|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
امان از این زندگی!! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.
یه مدتیه خیلی کسل و بی حوصله شدم. چند روز پیش یه مطلب ۱۶ صفحه ای نوشتم که اصلا حوصله تایپ کردنش رو ندارم!!
شاید دیگه وقتش باشه ذهنم رو یه خونه تکونی درست و حسابی بکنم.
یه جورایی دارم با تک تک دوستام قطع رابطه میکنم. حرکات و رفتارای اخیرشون بدجوری اعصابمو به هم ریخته... تو شرایط فعلی بیشتر از هر چیزی به کسی نیاز دارم که درکم و کنه و همیشه کنارم باشه.البته بدخلقیای منم بی تاثیر نبوده...به هر حال.
شاید تا ۲-۳ ماه دیگه همه چی تغییر کنه... همه چی.
مسیر زندگی من کاملا عوض شده.شیرین ترین آرزوهایی که داشتم حداکثر تا یه سال یه کاملا به وقوع میپونده.یواش یواش دارم به همه ی اون چیزایی که میخوام میرسم.
دارم به این فکر میکنم که چی شد اون عشقی که ۲ سال دنبالش سگ دو زدم؟؟؟جدی میگم!
تو یه مورد من اشتباه کردم و کاملا قبولش دارم.. ( و قسمتی از اون مطلب ۱۶ صفحه ای که دفعه بعد براتون مینوسم به این موضوع اختصاص داره).اما اونای دیگه نه...
کاش میشد حداقل یه حیوون خونگی داشتم!! مثلا یه گربه!!( به به!)
خلاصه..... جدی الان چه خوب میشد دست عشقتو میگرفتی و میرفتی شهر بازی!! یا کافی شاپ ( که یه کم ژست بیای!!)...یا یه رستوران ( آخه الان خیلی گرسنم شده!!)........
نمیدونم به خاطر تنهایی اینجوری شدم...یا واقعا به یه همدم نیاز دارم.
اه اه اه!! این وبلاگ هم که پر شده از مسائل عشقولانه و با ذره بین دنبال عشق گشتن! ( گشتیم نبود و نگردید که نیست!.. )
نه بابا ... مطمئنم که پیدا میشه ..همش به وقت خود. فقط امیدوارم اونقدر دیر نشده باشه که ......
راستش چون به خودم قول دادم که تا وقتی یه نفر مثل خودم رو پیدا نکنم با هیچ کس دوست نمیشم.حتی اگه به قیمت دیوونه شدنم تموم شه!( از تنهایی!!)
بی خیال بابا. اینم یه قسمت از زندگیه..( مثلا همین الان که از فرط بی حوصلگی چهر متر رو صندلی کافی نت ولو شدم! انگار خونه خاله س!)
خیلی خب. من برم دیگه. امیدوارم از مصاحبت با من لذت برده باشین..
خوش بگذره
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
لينك مطلب
atlantis is calling ( آواي زندگي )
زندگي... سلام ( زندگي من )
آخی ...
بالاخره همه چی آروم شد.آروم و قشنگ...
وای خدای من.حتی میتونم صدای نسیم شبانگاهی رو بشنوم.صدای جیرجیرکهای تو حیاط و صدای ماشینایی که گه و بی گاه این سکوت شبانگاهی رو میشکنن.
این آرامش به اضافه آرامشی که تو خونه حکمفرما شده دیگه خیلی عالیه.
بعد از جندین روز جنگ و بمباران هوایی و زمینی و چندین کشته و مجروح امروز دیگه زدم به سیم آخر و بعد از پرتاب آخرین مهمات از جمله قابلمه و بشقاب و قاشق چنگال !! از خونه زدم بیرون تا ساعت 10 شب!
اون موقع هم به خاطر فشار گرسنگی و تحریم اقتصادی که شده بودم مجبور به بازگشت به میدون جنگ شدم.چون تنها چیزی که میتونستم بخرم یه چیپس بود!
خلاصه برگشتم خونه و گانگستری پریدم تو اتاق! کیفمو پرت کردم یه گوشه و خودمم پریدم رو تخت و بی هدف با گوشیم ور رفتم!
تا اینکه:
مامان جون: غذا نمیخوری؟؟
شاهین: ( با صدایی بلند) نه!!
مادرم رفت بیرون و بعد از یه دقیقه برگشت!!
مامان جون: شام نمیخوری؟
شاهین: ( با یه صدای بلندتر) نه!!!
دوباره مادرم رفت بیرون و بعد از 30 ثانیه برگشت تو و آروم آروم جلو اومد و خودشو آماده کرد برای مراسم مخ زنی!
مامان جون:شاهین بیا شامتو بخور... من هر چی باهات حرف میزنم و باهات دعوا میکنم به خاطر خودته.من مادرتم...بزنم تو سرت!!!! هم نباید چیزی بگی! چرا اینقدر زود عصبانی میشی و از کوره در میری؟ این دخترا هستن که زود جیغشون در میاد!! ( خدا وکیلی هیچ وقت جیغم در نیومده!! شاید دادم در بیاد اما جیغ عمرا!!!!!)
( اینجا بود که چند ثانیه سکوت کرد.شاید به این فکر میکرد که حرفاش چقدر تکراری و کلیشه ای شده !! بعد که دید همچنان بدون هیچ عکس العملی دارم با گوشیم ور میرم رفت سر مبحث اصلی!!!)
شاهین همش دو تا درست مونده.این دو تا رو هم پاس کن و بخون واسه کنکور.آزاد هم که بری باید یه رشته خوب قبول شی( منم تو دلم گفت پلویی یا آشی؟؟).چرا اینقدر میری بیرون و دیر میای خونه؟
کاوه که سربازی معاف شده! سعید هم با اینکه زیاد میره بیرون اما بیرون رفتنشو با زیاد درس خوندنش جبران میکنه... این وسط تویی که داری تلف میشی...
بعدش اومد کنارم و گفت: بیا آشتی!
شاهین:(با یه قیافه عبوس داره با گوشیش ور میره و اتفاقی چشش میفته به فیلمای تولد سعید.اولیش رو که باز میکنه ، با دیدن حرکات موزون دوستاش و یاد آوری خاطره قشنگ این تولد میزنه زیر خنده و مامانش این خنده رو به منزله امضای قرارداد صلح میدونه!)
مامان جون: پس آشتیم؟؟
شاهین: ( هر کاری میکنه نمیتونه خودشو کنترل کنه و با دیدن بالا پایین پریدنای سامان پقی میزنه زیر خنده!!! از یه طرف گرسنگی امونشو بریده و هنوز یه کوچولو دلخوره و از طرف دیگه خوشحاله که مامان جونش اومده برای آشتی.)
خلاصه مامان جون به پاس این آشتی و اینکه دو هفته ای میشد همدیگه رو درست حسابی ندیده بودن!! بغلش میکنه و همین کافی بود که همه ی کدورتای پیش اومده برطرف بشه و شاهین هم همه چی رو فراموش کنه...این همون چیزیه که شاهین میخواد.عشق، محبت ، آرامش و یه زندگی شاد.
..................................................................
آره.این همه ی چیزیه که من میخوام.
خیلی دلم میخواست خونوادم یه کم تو زندگی و رفتارشون تجدید نظر کنن.
راستش نه کاملا به خودم حق میدم نه به خونواده.به هر حال اونا تو یه دوره دیگه با یه شرایط کاملا متفاوت زندگی کردن و شاید هیچ وقت نتونن معنای خیلی از کارها و رفتارای ما رو درک کنن...این وسط هیچ کدوم از ماها اشتباه نمیکنیم . تنها چیزی که اینقد ما رو از هم دور کرده طرز تفکرای کاملا متفاوته. جالب اینکه این متفاوت فکر کردن هم عامل دوری ما از هم نیست.
مشکل اصلی اینکه خونوادم هیچ وقت حاضر نشدن برای افکار و عقایدم احترام قائل شن.و منم وقتی میبینم اینطوریه طبعا لج میکنم و.......!!
شاید این یکی از بزرگترین مشکلات در ارتباط بین آدما باشه.
شبیه بودن آدما به هم صرفا دلیل بر هماهنگ بودن و سازگار بودنشون نسبت به همدیگه نیست.این نیروی عشقه که آدما رو به هم پیوند میده.
حتما به افرادی تو زندگی مشترکشون برخوردید که کوچکترین شباهتی به هم ندارن!! نه از لحاظ ظاهری و شاید نه از لحاظ باطنی.اگه قرار بود همه مثل هم باشن که دیگه...
اتفاقا این تفاوتها زندگی رو خیلی شیرین تر میکنه. وقتی دو نفر که با هم زندگی میکنن کپی هم باشن زندگیشون خسته کننده و کسالت بار میشه.چون عین هم فکر میکنن.
تفاوتهای روحی بین دو نفر باعث میشه چیزای جدید زیادی رو تو زندگیشون تجربه کنن که زندگی رو از حالت یکنواخت همیشگی در میاره.
حالا ممکنه این دو نفر یا این دو تا دوست همدیگه رو دوست داشته باشن،اما هنوز یاد نگرفتن به افکار و عقاید هم احترام بذارن... که یعنی تکروی!
به هر حال این آفتیه که اگه زود مهارش نکنیم عشق رو هم از بین میبره و آروم آروم جای خودشو میده به تنفر...چیزی که دیگه هیچ وقت قابل جبران نیست مگه طی یه شرایط خاص..
بگذریم...
راستش یه مدتیه دارم به برنامه ریزیای آیندم فکر میکنم.
حالا میفهمم ارزش داشتن دوستای خوب چقدر زیاده.دیگه نمیخوام از دستشون بدم.اصلا.
خوشحالم که تونستم به آینده امیدوار باشم.اگه اتفاقی نیفته و همه چی با همین سرعت آروم
پیش بره به همه چیزایی که تو زندگیم میخواستم میرسم.
فکر نکنم دیگه چیزی بتونه این معادله رو به هم بزنه.دیگه نه به عشق فکر میکنم.نه به..........
البته اگه موقعیتش پیش بیاد چرا...
.............................................................
ساعت از 12 شب گذشته.گردنم شکست از بس یه وری نشستم...( صبر کنید برم دم پنجره.آخی!!! حالا بهتر شد)
نمیدونم چرا دلم یه جوری شده.یاد دوران قشنگ بچگیم افتادم.چقدر اون وقتا شاد و خوشبخت بودم...اما الان دارم حسش میکنم!!
چقدر بیخیال بودم ! خوبیش اینکه 2 سالگی به بعد رو خوب یادم میاد...وای که چقدر تخس بودم!!
یادمه یه بار حیاط خونمونو کاملا آتیش زدم!چنان جهنمی به پا شد که نگو و نپرس!! منم تو عوالم بچگی رفتم یه سطل آب آوردم که مثلا آتیش رو خاموش کنم! تا من رفتم و اومدم دیدم کل حیاط رو شراره های آتیش گرفته!
دیگه دیدم موندن جایز نیست! فوری دویدم تو اتاق برادرم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده در رو بستم و تو خوردن پسته هاش باهاش شریک شدم!!
مادرمم همین که حیاط رو دید..... ( خودتون حدس بزنید!)
و شانس آوردم که در اتاق رو قفل کرده بودم و فقط صدای تهدیدات متوالی مامان جون رو میشنیدم و کر کر میخندیدم!!!
یه بار هم تو 5-4 سالگی تلویزیون 29 اینچ خونمونو از رو میز انداختم رو خودم!تلویزیون که خورد و خمیر شد هیچ!! خودمم داشتم اون زیر از فرط فشار خفه میشدم!
خوب شد مادرم زود سر رسید و فهمید اون زیر اتو شدم وگرنه الان روحم تو فردوس سیر میکرد!!خلاصه با هر مصیبتی بود منو از اون زیر کشید بیرون و بعدش فهمیدم جای تمام دگمه های تلویزیون رو شکمم مونده! و تنها عاملی که نجاتم داد نرم بودن استخوانهای بدنم بود و بس!! ( الان هم تا حدی انعطاف پذیرم!!)...
وحشتناکترین حادثه ای هم که برام اتفاق افتاد افتادن از پله های راهروی خونمون - که به یه پنجره بزرگ ختم میشد!- بود... ( بگذریم از صحنه های ترسناک!)
به هر حال. هر چی بود رفت و من موندم و یه زندگی پر از اتفاق که تازه داره رو به راه میشه.دلم لک زده واسه بی خیال بودن دوران بچگی..
البته این زیاد دور از انتظار نیست.میشه.همه چی دست خودمه.یه کم تلاش میخواد و بس.
به قول خاله فریده جونم:
آینده مال توئه...آینده تو دستای توئه.اونطور که میخوای بسازش.مطمئن باش همیشه درست میشه...
امیدوارم خاله جونم.
اون روزی که خواستم تغییر کنم میدونستم که راه سختی در پیش دارم.خیلی سخت تر اونی بود که فکرشو میکردم .اما شد....
و حالا وقتشه که زندگی کنم.به معنای واقعی.فقط باید اینو به یاد داشته باشم که هر حرکت اشتباهی تو این دوران ممکنه یه عمر پشیمونی داشته باشه.من از محدودیت خیلی بدم میاد و هیچ وقت هم محدود نبودم به اون صورت.اما باید مواظب باشم....همین.
برم یه دوری تو حیاط بزنم و بعدش بخوابم...
زندگی........سلام

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
میدونم که رویام به حقیقت می پیونده... ( زندگي من )
سلام دوستای گل.
خوش میگذره؟
من که در حال حاضر خوبم.این مدت همش با بچه ها تو پارک و بوستان و گلستان !! بودیم...
چند تا دوست جدید پیدا کردم که از دوستای کوچولو جونم هستن و خدایی آخر مرام و معرفت....
احتمالا هفته بعد یه دو سه روزی بریم مسافرت.هدفمون فعلا معلوم نیست!!فقط میخوایم بریم برای تجدید قوای روحی...
فکر کنم باید یه اتوبوس بگیریم!!! چون اگه کسی اضافه نشه ۲۰ نفریم!!!!( به این میگن کار گروهی!)
اون نسیم بهاری که دربارش براتون حرف زدم دوباره دور زد و قلبم رو به اهتزاز در آورد...( و همچنان در حال دور زدنه!! امیدوارم بالاخره از این باد بهاری دل بکنه و بیاد و بشینه تو عمق قلبم...
)
و آخرین اخبار درباره درس و دانشگاه!!!
معلم ریاضیم آقای نگهدار درباره نبوغ نهفته ی ذاتی خبرای خیلی خوشحال کننده ای بهم داد![]()
و دقیقا عین تمام مشاوران و روانشناسان و روانپزشکان و الی آخر!!!!!!
گفت که مسائل درسی رو خیلی زود متوجه میشی ...اما چرا نمیخونی نمیدونم...!( این تیکه رو خواستم خود شیرینی کنم!!!)
منم خندیدم و تو دلم با خودم گفتم حالا کی بیاد برای این توضیح بده که حالم ازدرس خوندن به هم میخوره!!!
چیزی که بهش اعتقاد دارم اینه..
مرا بیم آن نیست که مقامی نداشته باشم.مرا بیم آن است که شایسته مقامی نباشم
من توانایی خودمو از یه جهات دیگه ثابت میکنم.
راه زیادی نمیونده.فقط ۴ ماه. و شاید کمتر.هدف اصلی من از زندگی لذت بردن از اون و کسب آرامشه.همین و بس. و همیشه راهی رو رفتم که خودم به اون علاقه داشتم.خودم انتخابش کردم.خودم ادامش دادم....حتی اگه به ضررم بوده باشه.
اما هیچ وقت از کارایی که کردم پشیمون نبودم و نیستم و نخواهم شد...اما همیشه سعی کردم اگه اشتباهی مرتکب شدم جبرانش کنم.![]()
من برم فعلا.خیلی خوابم میاد.![]()
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
