|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
امید و امید و امید ( زندگي من )
و حالا سلام.
یه سلام تازه به شروع تازه زندگیم.( حالا خودمونیم فرقی هم نکرده!!)
نمیدونم چرا یه جوری شدم.یه حسی دارم مابین غم و شادی.و شاید یه جور احساس غریبی!
الان قراره بریم کتابخونه دانشگاه و اگه خدا خواست!!! درس بخونیم...
امروز یه جورایی دلم لرزید.پیش خودم گفتم تا حالا که هیچ غلطی نکردم!!!
این مدت باقیمونده رو اگه!!! حوصله داشتم بشینم بخونم!راستش اصلا برام فرق نمیکنه برم دانشگاه یا نه.هیچوقت از درس خوشم نیومده و نمیاد و نخواهد آمد!
البته مطمئنم که بالاخره منم میشم دانشجو!!!!( ماشالله)
نمیدونم باید به این عقل مردم گریه کنم یا بخندم! تا حالا به هر کی برخوردم از درس متنفر بوده! و جالب اینکه بعد از فارغ التحصیلی اعتراف میکنه هیچی بارش نیست!!! وآخرش میشه همین خونه هایی که با زلزله ۰.۵ ریشتری متزلزل میشن و دکترایی که سکته قلبی رو با زخم معده اشتباه میگیرن و مریض بیچاره هم بعد یه روز به ملکوت اعلا میپیونده!!!( اینایی که گفتم واقعا اتفاق افتاده!!)
البته داریم کسایی که عاشق درس خوندنن و آخرش هم موفق میشن.
اما خدا وکیلی برای یکی مثل من یا خیلیای دیگه که از درس بدشون میاد تو این خراب شده راه دیگه ای وجود نداره...
از کامپیوتر خوشم میومد...هزار تا زدن تو سرم که نرو بازار نداره...
عاشق موسیقی هستم...مامان جون گفت تا درس داری عمرا!!!
دوست داشتم تو یه رشته ورزشی پیشرفت کنم که اصلا بی خیال!
و هزار تا چیز دیگه که الان از حرص روزگار یادم نمیاد!
اما چاره چیه...اینجا ایرانه...و اینم خونواده منه.و تا وقتی که از این خونه نرم و درآمد مستقل نداشته باشم عمرا....
مهم نیست.چیزی نمونده.فقط ۶ ماه دیگه .هزار تا نقشه برای زندگیم دارم.دوست دارم در عین رفاه مادی و آرامش خاطر به دنبال اون چیزی باشم که یه حس ناشناخته تو وجودم دنبالشه.
یه جورایی مرض کشف اسرار زندگی رو دارم!عشقم اینکه بشینم آسمون و ماه و ستاره ها رو نگاه کنم.
پریروز که برمیگشتم خونه سر راه ( پشت خونمون که خلوته) آسمون رو نگاه کردم و چقد منظره ماه که زیر ابرای متحرک قشنگ بود.همونجوری ۵ دقیقه بیحرکت موندم!تو ذهنم مجسم کردم این من....این خونمون....این سنندج...این ایران...این قاره آسیا ...این کره زمین...این منظومه شمسی...این کهکشان راه شیری....این مجموعه کهکشانها ...این جهان ما... و اینم جهان های موازی.... و .....................دیگه مغزم نکشید و پرت شدم بیرون!!!!!!!!
راستش به خیلی چیزا که شاید شما بهش بخندین اعتقاد دارم.میدونم که ما تو این جهان تنها نیستیم و خیلی هم دلم میخواد یکی از این موجودات فضایی رو ببینم و باهاش دوست شم...!!! ( با وضعیت الانم اگه دختر بود چه بهتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!).....
جدای از شوخی.میخوام زندگیمو بر طبق دنیای خودم دنبال کنم.نه دنیای مزخرف بیرون.نه دنیایی که به زور میخوان بهم تحمیلش کنن.هنوزم نیروی عشق تو وجودمه و در واقع شاهینی !! نیستم که با این بادا بلرزم...هنوزم وقتش که برسه همون شاهین مهربونم.همون شاهینی که دلش پاکه پاکه و هیچی تو دلش نیست.فقط کافیه شرایط زندگیم تغییر کنه و اگه نکرد میتغیرونمش!!!
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
لينك مطلب
angel ( آواي زندگي )
مفهوم عشق ( آواي زندگي )
برگرفته از :نغمه عشق
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهیات است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم آهنی است که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوست دارم تا اخرین نفس عزیزم.
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
درخشش ستاره زندگی من ( زندگي من )
امروز تولد همدم تنهاییام بود.تولد کوچولو جونم.تولد تنها کسی که تو سخت ترین روزای زندگیم کنارم بود.
وجودش بهم آرامش میداد...همیشه تو اوج تنهایی اسمش گوشه ذهنم چشمک میزد...
تو این آسمون بی ستاره تنها ستاره ای بود که داشتم و دارم...
و حالا این گل آسمونی تولدشه...
تولدت مبارک ...امیدوارم همیشه تو اوج طراوت و شادابی باشی و ....( یه لحظه صبر کنین)....
الان رفتم بوسیدمش و اومدم!!
جشن تولد کوچولو جونمم مثل من احتمالا با دو روز تاخیر برگذار میشه .
اما نمیذارم مثل جشن تولد خودم بشه ذهر مار هممون!
با اینکه الان که دارم این مطلب رو مینویسم حالم اصلا خوب نیست ...اما وقتی یادم میفته که چه روزیه همه ناراحتی هامو میذارم کنار و ...
به امید اینکه همیشه کنار هم باشیم
دوست دارم دوست خوبم

نوشته شده توسط شاهین در جمعه نوزدهم بهمن 1386
این منم... یه شاهین تنها ( زندگي من )
سلام دوستاي نازنين و صد البته بي معرفت...
انگار خيلي بهتون خوش ميگذره وقتي ميبينين نيستم و ......آره ديگه حال ميكنين!
اما نه راستش همچين مطمئن هم نيستم!
يه گله از همه شماهايي كه وبلاگمو ميخونين و نظر نميدين دارم.وقتمي وبمو باز كردم ديدم حدود 200 نفر تو 6 روز از وبم بازديد كردن اما...دريغ از يه نظر خشك و خالي!
وقتي مطالب وبمو ميخونين يعني يا يه جاي هر چند كوچيك تو قلبتون دارم يا......(بهتره نگم)...
البته خودمونيم...من خودمم نه وب كسي رو نگاه ميكنم نه نظر ميدم!! اما شماها كه مياين و ميرين ديگه چرا؟؟؟
فقط خاله فريده جونم برام آف گذاشته بود كه كجايي ..پيدات نيست...
آخ خاله جون...
بشنو از ني چون حكايت ميكند از جدايي ها شكايت ميكند
(نميدونم درست گفتم يا نه؟!!!)
راستش تو اين مدت حال و روزم اينقدر درب و داغون بود كه ترجيح دادم يه مدت با خودم خلوت كنم...
شايد اين طولاني ترين پستي باشه كه تا حالا خونديد...و شايد عجيب ترينش..
تو اين 2 هفته اخير خيلي درونگراتر شده بودم و به شدت عصبي.سر هر موضوعي به كوچولو گير ميدادم ....تا يكي حرف ميزد چششو در مي آوردم! و ......
و چند روز پيشم جلو كتابخونه مركزي كه منتظر بوديم نوبت شيفت پسرونه برسه يه مامور به يه جوجه تيغي گير داد !!( منظورم از اين پسراس كه موهاشونو الكتروليز!!! كردن!) و بعد از اينكه سوار ماشينش كرد اومد كه به ما هم گير بده كه تا دستشو بهم زد گفتم :دستتو بكش!آدم!
خدا وكيلي اون لحظه دلم ميخواست قشقرق راه بندازم..!! مخصوصا اينكه يه تجربه ي افتضاح از اين ماموراي عوضي داشتم...اما جالب اين بود كه طرف جيكش در نيومد! و رفت که به بقیه گیر بده!و...
بعد از یه مدت دیگه کوچولو طاقت نیاورد و بهم گفت:
شاهین دیگه شورشو در آوردی...تو واقعا اون شاهینی که بهترین دوستمه...تو اون شاهین چند ماه قبل نیستی...من اون شاهین چند ماه پیش رو میخوام...شاهین قبل از از این دو دوره تغییر.......
منم خندیدم و گفتم :پس میخوای مثل 6 ماه پیش فقط آه و ناله کنم؟
و اونم گفت : به نظرم اون وقتا از حالا بهتر بودی ...
میفهمم چی میگه. تا دو هفته قبل یعنی دو ماه و نیم واقعا خوب بودم...اما....
تو این دو ماه و نیم هم بعضی وقتا دلم میگرفت...فرصت کافی پیدا کردم که یه کم خودمو جمع و جور کنم.و....
نشد.واقعا نشد.و نخواستم زندگیم با ورود یه دختر دیگه تو زندگیم داغون تر کنم!
راستش تنها بودن داره دیوونم میکنه...تقریبا با همه دوستام سرد شدم.به جز کوچولو و کاوه.
و خونه هم همچنان عرصه جنگ جهانی سومه.
همین دیشب بود که چنان به مرز جنونم رسوندن که ...............
دعوایی راه انداختم که تو تاریخ 18 ساله زندگیم بی نظیر بود! و دستم درد نکنه....
فقط کوچولو و کاوه میدونن که چی میکشم.خیلی سعی کردم بی خیال شم اما ....نشد.
همیشه صبح ساعت 6 میزنم بیرون تا 8 شب.اما همون دو سه ساعت هم دست از سرم بر نمیدارن.غلی الخصوص مادرم که خدا گیرایی که میده رو نصیب هیچ کی نکنه.اگه بگم بود و نبودشون یکیه دروغ نگفتم.
الان دیگه واقعا نمیخوام رابطم باهاشون بهتر شه.میخوام همچنان ازشون متنفر باشم ..که بعدا در کنار ......... ( حالا هر کی که باشه و امیدوارم...) جبران همه ی این سالها و لحظات جهنمی رو بکنم.یه زندگی سراسر شادی و پر از عشق و محبت.و کسی معنای محبت و عشقو خوب درک میکنه که مثل من ازش بی بهره مونده باشه یا.........
................
راستش دو تا اتفاق برام افتاد که یه جورایی به خودم اومدم.
چند روز پیش هوینجوری ! و بدون دلیل که تو حیاط راه میرفتم چشمام سیاهی رفت و همینو میدونم که وقتی چشام باز شد تو حیاط ولو شده بودم و سرم از شدت درد داشت میترکید و جلو چشام هنوز سیاه بود...زانوی راست و ستون فقراتم هم خورد و خمیر شده بود....
واقعا مرگ رو جلو چشام میدیدم.به شدت حالت تهوع داشتم و .....به هر جون کندنی بود خودمو انداختم تو خونه ...اون لحظه فقط یه جمله رو به زبون آوردم...
خدایا .شاید یه فرصت دیگه لازم داشته باشم..
نمیگم معجزه شده بود یا........اما ده دقیقه بعدش تونستم سر پا بایستم.هر چند بعد دو هفته هنوز زانوم درد میکنه و......
ای کاش اون لحظه خفه شده بودم و هیچی نمیگفتم!
طبیعت انسان اینطوریه ..تا یه چیزی پیش میاد میخوای صد سال دیگه زندگی کنی..
اما...
من قبلا یه جورایی به قصد دیار باقی یه کاری کردم.....اما الان دیگه واقعا نمیخوام بمیرم.( هر چند الان میگم ای کاش..)
اما نه....زندگی خیلی چیزای قشنگ دیگه ای داره که دوست دارم حسش کنم.این دوره از زندگی جهنمی منم تموم میشه.باید تموم شه...
هنوز خیلی چیزا هست خیلی.....
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
آرامش ( آواي زندگي )
و اینم آخر این گذرگاه ( آواي زندگي )
گذرگاه زندگی ( آواي زندگي )
وای وای وای ( زندگي من )
و بالاخره آزمون علمی-کاربردی تمدید شد و یه قدم به آرزوم نزدیک شدم...
امروز یه اتفاقی افتاد... و در واقع متوجه چیزی شدم که................همچنان در دپرسدی کامل به سر میبرم!!
و همین الان هم که دارم این مطلب رو مینویسم کنار کوچولو جونمم و ...هر دو تامون کف کردیم تو...........و همین الان بود که بهش گفتم:اگه اسم اینو میذاری زندگی........(همون!)
نمیدونم...اما واقعا سخته بتونی تو این خراب شده و با این شرایط زندگی اون جور که میخوای زندگی کنی....
خدا وکیلی همه جوونامون قاط زدن!!(بلا نسبت)
نمیدونم از چی بگم و .........چه جوری سفره این دل داغدیدمو !! واستون باز کنم....
فکر میکنم بیخیال شدن بهترین راه حل باشه و تلاش برای رسیدن به اون چیزی که میخوایم....اون چیزی که دلمون میگه .... البته از آی کیو هم برای رسیدن بهش استفاده کنیم!!!
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه یکم بهمن 1386
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
