|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
بارون!!! ( زندگي من )
آخی....
بالاخره بعد یه مدت تونستم بعد از ظهر رو بیام بیرون...
امروز هوای اینجا ابری بود!! جالبه! کل بهار رو منتظر یه قطره بارون بودیم!! نبارید...!
وای.....الان بارون گرفت!!! چه جالب!! جای فصلا داره عوض میشه!!! چقد باحاله!!!!! بوی خاک تازه خیس شده و این هوای نمناک تو این گرما واقعا میچسبه!!( آخ جون)
جای شما خالی...
یه جورایی تابستون داره تکراری میشه که البته یه نقشه هایی کشیدم که حالا حالاها تازگیشو حفظ کنه...
دیشب مشکلی رو که داشتم کاملا با خودم حل کردم ...
به هر حال...من راه زندگیمو انتخاب کردم.
و این دیگه تغییر نمیکنه...
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه سی و یکم تیر 1387
لينك مطلب
زمزمه های دلتنگی ( زندگي من )
نخیر...
انگار تاثیرات ۸ ماه تنها بودن داره یواش یواش خودشو نشون میده...
با وجود اینکه حسابی سرگرم شدم اما....
نمیدونم. امروز که یه چند دقیقه ای این حس مزخرف وجودم رو پر کرد ، تونستم خودمو جم و جور کنم . به خودم گفتم تو خودت خواستی تا الان تنها باشی پس دیگه چت شده؟ خودت گفتی تا اونی رو که میخوای پیدا نکنی تنها میمونی...خودت خواستی..
و حالا یه بار مرد و مردونه پای حرفات وایسا... عوضش لذت پیدا کردن همدم واقعیت همه ی اینا رو جبران میکنه...فقط مساله اینکه.......
واقعا نمیدونم چرا اینقد این نیاز تو وجودم ریشه کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به هر حال...
من که میدون رو خالی نمیکنم...هستم تا آخرش.....
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه سی ام تیر 1387
استاد سینمای ایران درگذشت... ( زندگي من )
و خسرو شکیبایی هم درگذشت...
باورتون میشه؟
به همین راحتی!!!
وقتی خبر رو شنیدم یه جورایی به هم ریختم.باورم نمیشد.کسی که از بچگی میشناختمش ...با بازی قشنگش تو خانه سبز و حالا...
تسلیت میگم...به همه دوستدارانش ...روحش شاد.
بالاخره ما هم یه روزی همون جایی میریم که همه قصد سفر کردن...
خوش باشین گلای نازنین...

نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387
یه ویروس خیلی باحال ...! ( زندگي من )
عجب حالی میده یاد گرفتن مسائل مربوط به کامپیوتر!!!
نمیدونم این کاوه و آقای عزیزی چرا هی نق میزنن؟؟ خدا وکیلی هر لحظه و هر ثانیه که با کامپیتر کار میکنم فقط بهم فاز +++ میده!! بدون کوچکترین احساس خستگی...
این مدت یه سری مسائل مربوط به شبکه و اینترنت از آقای عزیزی یاد گرفتم ... حالا شوق و ذوقم واسه یادگیریش صدچندان شده...
چقدر حسرت میخورم که چرا رشته کامپیتر نرفتم... هر چند همیشه تشنه ی یادگیریش هستم...
مطمئنم اگه کامپیوتر میخوندم سنندج که هیچ!! ایران رو پیاده کرده بودم!!! حیف شد...
متاسفانه الانم اونقدرا فرصت ندارم که برم دنبال برنام نویسی و .... اما در اولین فرصت میرم دنبالش و اون وقته که دیگه (آخ جون!!!!)
فعلا یه مشکلی پیش اومده که ۱ ماهی میشه این کافی نت رو ب هم ریخته!! یه ویروس وحشی!! ( که ارادت دارم خدمتش!!) افتاده به جون سیستما...
خدا وکیلی یه ذره حواست جم باشه بدون آنتی ویروس هم میتونی بزنی چششو دربیاری!! اما اینا ۱ ماه میشه که هی آنتی ویروس آپدیت میکنن و .... آنتی ویروس جدید نصب میکنن و .....!!! آخر سر همون آش و همون کاسه...!
مشکلشون اینجاس که دست به هر پوشه یا درایوی میزنن ویروسه پخش میشه!
حتی اگه پارتیشن بندی هم بکنی!!!( از نو!!!)
حالا اومدم که به صورت آنالوگ چش ویروسه رو در بیارم!! ( یا به عبارتی : دس کمه چاوی!!!!!)
من برم فعلا......
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387
زمین گرده!!! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین
امروز ناخواسته یه اتفاقی افتاد که محل کافی نت یه جورایی لو رفت!!!!!!!!!!!!!!!
دیگه مهم نیست.
ما کافی نت باران هستیم.اول شیشم بهمن.
شیفت کاریه ما ساعت ۱ تا ۴ بعد از ظهر و ۸ تا ۱۲ شبه.
بین ساعت ۸ تا ۱۲ ظهر و ۴ تا ۸ بعد از ظهر یه نفر دیگه اینجاس...
البته من اکثرا ۸ شب به بعد میرم اونجا![]()
به عنوان عضو افتخاری!!!
احتمالا اوایل پاییز یه سورپرایز برای دوستدارانم!!!! دارم..( بعدا بیاید که بهتون امضا بدم!!!!!!!!!!!!!!)
تا بعد...خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
آرامش ( آواي زندگي )
بعد از 5 سال جنگ با زندگی...بالاخره اون چیزی رو که میخواستم به دست آوردم... ( زندگي من )
اندیشیدن مهم است...امانباید برای خوشبخت شدن زیاد اندیشید
چند وقتی میشه که حس عجیبی دارم.دنیا برام خیلی کوچیک شده...زندگی دیگه به نظرم سخت و وحشتناک نسیت.(فقط یه کم با عوامل اجرایی طبیعت مشکل دارم!)
حس میکنم به اون موفقیتی که میخواستم رسیدم و بازم دارم پیشرفت میکنم.
فکر میکنم به نوبه خودم تو زندگیم موفق بودم.سعی کردم درجا نزنم و فقط به پیشرفت فکر کنم.و به آرامش وخوشبختی..
من شاید روزگاری رو با بدبختی و احساس بدبخت بودن گذرونده باشم.اما الان همه چی بهتر شده و منم دارم مثل بقیه زندگی میکنم...
من حالا میتونم خیلی راحت احساس خوشبختی کنم.میتونم بگم بالاخره همه چی (تا حدی) داره اون چیزی میشه که میخوام..
من خودم رو موفق میدونم:
از این لحاظ که تا حدی سریع تونستم خودم رو از منجلابی که توش گیر کرده بودم بیرون میکشم..از این لحاظ که تقریبا هر روزم بهتر از دیروز بوده.( صایران!! )از این لحاظ که فقط با کمک خودم تونستم خودم رو بسازم. از این لحاظ که با وجود ۲ بار عاشق شدن.. و یه دوست داشتن بی حد و حصر و شکست در هر سه موردش بازم تونستم خودمو بسازم.از این لحاظ که با وجود ۵ سال بحران روحی و افت شدید تحصیلی در عرض یه هفته طوری خوندم که ( اگه حماقت نمیکردم!) الان یه رشته خوب دانشگاه کردستان رو قبول میشدم.. از این لحاظ تونستم خودم رو با این اجتماع کوفتی وفق بدم و پیشرفت کنم. از این لحاظ که شخصیت و روحیه خودمو طوری ساختم که دیگه هر کس و ناکسی خوردش نکنه و هر مساله ای ناراحتم نکنه و اگه کرد باهاش منطقی برخورد کنم و خیلی زود فراموش کنم.از این لحاظ که وقتی شکست خوردم مثل قبلنا نشینم زانوی غم بغل کنم و برم تو فکر و خیال!! از این لحاظ که شدید ترین نوع افسردگی رو به تنهایی ( حتی با وجود حمله های پی در پی) رو شکست دارم و مسائلی هم که مونده مربوط به گذشته منه که خیلی کوچیک هم شده..از این لحاظ که با خونواده و برادری که به شدت باهاش مشکل داشتم تونستم یه زندگی مسالمت آمیز رو داشته باشم.از این لحاظ که خودمو خیلی متفاوت و در جهت مثبت از اعضای خونواده بار آوردم...از همه مهمتر .... اینکه آرامش و رضایت از زندگی رو تا حد زیادی به دست آوردم...و یاد گرفتم که با آدما زندگی کنم.بیام... برم...بخندم...گریه کنم...پیشرفت کنم...شکست بخورم...تلاش کنم....و زندگی کنم...مثل همه ی آدما.و خیلی موارد دیگه که اونا رو برای خودم به نوعی موفقیت میبینم.
و حالا بعد از ۵ سال جنگ با زندگی موفق شدم که اون چیزی که میخوام باشم.هنوز راه برای پیشرفت بازه و هیچ وقت هم بسته نمیشه. و من راهی رو که رفتم ادامه میدم... و برای خودم...برای زندگی خودم پیشرفت میکنم.تا اونجایی که بتونم...
این نظر منه. این برای من موفقیته.اینکه بتونی به دور از جنجال و مشکلات زندگی روزمره بشینی و از زندگیت لذت ببری... اینکه بتونی خودتو اوجور که میخوای بسازی و اونجور که میخوای زندگی کنی...اینکه جایگاهت رو تو این زندگی به دست بیاری و زندگی کنی....همین.
شما چی فکر میکنید؟
مهم اینکه خودتون در این مورد چی فکری دارید؟
احساس خوشبختی میکنید؟ از زندگیتون راضی هستید؟ مهم این نیست که دیگران چی میگن..
در این باره فکر کنید... مطمئن باشید خوشبختی تو وجود شماست.پس زیاد دور نرید..
زندگی اون جوری جلو میره که شما براش تلاش میکنین.پس درجا نزنین.
You can win if you want
تا بعد...خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
خواستن ( زندگي من )
امروز بعد از یه مدت تفریح و خوشگذرونی تصمیم گرفتم یه کم به اهالی خونه کمک کنم.
با این نیت خیر! رفتم و مشغول یه کار نیمه سنگین شدم!
همونطور که داشتم به زندگیم و آینده فکر میکردم یهو دستگاه مته برقی از دستم در رفت و یه قسمت از دروازه ( که روش کار میکردم ) از جا کند و یه براده کوچیک آهن هم نثار چشمای نازنینم کرد!!!
ای بابا !! یه بار خواستیم کار خیر انجام بدیم ! اینم شد نتیجش!
کارم کشید به چشم پزشک و اونم گفت خوشبختانه براده خودش از چشمت در اومده.اما چشم چپت عفونت کرده و چند روزی باید گوشه خونه پلاس شی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
( منم گفتم چشم!!)
حالا هم اومدم کافی نت و کاوه قطره استریل چشمی و پماد رو یکی یکی داره رو چشام امتحان میکنه!
( مردم از سوزش!!)
این از این...
بزرگترین آرزوم تقریبا به طور قطع برآورده شد.مونده تلاش و همت خودم و اینکه چند مرده حلاجم...( اوایل پاییز!)
این اینترنت ایرانسل هم که دیگه واقعا حال میده!! تقریبا یه ماه میشه که مجانی ۲۴ ساعته با گوشیم رو خط هستم!! ( به جز مواقعی که بیرون میام!) سرعتش برای چت و سر زدن به سایت و وبلاگ بد نیست... اما برای دانلود و سر زدن به سایتهای سنگین فقط ۳ نصفه شب به بعد!!
دیگه چی......!!
دیگه سلامتی وجود نازنینتون و دیگر هیچ!!!
دلم یه کمکی از تنهایی گرفته... دیشب یه ... با رفتار مزخرفش یه کم اعصابم رو خورد کرد. جدا تا حالا ندیده بودم آدم اینقدر مغرور و از خود راضی و بی احساس!!!!!!!!!( این دیگه کی بود؟؟!!)
منم کم نیاوردم ! هر چی که بود رک بهش گفتم و اونم ( نیست که حساس بود!!!!!!!!!!!!!!) کپ کرد و رفت!!!
نمیدونم اینو باید بذارم پای فرهنگ افتضاح این مملکت؟ یا افکار و احساسات متفاوت؟ و شاید مهمتر از همه مشکل از خود شخص باشه... من که با آخری موافقم. نمیگم عوامل محیطی بی تاثیرن..اما چون خودم تجربه کردم...مطمئنم اگه آدم خودش بخواد ...کسی نمیتونه روش تاثیر بذاره...
کسی که نمیخواد سیگاری شه ، اگه همه دوستاش هم سیگاری باشن نمیتونن روش تاثیر بذارن..این تو همه موارد صدق میکنه..
بگذریم...
برم که کاوه اون یکی قطره رو هم بریزه تو چشم!
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
گذر زندگی ( آواي زندگي )
سلام دوستای نازنین.
یه مدتیه بدجور سرگرم شدم.
با صاحب کافی کافی نت حسابی دوست شدم!! و دیگه وقتایی کاوه اونجاست راحت میتونم برم پیشش!
بهار خانوم نظر داده بودن که کافی نتی که میرم کجاس.
با عرض پوزش خدمت بهار خانوم باید عرض کنم به دلیل امنیتی نمیتونم اسم کافی نت رو لو بدم. چون یکی دو تا دشمن سرسخت دارم که ممکنه مزاحمت ایجاد کنن! البته زیاد هم مهم نیست ...اما خب نگم بهتره.
به هر حال...میبخشین!
تا بعد ... خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
REDY FOR A VICTORY ( زندگي من )
سلا دوستای خوبم...
دو روزیه که چند ساعتی جای کاوه میام کافی نت...کار باحالیه و تقریبا پردرآمد.
الان که نشسته بودیم یه آقای چینی( یا ژاپنی) اومد و سیستم خواست![]()
همین که نشست گفت بیا!
ای داد بیداد! من انگلیسی رو زیاد نمیتونم حرف بزنم اما کاملا متوجه میشم طرف چی میگه! ( تا حالا همچین چیزی دیدید!!؟) خلاصه یه کم راهنمایی خواست و منم اون قسمتایی رو که حرف زدن نمیخواست با یه اوکی! جواب میدادم و کارشو راه مینداختم! و بقیشو به زور جواب میدادم!
خلاصه جلوش روسفید بیرون اومدیم!!
یه مدتیه که کار ترجمه رو گذاشتم کنار.هر چند همیشه تو کف آهنگای انگلیسی هستم!
نخیر ! اینجوری نمیشه! حالا نوبت مکالمه س! و رفتن تو بحثای کاملا تخصصی!
فکر نکنم تو این ۱۸ سال ۸ ترم خونده باشم! اما برای مکالمه دیگه فکر کنم لازمه...
شاید هم خودم نشستم و ........!
فعلا برم. یه جورایی سردرگم شدم...
نمیدونم چی میشه..
نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و دوم تیر 1387
زلزله! ( زندگي من )
امروز بالاخره خاله جمیله و سنا و سمن جونم اومدن خونمون!
با وجود اینکه واقعا خوش گذشت اما چشتون روز بد نبینه!!
سمن از ساعت ۱۱ تا ۵ بعد از ظهر منو برد حیاط و یه ریز مشغول بازی و شلوغ کاری و .... شد!!
حوالی ساعت ۵ پرچم تسلیم رو بالا بردم ! اما مگه سمن جون دست بردار بود! یه ساعت دیگه با هر ترفندی بود منو تو حیاط نگه داشت و ...... دیگه طاقت نیاوردم ! پریدم تو خونه و هوینجوری ولو شدم!!
بزنم به تخته! اندازه یه بمب اتم انرژی داشت !
اما خدا وکیلی خیلی خوش گذشت.خیلی دلم براش تنگ شده بود.
نمیدونم این مادرای ما چه جوری بزرگمون کردن! نمیگم بچه بده...( البته تو مکتب فکری من بچه یعنی فاجعه! هم برای خودش ..هم برای پدر مادرش!)اما هیچ وقت نمیتونم وجود یه بچه رو تو زندگی آینده خودم قبول کنم... به هزاران دلیل!
به هر حال... الان بازم اومدم پیش کاوه و فردا هم قراره چند ساعتی رو به جاش بیام کافی نت.....
تا بعد....خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیستم تیر 1387
تعطیلات ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.
تعطیلات چه حالی میده! جای شما خالی!
این دو روز رو تا ساعت ۲ نصفه شب بیرون بودم !
قرار هم شده که وقتایی که کاوه نیست جاش برم کافی نت! ( آخ جون!)
و ..... به خاطر مشکلات جسمی که برام پیش اومده باید ورزش رو شروع کنم...
نمیدونم چم شده.اما فکر کنم پرکاری تیرویید دارم. هر چی غذا میخورم اصلا وزنم اضافه نمیشه که نمیشه!!( هر چی هم میگن ایشالله گوشت بشه به تنت بازم نمیشه!!!)
عوضش تمام کالری غذا تیدیل میشه به انرژی و اگه مصرف نشه دیگه واویلا!! بی قراری!! بی خوابی شدید!! اغتشاشات ذهنی! و معمولا در چنین شرایطی دو روز رو ببدون احساس خواب آلودگی میتونم بیدار بمونم.!
امروز یکی از دوستای بدن سازم حین خداحافظی خواست دستم رو فشار بده!! که منم کم نیاوردم!
همچین دستشو فشار دادم که ( نافش افتاد!!) یچاره یه ربع هی فشار میاورد هی نمیتونست هی فشار میاورد هی!!!!!!!!!!!!! ( البته خدا وکیلی تمام انرژی دستم رو خالی کرد لامذهب!!!)
( عجب خاطرات باحالی رو مینویسم منم!!)
امروز تا ساعت ۸ خونه بودم. یه دستی به سر و روی خونه کشیدم و یه کم درختا رو آب دادم و یه دو ساعتی با بچه گربه های توی حیاط قایم باشک بازی کردیم!!!!! واقعا که خیلی باحال هستن!!
خولاصه! داره واقعا خوش میگذره. احتمالا چند روز دیگه میرم پیش جیگرم کرمانشاه. سمن جون جونم.
دختر خاله ی خوشگل بامزه لوس شیطون کوچولوم که الان ۶ سالشه.بهش قول دادم که ببرمش شهربازی...!
تا بعد...
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه شانزدهم تیر 1387
آزادی!! ( زندگي من )
آخ جونم!!! بابا یکی بیاد منو بگیره تا از خوشی نمردم!
کنکور آزاد هم تموم شد! حالا دیگه وقت خوشگذرونیه.
خیلی عالی امتحان دادم.البته خدا وکیلی خیلی آسون بود!
۹۰ درصد زیست زدم! اون دو سوال رو هم شک داشتم.اما به خاطر تجربه تلخ قبلی نزدمش. و وقتی جواب رو نگاه کردم دیدم هر دو تا حدسم درست بوده و اگه جواب میدادم میشد ۱۰۰ درصد.!!
بقیه درسها هم خوب بود.فقط ریاضی و فیزیک یه کم بگی نگی!!
اما صد در صد قبول میشم.مگه اینکه دیگه واقعا!!!!!!!!!!!!
فعلا برم.برم یه کم به زندگی برسم!! دارم براش!
تا بعد...
نوشته شده توسط شاهین در جمعه چهاردهم تیر 1387
you can win if you want ( زندگي من )
/4/1387 ساعت 10 شب
نمیدونم چطور میتونم حالی رو که دارم براتون توصیف کنم...
با کلی امید و آرزو میری سر جلسه ی آزمون واتفاقا سوالها رو هم خوب جواب میدی! اما اواخر جلسه یه نگاهی به پاسخنامه اختصاصی میندازی و حس میکنی یه خورده، کم جواب دادی! اینه که یه بار دیگه سوالاتو مرور میکنی و اونایی رو که شک داشتی رو هم جواب میدی!!!
نتیجه اینکه وقتی بعد از ظهر پاسخنامه رو نگاه میکنی میبینی!!!!!
به به! تقریبا همه سوالات مشکوک رو غلط جواب دادی و در نتیجه ی حماقتت درصدت به شدت اومده پایین!
به نسبت سال قبل و اون یه ذره درسی که خونده بودم شاهکار کردم.( قبل از شانسی جواب دادن!)
زیست رو بالای 50 زده بودم و با توجه به اینکه زیست رو هم کاملا تموم نکرده بودم و امسال سخت تر داده بودن، خدا وکیلی محشر بود...
چه کنیم؟!! از ماست که بر ماست!
اگه این حماقت رو به خرج نمیدادم صد در صد کارشناسی شیمی-صنایع غذایی یا کشاورزی-صنایع غذایی دانشگاه کردستان رو قبول میشدم... و این واقعا واسه یکی دو هفته درس خوندن محشره...
وقتی برگشتم خونه تازه به عمق فاجعه پی بردم!!( حدود دو سه هزار متر!)
من اصلا خودم رو واسه سراسری آماده نکرده بودم.اما وقتی دیدم خوب جواب دادم و به خاطر حماقت خودم همه چی رو به هم ریختم دیگه...!!!
از حرص روزگار نشستم و با آخرین حد صدای هندزفری حدود 2 ساعت و نیم مدرن گوش کردم .... و بعدش به زور خودمو خوابوندم!
بیدار که شدم دیدم ساعت 6 شده و ... خواستم برم پیش کاوه.رفتم یه دوش گرفتم ( که از بس تو فکر و خیال بودم 2 ساعت طول کشید!!) و خواستم برم که دیدم هوا پسه!! و خونه شده عین حادثه ی 11 سپتامبر بعد از وقوع!
پشیمون شدم و دوباره خواستم به زور بخوابم که مادرم اومد و گفت پدرت کارت داره.( ضمن اینکه کنکور رو خراب کرده بودم ، حوالی ظهر پدرم به تیپم گیر داده بود که چرا قرتی شدی!!! و ...)
رفتم پیشش . اینقد اعصابم خورد بود که منتظر بودم یه چیزی بگه تا برای اولین بار تو زندگیم باهاش دعوا راه بندازم!!! و همه اعصاب خوردیمو تخلیه کنم!
گفت : کنکور چطور بودی؟
گفتم:پیام نور!
پدرم یه کم نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده و گفت : شوخی میکنی؟!!
حالت اخمو و جدی چهرم جوابشو داد!
اونم بیشتر زد زیر خنده و گفت: حالا ناامید نشو.بازم واسه آزاد بخون.اگه سراسری نشد آزاد.و اگه آزاد هم نشد و دیدی همه درها رو به روت قفل کردن اونوقت برو پیام نور.
جدا انتظار نداشتم اینطور برخورد کنه.حرفاش یه کم آرومم کرد و باعث شد بازم امیدوار شم.
راستش من خودم آزاد رو بیشتر دوست دارم.اما...حتی با وجود اینکه وضعیت مالیمون داره بهتر و بهتر میشه،اما نمی خواستم بازم این دانشگاه آزاد – بعد از کارشناسی ارشد برادرم که ترمی خدا تومن !! خرجش بود-عین آب خوردن ترمی 650 تومن پول زبون بسته رو بالا بکشه!!
ضمن اینکه بعد قبولی تو دانشگاه یه تصمیماتی دارم که( اوایل 88!)
حالا میخوام تو این فرصت باقیمونده همه درسامو بترکونم.
انتخاب اول:کارشناسی کشاورزی-صنایع غذایی.
باید قبول شم...باید.......
و مطمئنم که میتونم.
این آهنگ مدرن رو همیشه زمزمه میکنم:
You Can Win If You Want
You packed your things in a carpetbag
Left and never looking back
Rings on your fingers, paint on your toes
Music wherever you go
You don't fit in a small-town world
But I feel you're the girl for me
Rings on your fingers, paint on your toes
You're leaving town where nobody knows
You can win if you want
If you want it, you will win
On your way you will see that life is more than fantasy
Take my hand, follow me
Oh, you've got a brand new friend for your life
You can win if you want
If you want it you will win
Oh, come on, take a chance for a brand new wild romance
Take my hand for the night
And your feelings will be right, hold me tight
Oh, darkness finds you on your own
Endless highways keep on rolling on
You're miles and miles from your home
But you never want to phone your home
A steady job and a nice young man
Your parents had your future planned
Rings on your finger, paint on your toes
That's the way your story goes
آره. تو میتونی برنده شی.اگه بخوای...
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه نهم تیر 1387
12 ساعت تا کنکور سراسری ( زندگي من )
۶/4/1387 ساعت 6 عصر
کمتر از 12 ساعت دیگه باید آماده شم که برم سر جلسه.خدا وکیلی این یکی دو هفته رو بیشتر از این 4 سال درس خوندم.اما…اما اصلا به نتیجه ی این آزمون امیدوار نیستم.
شاید فردا واسه خیلی از دوستام سرنوشت ساز باشه.اما من فقط برای آمادگی بیشتر واسه کنکور دانشگاه آزاد میرم سر جلسه! و … خدا رو چه دیدید؟! یهو دیدی یه رشته خوب هم قبول شدم!
دلم بدجور به تالاپ و تولوپ افتاده.شاید به این خاطر که اگه انتخاب اول دانشگاه آزاد قبول نشم دیگه همه چی تمومه. تمام آرزوهایی که داشتم به باد میره.البته خداییش واسه آزاد تقریبا آمادم و…
خلاصه خدا رحم کنه.اگه قبول نشم ( که احتمالش کمه) جدا نابود میشم!
یه جریاناتی هست که میخواستم اول سال 88 بهتون بگم.اما اگه آزاد قبول شدم همون وقت بهتون میگم.
دلم داره غنج میره واسه بعد کنکور آزاد…واقعا آزاد آزاد میشم.یه تابستون باحال بدون درس…! ( آخ جون!)
بی خیال.مهم اینه که زندگیم رو به بهترین شکل ممکن ادامه بدم...مثل الان و یه کم بهتر ...
شذم مثل صا ایران! هر روز بهتر از دیروز!
خوشحالم که همه چی داره درست میشه.بهتره برگردم سر زیست شناسی.فعلا استراحت بسه.
دوستای عزیز کنکوری امیدوارم موفق باشین
تا فردا
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه نهم تیر 1387
از دست تو ای زندگی! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین...
آخ جونم!!!!
پسورد آی دی قبلی رو پیدا کردم! البته شما همون آی دی جدید رو داشته باشید.
دو روزی بود که به خاطر این کنکور کوفتیییییییییی اعصابم بد جور به هم ریخته بود...
و این تنهایی هم که دیگه اعصاب برام نذاشته!
کاوه هم رفت سر کار. یه روز خیلی ناگهانی عموش باهاش تماس گرفت و گفت بیا واست کار پیدا کردیم. مسئول یه کافی نت. که به دلایل امنیتی گفت که اسم کافی نت رو لو ندم!!!
(کاوه جان امیدوارم همیشه موفق باشی)
فعلا
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در شنبه یکم تیر 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com