|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
تو عشق منی ( آواي زندگي )
راستی یه چیزی یادم رفت...
چند روز پیش یکی از دوستام یه سی دی پر از آهنگای چرت و پرت !! برام آورد.
در حالی که تو اوج نا امیدی!! داشتم آهنگارو زیر و رو میکردم به یه آهنگ رپ برخوردم و.....
قبلا اصلا از موسیقی رپ خوشم نمیومد اما این یکی....
واقعا دست گذاشت رو زندگیم...البته یه جورایی.
اگه خواستید گوش کنید ...یه کم صبر کنید که بار گذاریش تموم شه.
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
لينك مطلب
خاطرات زندگی ( زندگي من )
بازم برگشتم سر جای قبلی.
الان مغازه پدرمم و دارم خرابکاریای برادرمو راست و ریست میکنم!!
وحشی ترین نوع ویروسهای رایانه ای افتاده بود به جون سیستمم و جون منم بالا کشید تا حذفش کردم!
البته بعد از حذف کردن دیدم تبعات بعدیش بدتر از خود و یروسشه و ...آخر سر مجبورم کرد بعد چهار ماه ویندوز نازنینمو عوض کنم!!
تو مدتی که داشتم کامپیوترو رو به راه میکردم همش تو فکر بودم.فکرای چند سال قبل و....
پریروز داشتم مطالب وبلاگمو میخوندم.مطالبی که از یه سال قبل شروع به نوشتنشون کرده بودم و .....
خدای من.چقد اتفاقای جور وا جور واسم افتاده بود.باورم نمیشه اینقد عوض شده باشم.جدا باورم نمیشه.
تو اون یکی دو ساعتی که خاطراتمو مرور میکردم تمام احساساتی که تو اون حوادث داشتم رو دوباره با تمام وجود حس کردم و...یه جورایی خیلی دلم گرفت...
یه هفته دیگه تولد یه سالگی وبلاگمه.راستش هنوز خیلی مونده خودمو بشناسم.خیلی...
روز اول که شروع کردم وضعیت روحی خوبی نداشتم. و خدا میدونه تو این یه سال چند بار تغییر کردم.اما حالا میتونم بگم به یه ثبات تقریبی روحی رسیدم.اون وقتا تنهای تنها بودم.حالا هم همینطوره.فقط یه فرق داره و اون اینکه دوستام خیلی زیاد شدن.دوستایی که ......واقعا برام دوست بودن و هستن.وشاید بگم نمیذارن دوباره مثل قبلنا باشم...
به هر حال...
میخوام برای تولد یه سالگی وبلاگم یه جشن کوچولو بگیرم...
برای تغییر و تحولم.برای تمام خاطرات تلخ و شیرینم.برای اینکه گذر زندگی رو حس کنم.برای اینکه بدونم تنها نیستم.برای خودم و.....شاید این بهانه ای باشه برای دور هم بودن و لحظاتی رو بی خیال دنیا شدن...
تو تصمیمی که میخواستم بگیرم هنوزم مرددم.نتونستم.حس کردم اگه این کارو انجام بدم اوضاع خیلی بدتر از قبلناش بشه.این وسط من تغییر کردم نه کس دیگه ای...
اما میخوام یه کم دیگه صبر کنم...
هنوزم به این اعتقاد دارم که :
بهترین حوادث زمانی اتفاق میفتد که انتظارش را نداری

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
سلام دنیا ( زندگي من )
راستش طاقت نیاوردم دوری بعضیاتونو تحمل کنم!
حداقل میخواستم تا دی ماه مطلب ننویسم اما.....
راستش این مدت منتظر بودم ببینم چی میشه.و...
کوچولوی خاله ندای گلم هم به دنیا اومد....نمیدونید چه حالی شدم.یه ذره راستش...گ...م گرفت.فقط میتونم بگم همیشه خوش و خرم باشین ...همیشه و همه جا.
وای خدا جونم.حس میکنم همه چی داره بهتر و بهتر میشه.واقعا داره بهتر میشه...نهایتا تا دو سال دیگه همه چی مثل اولا میشه (شاید با یه کم تغییر ..اما...همونی میشه که بود)
خاله ندا جونم ...خاله فریده گلم.دلم براتون تنگ شده.دلم میخواد دفعه بعد هممون دور هم باشیم.هممون.........
راستش اگه خودمو چش نزنم ...میتونم بگم همه چی تو زندگیم عالی شده.واقعا میگم.حتی درس خوندن.که اونم روز به روز بهتر میشه و به قول خاله نرگش میشه انتظار نمره ۱۷ رو داشت..!!!
خوش باشین


نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و چهارم آذر 1386
خداحافظی ( زندگي من )
میخوام برم... برای یه مدت شاید طولانی.
دلم خیلی تنگه...از کتابخونه زدم بیرون و بی هدف خیابونا رو متر میکردم...راستش این وسط هیچکس نمیخواد تغییر کنه...حقیقت اینکه که این وسط فقط من دارم زجر میکشم و بس..به قول سعید اونا (همشون!!)دارن حال خودشونو میکنن و تو هم این وسط هی بشین و ............
کاش یه کم زمان به عقب برمیگشت . . و اشتباهاتی رو که منجر به شرایط حالا شده رو تکرار نمیکردم.
حالا یه مدتی میخوام خودمو پیدا کنم.همه چی گذشت.هیچی به عقب بر نمیگرده ...
و حالا من باید آینده مو پیدا کنم....آینده ای که شاید هیج کس توش سهیم نباشه و شاید زد به سرم و همین الان ..............!!!
من رفتم.......تا یه مدت نامعلوم..
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
به سوی آرامش... ( زندگي من )
۷ ماه...تقریبا ۷ ماه تا کنکور مونده(وای چقد زیاد..).کی حوصله داره ۷ ماه بشینه پای این چرت و پرتای کتاب درسی؟
اما خب.از بیکاری بهتره.هر روز صبح کله سحر( ساعت ۷:۳۰ ) میرم کتابخونه تا ۱۲:۳۰.بعد از ظهرش هم که اغلب کلاس دارم و ....اما دیروز با سعید جونم رفتیم بیرون و کلی حرف زدیم.خدا وکیلی حال داد.خیلی...
اول سری رفتم سراغ گوشیش!! و نیم ساعت سوراخ سنبه هاشو حسابی گشتم!!(سعید هم n-73 music edition داره)...آخه دو روزه بین n-73 و ۵۷۰۰ موندم...مشکل اصلی ۵۷۰۰ دوربینشه که ۲ مگا پیکسله ...اما خدا وکیلی هم خوشگله هم امکاناتش بد نیست..اما خوب همون n-73 music edition رو تایید کردم رفت پی کارش...
بعدش با یه کم تخس بازی و ..........رفتیم سر مسائل فنی زندگیمون.
دیشب تا ساعت ۹ تو وسط میدون آزادی نشسته بودیم و راهکار های بیشتر خوش گذروندن رو بررسی میکردیم!!همچنین آخرین تحولات زندگی .یه کوچولو هم دور خاطرات گذشته رو زدیم و ........
واقعیت اینکه میتونیم خیلی چیزا رو تغییر بدیم.به هر حال هممون تو زندگی روزای خوب و بد داشتیم.اما تلاش من و سعید روی اینکه تعدد ثانیه های شاد بودن و آرامش داشتن رو افزایش بدیم...
خیلی دوست دارم بعضی چیزا تو زندگیم تغییر کنه و بعضی چیزای دیگه هم برگرده سر جاش...
خوش باشین


نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیستم آذر 1386
شادی یا غم؟ مساله این است!!! ( زندگي من )
لجم گرفته.خیلی....خییییییلی.
بابا مگه نمیشه تنها زندگی کرد؟پس این احساس لعنتیم چرا ولم نمیکنه.؟؟
امروز یه اتفاق کوچولو افتاد که کم مونده بود بازم........
دیگه ادامه نمیدم.اما سعی میکنم این ذهنیتو سریع از وجودم پاک کنم. به هر حال تو هر قشری خوب و بد هست و هر چند همه و همه و همه میگن که جنس دخترا خورده شیشه زیاد داره!!اما خب این با احساسم تضاد داره که از کسی بیخودی بدم بیاد!
همش آینده میاد تو ذهنم.دیشب خوابی دیدم که تو همون خواب گریم گرفت.تقریبا البته...ساعت ۵ صبح بیدار شدم و....فقط نشستم فکر کردم و با خودم حرف زدم و یه شخصیت خیالی...
کاش کسی این وبلاگ رو نمیخوند( بگو بچه مرض داری؟ خب یکی دیگه درست کن!!)اما دلم نمیاد از این وبلاگ دل بکنم.میدونم که از آشنا و دوست گرفته تا ............. میان اینجا...و به خاطر بعضی مسائل نمیتونم همه حرف دلمو اینجا بزنم...
بگذریم...بازم ذهنم به هم ریخت........
خیلی ............
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386
گذشتم از همه چی.. ( زندگي من )
سلام.
بازم یه روز دیگه و...
به درس خوندن عادت کردم.دوباره سرعت درس خوندنم رفته بالا و...دارم میترکونمش.!!
اما ... خب .ذهنیاتم همش سر جاشه .آقای عبدی بهم گفت وقتی بری دانشگاه خیلی از مشکلاتی که فکر میکردی هیچ ربطی بهش نداره حل میشه!...اما مطمئنم مشکلم کم نمیشه هیچ...ممکنه اضافه هم شه .
بی خیال( طبق معمول!!!)
همه چی تموم شد.
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه نوزدهم آذر 1386
چقد زود همه چی گذشت... ( زندگي من )
امروز بعد کتابخونه (بعد از ظهر) خیلی دلم گرفته بود...
راستش وقتی یه ذره رو زندگیم زوم میکنم دیگه میرم برای خودم!!!امروز یه نیم ساعت زودتر رفتم مدرسه.ساعت ۵:۳۰.و داشتم آهنگای مدرن تاکینگ و سیاوش قمیشی و ......... زیر لب زمزمه میکردم و ...پرنده خیالمو رها کردم که هر جا میخواد بره و رفت.آخ که چه زود داره میگذره.خیلی قضایا برام قابل هضم نیست.با وجود اینکه تا دو روز قبل دلم میخواست یه همدم دیگه پیدا کنم ...اما این بار با یه ذره فکر..ولی خیلی زود پشیمون شدم.راستش فکر نمیکنم دیگه بتونم حتی با یه دختر دیگه حرف بزنم.
دیروز غرق در افکار بودم.حوالی ساعتای ۴. که یه دختر تخس با دوستش ( که فکر کنم ۱۰ دقیقه بود زیر نظرم داشتن!!!)اومدن جلو و یکیشون خیلی ناگهانی یه تیکه بهم پروند...!!! خدا وکیلی قلبم از جا در اومد اینقد سریع پرید جلوم!!...اونم تو اون حالت!!
برخلاف ۲ سال پیش که خیلی دلم میخواست از این تخس بازیا در بیارم و اگه اون وقتا این اتفاق برام میفتاد سه سوت ۴ کیلو بارش میکردم!! اما دیروز خیلی بی خیال از کنارش رد شدم......باورم نمیشه در عرض دو سال اینقد اتفاقای عجیب غریب برام افتاده باشه که از زمین و زمان بیزار شده باشم.باز جای شکرش باقیه که دوستام به فکرم هستن(به جای خودم!!!).
بی کس نیستم اما تنهام.عاشق نیستم اما اشتیاق دارم و.........آرامش دارم اما آروم نیستم...
بقیه حرفام بمونه واسه بعد...برم سراغ همدمم تنهاییام.مدارن تاکینگ....
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه هجدهم آذر 1386
پرواز ( زندگي من )
آخیش...
از کتابخونه در رفتم!!!
نه بابا انگار صبح داغ بودم.خیلی حالگیریه این درس خوندن.اما چیکار میشه کرد.بالاخره باید تمومش کرد و ........
یه کم تو درس خوندن مشکل دارم .هی ذهنم پرواز میکنه و ........ باید با تیر کمون بندازمش پایین!
به هر حال...
هنوزم دوست دارم برم.......
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه هجدهم آذر 1386
کنکور!! ( زندگي من )
وای از دست دوستام...
معتاد شدم به خدا.چند روز پیش بود که امین زنگ زد.هنوز سلام علیک نکرده بودیم که:
شاهین فردا نیای کتابخونه خرخرتو میجوم!!شاهین فردا نیای کتابخونه چشتو در میارم!!شاهین اگه درس نخونی میکشمت !!شاهین اگه ساعت ۷:۳۰ جلو کتابخونه نباشی ..........(قبلا هم خیلی گیر میداد اما این بار...)
خلاصه...طوری شد که مجبورم کردن به کاری که ۵ ساله بی خیالش شدم.بهش گفتم حالا چیه باز گیر دادی؟؟گفتش که با امید و کاوه (این کاوه یکی دیگه س )نشستیم به بحث و گفتگو!!!دیدیم اینجوری حروم میشی.!!منم شدم نماینده از طرف اونا که به صراط مستقیم هدایتت کنیم!!
اما خدایی کار سختی هم نبود...به جز روز اول .که مثل مار میپیچیدم به خودم...این ۳ تا دوستمو تا حالا بهتون معرفی نکردم...خلاصه بگم که خیلی بچه + هستن و واقعا گلن...
این کارشونو هیچ وقت فراموش نمیکنم.هر چند خودم زیاد از درس خوشم نمیاد.اما فکر کنم آینده ای که خواهم داشت جواب اینا رو میده...
اما خب یه جورایی احساس کردم خیلی دوست دارم بشینم پای این مباث مغز تیلیت کن!!از همین اول نشستم پای گاج !!! ( از نوع پیشرفتش!!!)کتابو که باز کردم....واویلا اینا دیگه چیه؟؟؟اما شوخی شوخی نشستم پاش ۱.۵ ساعت!!اونم چی ؟؟وقتی سرمو بلند کردم دیدم ۱.۵ ساعته دارم فسفر میسوزونم!
ببینیم آخرش چی میشه...
یه چیز دیگه...
خاله نرگس جونم تو رو خدا اینقد مادرمو تحریک نکن.از بس بهش گفتی شاهین زرنگه و ... ۱۷ کمتر نمیگیره که.....بابا عمرا.من تازه دو روزه شروع کردم به درس خوندن و اگه نمره قبولیرم بگیرم که شاهکاره!!!
اوضاع خونه هم نسبتا خوبه.فقط همچنان با برادرم مشکل دارم و ..........بی خیال.
نتونستم n-95 بخرم...در آمد اون کار کذایی که ۳ هفته عذابم داد هم کفاف نداد.اینو گذاشتم واسه سا بعد که اوضاع مالیمون بهتر شه.اما فعلا میخوام n-73 میوزیکال رو بخرم که راستش زیاد ازش خوشم نمیاد...امکاناتش خیلی پایینه به نظر من البته...تو این مدت اینقد تو کف گوشی و بازار موبایل بودم و یه گوشیایی دیدم که n-73 بغلدستشون هیچی نیست.هر چند رو بورسه اما ......
برم فعلا.. ۱ ساعت دیگه باید برم کتابخونه عمومی...اونجا هم منتظرم هستن....و ساعت شش هم که کلاس دارم.....وووووووی ....دیوونه شدم!
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه هجدهم آذر 1386
عشق متقابل ( زندگي من )
جاده باید دو طرفه باشه.....
دقیقا...آره همونی بود که شما گفتین.هر چندادعای دوست داشتن داشت...
ممنون از نظراتون
نوشته شده توسط شاهین در شنبه هفدهم آذر 1386
دنیای قشنگم ( زندگي من )
...... جانم نمیدونم کی هستی.اما اطمینان دارم اینقد بهم نزدیک بودی که گفتی" نمیخواستم شادی رو ازت بگیرم"...میدونی...در واقع هیچ کس نمیخواد شادی هیچ کسی رو ازش بگیره (مگه اینکه مریض باشه) .اما تو یه شرایطی ( به دلیل آدم بودن) جو گیر میشه و ...برخلاف میل باطنیش عمل میکنه.این یه جور غروره.این قضیه مخصوصا اگه عشق باشه و یکی از دو طرف معنی عشق رو ندونه و حالا دختر یا پسر یکیشون یه طرفه عشق بورزه...به شدت تشدید میشه.چون طرفی که عاشقه انتظار همین رفتار عاشقانشو از طرف مقابل داره و اگه طرف بی ظرفیت باشه...بعد یه مدت به خودش مغرور میشه و ........این اتفاقی بود که دو بار برای من افتاد.که تو ارتباط آخرم نذاشتم مثل اولی رشد کنه و .........اما خب نتیجه هر دو یکی بود......بگذریم
راستش دیشب با اتفاقی که برام افتاد و خوابی که دیدم و ....یه جورایی شدم...تمام کینه ها و ناراحتی های قبلی رو کنار گذاشتم.
مونا خانوم...درست میگید.تنها موندن خیلی بهتر از داشتن یه همدمیه که دوست نداره.میدونی.یه حالتشو جا گذاشتی.اونم اینکه یکی دوست داشته باشه ولی تو نتونی دوسش داشته باشی!!!!
به هر حال.من الان تنهام.برگشتم به چهار سال قبل با یه حال و هوای دیگه.اما هنوزم دوست دارم عاشق باشم.اما عشقمو نثار کسی کنم که هم خودم دوسش داشته باشم و هم اون...اما دیگه نمیتونم ازدولج کنم.قبلا هم گفته بودم.چرا؟ خب این به احساسات خودم و جریانات گذشته زندگیم ربط داره.عموی دوستم ۳۵ سالشه و هنوزم ازدواج نکرده و همچین تصمیمی هم نداره.جدای از اینکه آدما به هم فرق دارن ( و من نمیتونم اینجوری باشم) اما خب به این شرایط عادت کرده و از همه مهمتر تا اونجایی که میدونم از زندگی لذت میبره.
منم دارم رو خودم کار میکنم...به تنهاییام و دنیای قشنگم.دنیایی که هیچ وقت عملی نمیشه...اما من عاشقشم.
حالا هم به جای غصه خوردن بهتره از لحظه لحظه بودن در کنار دوستام لذت ببرم.خاطراتی که تکرار شدنی نیست و ممکنه به زودی تموم شه...........(دانشگاه و کار و ...)
هنوزم خیلی احساس تنهایی میکنم.اما یه جورایی این تنهاییمو دوست دارم...
هيچ چيز در اين جهان
چون آب ، نرم و انعطاف پذير نيست
با اين حال براي حل كردن آنچه سخت است
چيز ديگري ياراي مقابله با آب را ندارد
نرمي بر سختي غلبه مي كند
و لطافت بر خشونت
همه اين را مي دانند
ولي كمتر كسي به آن عمل مي كند
" لائوتسه "

نوشته شده توسط شاهین در شنبه هفدهم آذر 1386
youre my herat...youre my soul ( آواي زندگي )
اینم از آهنگ" تو قلب منی تو جان منی"
ببخشید که یه کم دیر گذاشتم... امیدوارم لذت ببرین
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
کوچولو!!! ( زندگي من )
سلام دوستای گلم
فکر میکنم زندگیم با حذف اضافاتش داره بهتر میشه...مهم همینه که اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم و ...حالا میتونم راحت تر واسه آیندم تصمیم بگیرم.تو این مدت جریاناتی پیش میومد که همش میگفتم بی خیال ولش کن...ارزش نداره کشش بدم.ولی امشب که اومدم پای وبلاگ و یه سری هم به وبلاگ کوچولو زدم دیدم به به!!! تمام حرفای تو دلمو کوچولو گفته و ...
خداییش نمیگم دیگه تو فکرش نیستم که این یه دروغ محضه.ولی واقعا بی خیالش شدم.اصلا ارزش اون رو نمیبینم که بخوام حتی واسه ۳۰ ثانیه مغز خودمو درگیر کنم. حرفای کوچولو ( وبلاگ همدمم تنهایی) هم یه گوشه از حرفام بود که نتونستم به زبون بیارم و دیدم کوچولو جونم خودش زحمتش کشیده و ...
ولش کن بابا... بی خیال ارزش نداره!!!
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه سیزدهم آذر 1386
modern talking ( عشق من مدرن تاکینگ )
مدرن تاکینگ...... تا یه مدت پیش اصلا طرفدار خواننده یا گروه خاصی نبودم.اما حالا......وای... چقد عاشق آوازای گروه مدرن تاکینگ شدم.تا حدی که دارم همه ی آوازاشو حفظ میکنم...انگار زندگی منو رو همین آهنگای قشنگ ساختن...همیشه تو ذهنم این آهنگها رو مرور میکنم.این آوازی هم که رو وبلاگمه یکی از آهنگای همین گروهه... I will follow you و حالا یکی از شاهکارای همین گروه رو با معنی فارسی از تو وبلاگ دوستم کش !! رفتم و فردا هم آهنگشو میذارم...
you are my heart, you are my soul
(تو قلب منی، تو جان منی)
(Modern Talking)
Deep in my heart, there's a fire
در اعماق قلبم آتشی برپاست
A burning heart
قلبی سوزان
Deep in my heart, there's desire - for a start
در اعماق قلبم تمنایی است برای تولدی دیگر
I'm dying in emotion
در راه عشق جان می دهم
It's my world in fantasy
این دنیای رؤیایی من است
I'm living in my, living in my dreams
من با رؤیاهایم زندگی می کنم
You're my heart, you're my soul
تو قلب منی، تو جان منی
I'll keep it shining everywhere I go
هر جا که بروم این شعله را درخشان نگاه خواهم داشت
You're my heart, you're my soul
تو قلب منی، تو جان منی
I'll be holding you forever, stay with you together
تو را برای همیشه نگاه خواهم داشت و با تو خواهم ماند
You're my heart, you're my soul
تو قلب منی، تو جان منی
Yeah, I'm feeling that our love will grow
آری، احساس می کنم عشقمان شروع به بالیدن خواهد کرد
You're my heart, you're my soul
تو قلب منی، تو جان منی
That's the only thing I really know
این تنها چیزی است که از ان مطمئنم
Let's close the door and believe my burning heart
بیا در را ببند و قلب سوزانم را باور کن
Feeling all right, come on, open up your heart
رها باش. بیا و قلبت را کاملا بگشا
I'll keep the candles burning
من شمعـــها را روشن نگاه خواهم داشت
Let your body melt in mine
بیا تا یکی شویم
I'm living in my, living in my dreams
من با رؤیاهایم زندگی می کنم
منبع:
www.tanhataraz-sokoot.blogfa.com

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه سیزدهم آذر 1386
پایان کل جریانات این 2 سال اخیر ( زندگي من )
نمیدونم چی بگم... دنیای شاهین....عشق...صفا...مهربونی.... ولش کن.
الان خونه کاوه هستم.با وجود اینکه خیلی دلم میخواست حرف دلمو بزنم بی خیالش شدم.در واقع ارزششو نداره جواب بدم. کاوه به زودی میره سر یه کار نون و آبدار.....البته گفته باشم شیرینیشو من همین الان میخوام!!! یه نکته و اونم اینکه موفق باشی کاوه جان...راستش باورم نمیشه اونقد وارد زندگی شده باشیم که... امشب خیلی دلم گرفت.نه بابت قضیه عشق و عاشقی( که شاید ربط هم داشته باشه)...داشتم به این فکر میکردم که تمام خواب و خیالام و همه ترسایی که داشتم داره تعبیر میشه.کاوه که داره میره .میمونه سعید که اونم هر دو با هم میریم دانشگاه و شاید هر کدوم یه شهر و ..... شاید اتفاقات این دو-سه سال یه جورایی به نفعم تموم شد. که مهمترینش اینکه یاد گرفتم با تنهاییهام کنار بیام...بگذریم چهار روز دیگه هم میرن زن میگیرن و دیگه O.K...!!! خداییش تصمیم دارم دیگه ازدواج نکنم.جدی میگم.تو احساسات خودم موندم...واقعا موندم...میگذرونیم بی خیال.حالا دیگه حسابی میتونم ظاهر سازی کنم و خودمو خوشحال نشون بدم...!!!چه جالب.چیزی که همیشه ازش متنفر بودم.اما چاره یی نیست.ترجیح میدم کاری کنم که دیگران به جای اینکه همدل و همراهم باشن ...همدل و همراهشون باشم ... و امیدوارم یه فرصت کوچولو پیش بیاد که از این جهنم سیتی برم بیرون.این از این دنیا... یه سری اتفاقات عجیب افتاده تو زندگیم.که وقتی جدی شد بهتون میگم چه خبره و ..... بگذریم....بهتره برم.تکرار اشتباه خود اشتباه دیگری است. برم پیش کاوه و تخس بازیامو دوباره شروع کنم.نمیخوام امشب رو هم به خاطر این مسائل لعنتی به کام هر دومون ذهر کنم...
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه دوازدهم آذر 1386
fantasy ( آواي زندگي )
برگشتم به حالت عادی! ( زندگي من )
بالاخره برگشتم به حالت عادی!!!
مغازه بابایی !! و این کامپیوتر انتیک و خاطرات گذشته.
وای که چه روزایی اینجا داشتم.تقریبا تمام اتفاقات مهم زندگیم پای همین سیستم گذشت!!
آخ که چقد دلم گرفته...تو یه هوای بارونی و زیر چیک چیک بارون...بگذریم.از اونجایی که این وبلاگ شده آلبوم عکسای من و دوستام.تصمیم گرفتم از این به بعد تو بعضی از مطالبم عکسای خودمونی رو بذارم.این عکسایی که میبینید خودمم تو مغازه پدرم!!بعد از یه مدت طولانی.سعید نذاشت از خودش عکس بگیرم!!!دلیلشو از خودش بپرسید...
خلاصه.ما موندیم و این دوستای جون جونی.....
هستیم فعلا....
تا بعد...خوش باشین




نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه یازدهم آذر 1386
یه حادثه غیر منتظره!!! ( زندگي من )
پریروز حوالی ساعت ۵ رفته بودم حیاط.مثلا میخواستم درس بخونم اما داشتم تو یه دنیای دیگه سیر میکردم!!راستش خیلی دلم گرفته بود.به این فکر میکردم که بالاخره کاوه و سعید هم میرن سر خونه زندگیشون ...حالا نه ۵-۴ سال دیگه ..دیگه اون وقت کی احوال منو میپرسه؟دیگه با زوجه شون!!!! میرن بیرون!! شاهین دیگه کیه؟تو همین افکار ناجوانمردانه بودم که سعید زنگ زد!!!گوشی رو برداشتم گفتم بابا حلال زاده ای !!داشتم پشت سرت فکرای شیطانی میکردم که گفت چرند نگو!!پاشو بیا بیرون یه هوایی عوض کنیم...منم از خدا خواسته پریدم بیرون.اون شب بهم گفت فردا بیا خونمون کامپیوترم باز مشکل پیدا کرده.منم بعد از اطمینان از اینکه کسی غیر خودش خونه نیست رفتم اونجا.جلوی در که رسیدیم احساس کردم یه جورایی مشکوک میزنه.گفت تو برو تو ..منم میام.منم با یه کم احتیاط رفتم تو.خواستم در دوم رو باز کنم که پرید جلوم و گفت نه نه نه نه ...وایسا.منم که با این حرکت آخریش ذهره ترک شده بودم گفتم چی شده دیوونه؟اونم چشممو گرفت و درو باز کرد و .............![]()
![]()
![]()
اول چیزی که شنیدم صدای همزمان دوستام بود که هوار زدن:
تولدت مبارک!!
گفتم هااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چشم که باز کردم خودمو بین یه عالمه بادکنک و ستاره و ........دیدم.یه کیک کوچولو هم وسط خونه خودنمایی میکرد که روی اون نوشته شده بود شاهین عزیز تولدت مبارک!
بهشون گفتم :دیوونه ها این کارا دیگه برای چیه؟تولد من که دو هفته پیش تموم شد!!
اونام گفتن حالا حال کن!!این به تلافی اون روزه.تو این مدت هم یه جورایی خیلی گرفته بودی.ما هم با یه حرکت تاکتیکی خواستیم هم تلافی اون روزو در بیاریم و هم یه فاز مثبتی بهت بدیم!
اون لحظه نمیدونستم هوار بزنم؟گریه کنم؟بخندم؟
واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم...چی فکر میکردم دربارشون و حالا اونا........واقعا با هیچ زبونی نمیتونم ازشون تشکر کنم.فقط میتونم بگم.ممنونم...بابت همه چی...امیدوارم همونطور که شما اینجوری به فکر من هستین منم بتونم یه ذره کوچیک از این دوستی آسمونی رو جبران کنم.....همین
خلاصه دیروز شد یه خاطره فراموش نشدنی.مردیم از بس جیغ زدیم و خندیدیم و بادکنک ترکوندیم !!
امرو بعد از کلاسم فقط داشتم به این نکته فکر میکردم که :
بهترین حوادث زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
و واقعا هم همینطوره........
دوستای گلم...از همتون ممنونم
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه ششم آذر 1386
تولدی دوباره ...البته شاید ( زندگي من )
امروز یه حال و هوای خاصی دارم.در واقع خیلی بهترم.الان لم دادم رو صندلی کافی نت مهر (عین خونه خاله) و دارم آخرین اخبار شخصی!! رو به اطلاعتون میرسونم...
امروز یه کوله بار کتاب آوردم که بخونم.جدی میگم..میخوام دیگه بچه+ شم
...!!!ببینم امروز چی کار میکنم.البته با کمک دوستام..
طی مذاکراتی که تو خونه داشتیم به این نتیجه رسیدیم که از اون کار کذایی بیام بیرون!!پدرم گفت اگه خواستی میتونی همین کارو تو مغازه خودمون انجام بدی و ....منم که حسابی دلم برای مغازه خودمون تنگ شده بود فوری قبول کردم...البته احتمالا فعلا بچسبم به درس و گهگاهی هم یه سری به مغازه بزنم...قرار شده اگه یه رشته بهتر قبول شم پدرم مغازه رو (با یه سری شرایط) در اختیارم بذاره و منم از همین حالا براش نقشه کشیدم که همزمان برم تو کار موبایل و کامپیوتر...سرمایشم خدا میرسونه!!![]()
فکر کنم باید.......باید به فکر متولد شدن دوباره باشم...
شاید.........
خوش بگذره دوستای نازنینم

نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه پنجم آذر 1386
دنیای شکست خورده من ( زندگي من )
دارم مطمئن میشم که بعضی چیزا رو نمیشه تغییر داد و همچنین اشتباهات گذشته رو.این چند روز بازم یه جورایی این اعصاب لعنتی مثل خوره داشت وجودمو میخورد.شبا تا دیر وقت بیدار بودم و ...
اما بازم جلوشو گرفتم.واقعا که عجب مقاومتی دارم میکنم من!!!با یه همچین روحیاتی زندگی کردن تو این جامعه و مردمش و سالم بودن(از لحاظ روحی) بزرگترین افتخاره...البته من عمرا نمیتونم بگم شخصیت سالمی دارم!!!مگه اینکه سریع از این خراب شده برم یه کشور دیگه و ....(سریع در اینجا به منزله ۱۰ سال آیندس!!)و اونجا یه جور دیگه شروع کنم.راستش من اینجا خیلی تنهام....خیلی.تنها از درون..باورتون نمیشه.اما حتی از سنگفرش خیابونا حالم به هم میخوره.از همه و همه و همه.(البته بلا نسبت بعضیا).واقعا نمیتونم توی این همه خاطرات تلخ زندگی کنم.واقعا نمیتونم...
کاش این چند تا درس رو هم پارسال قبول میشدم و میرفتم دانشگاه...راستش الان دیگه عین خیالم نیست!!!یعنی اینقد بدبختی دارم که دیگه فکر قبول شدن یه رشته بهتر رو نمیکنم.فقط امیدوارم بتونم با این وضعیت فجیع!! این چند تا درس رو پاس کنم و برم.........هر چه زودتر بهتر.بذار هی بگن دانشگاه آزاد بده.به درک!!!نیست خیلی دوسم دارن ..دارن برام دلسوزی هم میکنن.بدبختی اینکه هیچکس نمیتونه درک کنه.هیچکس... و شانس دیگه هم اینکه (البته با توجه به تحقیقات به عمل آمده) رشته خیلی خوبی قبول شدم...به هر حال.هر چند تصمیم گرفته بودم که دارو سازی رو بترکونم اما...امروز فهمیدم تمام دردا و بدبختیایی که مانع درس خوندنمه هنوز وجود داره و........بی خیال.
یه جورایی اوضاع خونواده داره عوض میشه.هم از لحاظ اقتصادی و هم عاطفی.بیشتر به هم نزدیک شدیم(هر چند هیچ وقت نتونستم و نمیتونم بهشون نزدیک شم)..اما خب... با این وضعیت حداکثر تا دو سال دیگه بر میگردیم به قدیما.اون وقتایی که همه دور هم بودیم....همه...همه...هیچ وقت اون دوران رو فراموش نمیکنم.دورانی که مطمئنم هیچ وقت برنمیگرده.خونواده واقعا به هم ریخته...واقعا.اما خب.. شاید یه کم اوضاع بهتر شه.کلی برنامه برای خونه و حیاطمون دارم!!!میخوام بترکونمش.خیلی بهتر از ۲۰ سال پیش.خیلی چیزا عوض شده و یه سری هم سرجاش مونده ..و یه چیزای دیگه ای هم در دست ساخته.یه خونه تو حیاط پشتی ( که البته ۳۰ درصدش درست شده) هست که میخوام این چند سال آینده رو برم اونجا...و....یه احساس خاصی اونجا دارم.فکر میکنم جای خوبیه برای غصه خوردن!!!
بگذریم...
دلم پره.خیلی چیزا میخوام بگم و بنویسم..که الان فرصت ندارم و باید چند روز دیگه هم بگذره.
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه چهارم آذر 1386
معرفی وبلاگ یه دوست عزیز ( زندگي من )
بالاخره سعید جونم دلشو به دریا زد و وبلاگشو افتتاح کرد..
www.donyaye-koochoolo.blogfa.com
حتما یه سری بهش بزنید...یه جورایی دردمون یکیه...
و همچنین روحیاتمون...
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در جمعه دوم آذر 1386
عکسای تولد ( زندگي من )
سلام.
اینم از عکسایی که روز تولد گرفته بودیم.اولین عکس که خودمم.تو دومین عکس اونی که کنارمه سعید جونمه و کاوه هم تو عکس چهارم کنارم نشسته.میبخشین کیفیت عکسا پایینه و سایز عکسا هم یه کم ناموزون!!
جریانات زندگی ادامه داره و ....
تا بعد
خوش باشین






نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه یکم آذر 1386
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
