختر رو خط میزنم.مدتش معلوم نیست.اما اینقد خودمو سرگرم میکنم که دیگه به این چیزا فکر نکنم.... چون دیگه واقعا ارزش نداره.
روز خوش

نوشته شده توسط شاهین در جمعه چهارم مرداد 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
