|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آلفا جون! ( زندگي من )
نه بابا...
واقعا جواب میده.
دیشب بعد از یه سال عمیقترین و شیرین ترین خواب زندگیم رو تجربه کردم..و تا ساعت ۱۱ داشتم خوابای رنگی و سه بعدی میدیدم!!!
بالاخره موفق شدم![]()
امروز صبح داشتم به نقشه هایی که برای آینده کشیدم فکر میکردم...
باورتون میشه دارم به قشنگترین رویام میرسم؟؟؟
فعلا بهتون نمیگم.این یه طرح دراز مدته که البته ۱۰ درصد احتمال میدم موفقیت آمیز نباشه که عمرا بذارم!!
......
و تنها یه مشکل میمونه که اونم ۴ ماه دیگه............
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در شنبه سی و یکم فروردین 1387
لينك مطلب
روال عادی ( زندگي من )
پریشب کوچولو اومد دم در بهم گفت اگه حوصله داری بریم بیرون یه هوایی بخوریم...( ساعت ۱۰:۳۰!!)..
منم دستشو گرفتم و به زور!! آوردمش تو حیاط بهش گفتم ۵ دقیقه بریم حیاط پشتی اگه بهت بد گذشت بعد میریم بیرون..!!
خلاصه بعد از اینکه پتو و لوازم شب نشینی تو حیاط رو کف حیاط ولو کردم ..کوچولو دراز کشید و منم یه آهنگ آروم گذاشتم و نشستیم تو تاریکی.....
وای که چه آرامشی داشت ... خیلی وقت بود همچین آرامشی رو تجربه نکرده بودم...نمیدونم چه طور شد که به جای گله از روزگار و زمونه و ..... فقط نشستیم و در سکوت کامل از سو سوی ستاره ها و نور مهتاب و نسیم خنکی که میومد لذت بردیم......جدا اگه کوچولو دیرش نمیشد و میشد که شب رو خونه ما بمونه همون جا ( بغل هم!!) میخوابیدیم...
مشکلم با کوچولو و همه دوستام حل شد....خیلی راحت تر از اونچه که تصورشو میکردم.
چند روزیه که داریوش ازم خواسته برم بروجرد پیشش... آخه اون الان دیگه دانشجو شده و اونجا هم خیلی تنهاست...منم از خدا خواسته گفتم اگه تونستم حتما میام پیشت. که مامان جون در یک ضدحال ناجوانمردانه هر گونه جنبیدن تا پایان امتحانات رو ممنوع اعلام کرد!! منم قتلنامه رو وتو !!!! کردم و فرستادم شورای عالی امنیت! ( بابا جون! ) حالا دستور نهایی تا فردا پس فردا میاد که بعید میدونم جوابی به غیر از همون نه!! باشه!
زندگی همچنان جریان داره...از خرداد قراره یه اتفاق خوب برام بیفته...
و .....یواش یواش دارم برای زندگی آیندم برنامه ریزی میکنم.
آروم آروم.همه چی تا حدی داره خوب پیش میره...
و همچنان مونده اون جای خالی که هنوزم با نگاه کردن به این خلا دلم میگیره..
تا ببینیم چی پیش میاد..
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
زندگی جریان دارد... ( زندگي من )
نمیدونم چرا این حسی که دارم هیچ وقت...هیچ وقت... هیچ وقت از بین نمیره.
نه غمه..نه خوشحالیه...نه....
شاید یه جور بی قراری باشه...یه نوع انتظار.حالا منتظر چی هستم رو خودمم نمیدونم.
اما نه.میدونم!!!
منتظر شخص خاصی نیستم...یعنی هستم!!
اما این شخص هنوز وارد زندگیم نشده.( شواهد اینطور نشون میده!!!!)
به قول یکی از دوستام قلبم شده یه یه جاده بی انتها ....هی میان و میرن!!! (برداشت بد نکنین!! منظورم یه چیز دیگه س!!)
هیچوقت نشد یکی بیاد و این جاده زندگی رو تا آخرش بریم...و تا جایی که یادمه من فقط یه بار کنار کشیدم...و بقیه رو...
......................
اما بالاخره یکی پیدا میشه که بیاد و همسفرم شه...برای همیشه و همیشه..
یاد اون روز بهم آرامش میده و امید.امید به اینکه آینده ای هم هست ...
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
سطح آلفا ( زندگي من )
دیشب حوالی ساعت ۹ بود که به سرم زد از تمام آموخته های روانشناسی استفاده کنم...
واسه اینکه حداقل به شرایطی برسم که بتونم خودمو نگه دارم...
در حالی که هندزفری رو چپونده بودم تو گوشم و به آهنگای مدرن تاکینگ گوش میکردم سعی کردم برم تو سطح مراقبه ( آلفا)...
هر چند این کار به شرایطی کاملا آروم و بی سر وصدا نیاز داشت.اما راستش زیاد به موفق شدن امیدوار نبودم. چون قبلا هم چند بار انجام داده بودمش...
اما این بار باور کردنی نبود....
خودم رو در حالتی تصور کردم که تمام عوامل و خصوصیات منفی از وجودم تخلیه میشدن و بعدش...
تصور کردم که دارم تمام چیزایی که دوست دارم تو وجودم باشه بهم تزریق میشن...
عشق...محبت...مهربونی...آرامش...احساس رضایت از زندگی ...احساس خوشبختی...و تمام چیزایی که روح آدم رو به اوج آرامش میرسونن.
و بعدش تو خیالم خودمو دیدم که دارم به همه اون چیزایی که دوست داشتم میرسم...
فقط ۲۰ دقیقه طول کشید که آرامشی بی نظیر تمام وجودمو پر کرد.انگار نه انگار تا ۲۰ دقیقه قبل از غم و غصه و ناراحتی داشتم دیوونه میشدم. و جالب اینکه دیشب رو خیلی بهتر از چند شب پیش خوابیدم.
و تاثیرش تا حالا هم رو روح و روانم باقی مونده...
هر چند بازم تا حدی احساس تنهایی میکنم.اما خیلی بهترم...
حالا سوال اینجاس که این اتفاقاتی که برام افتاد واقعا تاثیر اون تصورتی بود که داشتم؟
تو چندین کتابی که در این مورد خونده بودم همینو نوشته بود...تمام احساساتی که تو اون لحظات داشتم عینا همونی بود که تجربه کردم.اما مدت زمانش زیاد نبود.
برای ۳-۲ دقیقه اصلا متوجه نشدم که دارم با آخرین حد صدا آهنگ گوش میدم!!!
...................
خیلی خب..
مهم اینه که حالا بهترم.حالا هر طور اتفاق افتاده مهم نیست...
و حالا یه کار نیمه تموم دارم که باید انجام بدم...
وای ی ی ی........امروز تا ۷:۲۰ هم کلاس دارم!!!!![]()
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
این نیز بگذرد... ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین...
دو سه روزیه که اصلا حالم خوب نیست...
همش میام بیرون و ول میگردم!!!!! اما تغییری نکردم هیچ..بدتر هم شدم!
حالا احساس بیهودگی و پوچی هم بهش اضافه شده ...اما حالا میدونم چی کار کنم که حالم بهتر شه.فقط یه جا خالی تو زندگیم هست که باید پر شه...
تصمیم گرفتم برگردم به چند ماه پیش ...زمانی که تنهای تنها بودم اما مشکل خاصی نداشتم.
انگار موقتا باید با این شرایط کنار بیام.اتفاق خوبی که ممکن بود برام بیفته سر نمیدونم چی!!! به هم ریخت...
اینقد مجهولات !! داشت که اصلا نفهمیدم چی شد... مثل یه نسیم اومد و مثل باد رفت...
به هر حال...
نباید خودمو ببازم...
همین....
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
عشق ( آواي زندگي )
ما به بال احتیاج داریم
بالهای عشق.نه بالهای منطق
منطق تو را به سمت پایین میکشد
منطق تابع قانون جاذبه است
عشق تو را به سوی ستاره ها میبرد


نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
تنهایی ؟؟؟؟ عمرا !!!! ( زندگي من )
نمیدونم امروز چرا اینجوری شدم...
دلتنگ...بی قرار... و یه خورده غمگین .
دلم برای دوستام خیلی تنگ شده.برای شلوغ بازیا و شیطنت هاشون.برای دور هم جمع شدن و...
امروز که کوچولو رو دیدم انگار برای اولین باره که میبینمش...نه اینکه رابطمون سرد شده باشه یا چیز دیگه ای اما...هیچکدوم مثل قبل نیستیم.انگار یه دیوار نامرئی بینمون به وجود اومده.
کوچولو هم تا به حال چند بار مستقیم و غیر مستقیم بهم گفته شاهین عوض شدی...
بابا مگه شاد بودن و شاد زندگی کردن تغییر بدیه که همه جوش آوردن؟؟؟
اما نه..انگار یه چیزای دیگه ای هم هست که بهش توجه نکرده بودم.عملا دارم ارتباطمو با دنیای اطراف کم میکنم... نه نه نه....نترسید بابا!! محاله بزنم زیر حرفام و تصمیماتی که برای زندگی آیندم گرفتم.اما یه جورایی کم آوردم.فعلا دارم روح و روان گرد و غبار گرفتمو پاک میکنم و به این فکر میکنم که هن.زم مشکلاتی تو زندگیم دارم که یه جورایی داره همه چی رو به هم میریزه...
کوچولو جونم حق با توئه. قرار نیست همیشه دیگران درک کنن.قرار نیست همیشه حرف حرف خودم باشه.( اما خودمونیم درک کن!!)
تقریبا دارم به آخرین مراحل بهبود افسردگی ۴ سال پیش میرسم.جنگ سختی بود.خیلی سخت تر از اونی که بشه تصورشو کرد.اما تونستم...
حالا یاد گرفتم با تنها بودن هم شاد باشم...اما یه کم سخته...
کوچولو جونم بهت قول میدم این مشکلم رو هم آروم آروم حل کنم...بهم فرصت بده...همین.
در حال حاضر تنها بودن داره دیوونم میکنه.جدا دیگه نمیتونم...احساس خوشبختی من وقتی کامل میشه که عشق خودمو پیدا کنم.شاید وقتش رسیده باشه... شاید وقتش رسیده باشه که آخرین رگه های نفرت و لج بازی رو از وجودم دور کنم.نفرت از دخترا!!! شاید لازم باشه از نو شروع کنم.مطمئنم موفق میشم...مطمئنم.
همیشه دوست داشتم کسی که باهاشم از لحاظ فکری و روحی کاملا مثل من باشه.کاملا....دوست دارم هر دومون یه هدف داشته باشیم.دوست دارم مثل هم باشیم.مثل هم فکر کنیم.مثل هم تصمیم بگیریم...و از همه مهمتر هر دو عاشق هم باشیم...
میدونم پیدا کردن یه همچین کسی یه کم سخته....اما...یه ذره امیدوار شدم به......( به به!!!).
نه نه...هیچ خبر خاصی نیست.البته فعلا...شاید فردا همه چی معلوم شه...به هر حال.این تصمیماتیه که گرفتم.و امیدوارم همه چی خوب پیش بره.
این مدت رو کلا خونه بودم.دیوونه شدم از تنهایی!!! البته بعد از مدتها بد نبود..خوردن و خوابیدن و فیلم نگاه کردن و یه ۳-۲ دقیقه درس خوندن!!!! و باحالترین قسمتش این بود که یه پتو بردارم برم حیاط (ساعت ۶ به بعد!!
) و دراز بکشم و آسمون رو نگاه کنم...!!!جدا دیروز خیلی آرومم کرد.یه عکس هم تو همون حالت از آسمون گرفتم.اگه توجه کنین ابرا به صورت یه عقاب هستن که بالاشو باز کرده.هر چند تو عکس زیاد مشخص نیست...
کوچولو جون هم اومد کافی نت...من برم فعلا میدونم الان نوشته هامو میخونه و .....( ببینم عکس العملش چیه!!)
خوش باشین دوستای گل

اینم از آخرین تحولات جنگل حیاطمون!!



نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387
شکوفایی زندگی ( زندگي من )
بهار اومد .
بهاری که میتونه شادی و امید و آرزو رو به همراه داشته باشه.
من یکی با دیدن این همه سرسبزی و شکوفه و شنیدن صدای جیک جیک!! خیلی شارژ میشم.
قبلا حالم از این حیاط درندشت! خونمون به هم میخورد!....
اما وقتی این همه شادابی رو میبینم یه جوری میشم.........
اینم چند تا عکس از شکوفه های خوشگل و درختای حیاط.





نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387
خوشبختی رو ای ول!! ( زندگي من )
این وبلاگ که شده دفتر خاطرات!
هر مطلب و عکسی هم که مربوط به خودم باشه میندازم تو وبلاگ!
خود شیفتگی هم که دیگه ول کن نیست!!
اینجایی که میبینین یه خونه مجردیه که بعضی وقتا به دعوت کاوه جان میریم اونجا.( به دلایل امنیتی نمیتونم بگم کجا!!)
همینو میدونم که زندگی مجردی خیلی حال میده !!( به به!)
حدود ۴ هفته س سیستم گوارشیم وحشتناک ریخته به هم...التهاب روده و کم کاری معده محترم در هضم قابلمه های غذا!!
دارم تقاص قابلمه!! هایی که به عنوان ناهار وشام میخوردم و برای سیر کردن یه محله کافی بود رو میدم! باید رژیم گیاهخواری رو شروع کنم که شاید! حالم بهتر شه.( همینو کم داشتم!)
تو یه مهمونی فامیلی یکی از فامیلای عزیز رو ( که به قول خودش با هم دوستیم) که چند سال ندیده بودم دیدم و وای که چقد خوش گذشت...دیدار و گوش کردن به حرفای اهل مجلس یه دنیا برام ارزش داشت.انگار تازه فهمیدم که تو چه دنیای کوچیکی داشتم زندگی میکردم.فکر کنم باید یه دنیای دیگه به دنیای خودم اضافه کنم!!
یه آهنگ دیگه رو هم ترجمه کردم.فکر کنم این یکی خیلی بهتر از قبلیه در اومده.اما از مدرن نیست.و به احتمال زیاد اونایی که با ویندوز اکس پی (پک ۱) کار کردن شنیدنش.دفعه بعد با آهنگش میذارم تو وبلاگ.
خوب من برم دیگه..
خوش باشین دوستای دوست داشتنی گل
اینجا خمار خواب بودم که کاوه جان امونم نداد و ......!

پشت سر من به اصطلاح آشپز خونه قرار داره ! (هیجان زده نشین خونه مجردیه!! خدا وکیلی خیلی حال میده اینجوری هم زندگی کردن...به به!!)

اینجا بیل گیتس مخترع سیستم نرم افزاری ویندوز رو مشاهده میکنین!!! این پرتقال هم قراره ۲ دقیقه دیگه نوش جان بشه.منم گفتم این دم آخری یه عکس یادگاری باهاش بگیرم (به به چقد خوشمزه بود!!!)

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
امید و آرزو ( زندگي من )
آخی!!
بالاخره یه فرصتی پیدا کردم که بازم بنویسم.
واقعا بعضی وقتا نوشتن خیلی آرومم میکنه..اما حیف وقتی خونه هستم ، بعد نوشتن همشو پاره میکنم!
اما اینجا خیلی کیف داره..انگار میرم تو خونه آرزوهام.به هر حال اینجا تنها جاییه که کاملا متعلق به منه.متعلق به خودم و رویاهام...
هر وقت احساس میکنم ارادم داره ضعیف میشه...هر وقت غم و غصه میاد سراغم...و هر وقت احساس تنهایی میکنم ،تنها جایی که بهم آرامش میده همین جاست.
اتفاقات مزخرفی تو این مدت برام افتاد.اما این بار تنها چیزی که به ذهنم اومد این بود: عمرا بذارم این اتفاقات بازم خوردم کنه.با همین ذهنیت رفتم جلو و بوم م م م!!! به عبارتی بابای ! این مشکلات رو آوردم جلوی چشش!!
بزرگترین کشفی که تو این یه سال داشتم این بود:
بزرگترین عامل موفقیت انسانها اراده آهنین آنهاست و امید و آرزو کلید آن
همین و همین و همین.
یاد گرفتم که همیشه امیدوار باشم.
یاد گرفتم همیشه محکم و مصمم باشم.
یاد گرفتم که سریع تصمیم گیری کنم.
یاد گرفتم که مشکلات و ناراحتی های زندگی رو به بازی بگیرم و شکستشون بدم.
و یاد گرفتم که با زندگی دوست باشم.
خیلی راه مونده به اون چیزی که میخوام.اما آینده تو دستای منه. و موفقیت چیزیه که میخوام به دست بیارم.
نه با درس خوندن و ........
بلکه با برنامه ریزی کردن روی اون چیزا و کارایی که دوسشون دارم.
و مطمئنم که موفق میشم.به شرطی که درجا نزنم...
خوش باشین
اینم از درخت زردآلوی خونمون


نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه هشتم فروردین 1387
تحولات من ( زندگي من )
بالاخره اومدم.بعد از يه وقفه طولاني.
قبل از هر چيزي بايد سال نو رو به شما گلاي نازنين تبريك بگم. اميدوارم سالي باشه پر از شادي و خاطره هاي خوش و به ياد موندني .
اين مدت خيلي اتفاقاي جور واجور واسم افتاد.البته اين چند روز اخير يه كم به خاطر يه سري مسائل به هم ريختم.اما سعي كردم خيلي زود به خودم بيام كه موفق هم شدم...
راستش الان طوري شدم كه هيچ چي و هيچ چي و هيچ چي نميتونه روحيه مو به هم بريزه و از هدف زندگيم كه خوشبخت بودنه دور كنه.به قول كوچولو طوري راه افتادم كه پشت سرمم نگاه نميكنم كه ببينم كسي رو زير گرفتم يا نه!!!
آره.درست ميگي دوست خوبم.وقتي نظراتتو خوندم نزديك بود گريم بگيره.كوچولو جونم.من ديگه نميتونم شاهين قبل باشم.قبلا هم اينو بهم گفته بودي.اما اون وقتا اينقدرا تغيير نكرده بودم كه خودم حسش كنم.اما الان چرا.
اما بهت اطمينان ميدم كه مغرور نشدم.و بهت اطمينان ميدوم فقط و فقط در جهت مثبت تغيير كردم...
نبودي به جاي من كه لحظه هايي رو كه تو آتيش عشق سوختم رو ببيني.براي من كه سراپاي وجودم همچنان هم احساسه.براي من كه به خاطر يه بچه بازي احمقانه زندگيم به هم ريخت. و..........
بگذريم از جزييات و جرياناتي كه نتونستم حتي به خودم بگم!
مهم نيست.گذشت وگذشت.
من الان خوبم.خيلي هم خوبم.عادت كردم در عين تنها بودن كاملا شاد باشم و احساس خوشبختي كنم.
اما تمام تلاشمم اينكه تنها نباشم.زندگي كردن رو خوب ياد گرفتم و اينكه بايد با جهاني كه توش زندگي ميكنيم دوست باشيم.بايد عاشق باشيم.عاشق زندگي ....همين.
همه ما تو زندگي مشكلاتي برامون پيش مياد كه ممكنه خيلي ناراحتمون كنه.اما مرد اونيه كه كمر اين مشكلات و ناراحتي ها رو بشكنه و زود خودشو از دام غصه نجات بده.
شايد اين حرفا خيلي از از من بعيد به نظر برسه.اما واقعا تغيير كردم.چون خودم خواستم.چون ميخوام هميشه شاد باشم.نه ظاهرا....من حالا برگشتم به شخصيت اصلي خودم.تخس و شيطون!! شاد و سرحال و پرانرژي و با اراده اي محكم براي به دست آوردن اونچه كه ميخوام..
من خودم خواستم كه تغيير كنم دوست خوبم.و واقعا نميخوام بازم تغيير كنم.البته خوشحال ميشم نكات منفي زندگيمو بهم بگي كه اگه تونستم رفعش كنم....
به هر حال...
بي خيال بابا ...الان مهمه كه تقريبا همگي افتاديم رو فرم!
همين...
خب دوستاي گلم...فكر نكنم احتياجي به جمع بندي اين يه سال اخير باشه.چون تقريبا در جريان همه احوالات هستين.و خودمم واقعا حوصله ندارم برم سر بعضي جريانات و .......
ترجمه آهنگي هم كه قول دادم با 1 ماه تاخير!! ميذارم تو وبلاگم كه اميدوارم لذت ببرين.
اين مدت بدجوري افتادم تو خط ترجمه آهنگاي خارجي ... و چقد لذت بخشه رفتن تو حس و حال آهنگاي مدرن تاكينگ و....
فعلا چيزي ندارم بگم.الان خونه كاوه هستم.سامان هم پيشمونه....به عبارتي اومديم شب نشيني.شب رو هم همينجا ميمونيم تا فردا كه يه كم كار داريم....
درخت زرد آلومون شكوفه زده. از بس خوشگل شده هر روز دست كم 20 بار ميرم كنارش و يه نفس عميق ميكشم و يه بوسه كوچولو رو شكوفه هاش ميزنم و برميگردم خونه.هر وقت فرصت كردم عكسشو ميذارم تو وبلاگ.
واي كه چقد خوابم مياد!!!!!!
بهتره برم پيش بر و بچ كه حداقل يه نيم ساعت بتونم پيششون بشينم.......
خوش باشين دوستاي نازنين...به دو تا پست پاييني هم توجه كنين....
اين عكسا ي پاييني هم مربوط به نمايشگاه نوروزيه كه تو خيابون ششم بهمن داير شده و نميدونم تا كي ادامه داره!
تا بعد
باباي


نوشته شده توسط شاهین در جمعه دوم فروردین 1387
i need youre heart to night ( عشق من مدرن تاکینگ )
Secret message - for a rendezvous
يك پيغام محرمانه- براي يه قرار ملاقات
Distant fire,It's hurting you
غير صميمي تر از آتش؛ تو را ناراحت ميكند
(سرد و بي روح با تو رفتار ميكند)
It's so sad
اين بسيار غم انگيز است
Good love goes bad
عشق پاك به سمت نابودي ميرود
Tears of love will make me sad
از بين رفتن عشق مرا غمگين ميكند
Frozen teardrops
اشكهاي يخي من
Running with the night
با شب همراه ميشوند
Sorry doesn't always make it right
غم نميتواند هميشه آن را تسكين بخشد
Tears of love, tears in my heart
از بين رفتن عشق،نابودي قلب من است
Why did love just break apart, break apart
چرا اين عشق ازهم گسيخت،از هم گسيخت؟
I'm riding on a white swan
من بر روي قوي سفيد پرواز ميكنم
I need your heart tonight
من امشب به عشقت نياز دارم
I'm riding through a hard storm
من از ميان طوفان سخت عبور ميكنم
Don't treat me like a child
با من مثل يك بچه رفتار نكن
I'm riding on the white swan
من بر روي قوي سفيد پرواز ميكنم
I've got that what you need
من به تو اونچه كه خواستي دادم
I'm riding on the white swan
من بر روي قوي سفيد پرواز ميكنم
You've got the best of me
تو بهترين چيزي هستي كه به دست آورده ام
On the wings of a nightingale
بر روي پرهاي يك بلبل
Playing games
بازي كنيم
Your love for sale
عشقت را به من بفروش
Then my girl belong to yesterday
دخترم تو ديروز مال من بودي
Oh return
اوه برگرد
Don't lose your way
راهت را گم نكن
It's more than just
اون خيلي بيشتر از يه عشقه
The two of us
براي هر دو ما
Heart is open
قلبم به رويت باز است
Come on, trust
زود باش،اعتماد كن
Love I gave for your mystic smile
من عشق رو براي لبخند پر رمز و رازت به تو ميدهم
Should I go
من بايد بروم
Or stay a while, stay a while
يا براي هميشه بمانم، براي هميشه بمانم
نوشته شده توسط شاهین در جمعه دوم فروردین 1387
تولد ( زندگي من )
یالاخره تولد کوچولو با یه وقفه طولانی برگزار شد و چقد هم خوش گذشت...
اولین تولدی بود که اینقد توش احساس آرامش میکردم.
و اینم چند تا عکس از محل حادثه!!!
کوچولو جونم همیشه خوش باشی
این از کیک تولد

این از کادوی کاوه

این از کادوی سامان

اینم از کادوی خودم

نوشته شده توسط شاهین در جمعه دوم فروردین 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
