|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پشیمونی؟؟؟؟؟؟؟؟ ( زندگي من )
نمیدونم چرا آدم هر چی بزرگتر میشه و از گذشته خودش دور میشه ....بیشتر به کارایی که کرده میخنده.نمیدونم چرا اونایی که یه دوره های خاصی از زندگیشونو گذروندن و یه کارایی کردن که حالا به نظرشون بچگونه میاد.میشینن غصه میخورن که چرا مثلا فلان کار رو انجام دادن.البته بعضی مسائل هست که واقعا جبران شدنی نیست.اما به هر حال...هر انسانی تو هر دوره از زندگیش یه احساسات خاصی داره.یه طور دیگه فکر میکنه و .......
من یکی از هیچ کدوم از کارام پشیمون نیستم.حتی اونایی که در حال حاضر دارم مثلا چوبشو میخورم!!!نه.میدونم که در اون شرایط و در اون لحظه..اتفاقاتی برام افتاده و احساساتی داشتم که نمیتونستم تصمیم دیگه ای بگیرم...تازه اینم بستگی به این داره که چه جور آدمی باشی و چطور با اتفاقاتی که برات میفته برخورد کنی.اما واقعا گاهی اتفاقاتی برای آدم میفته که بعضی آدما مثل من نمیتونن مقابلش وایسن...
نمیدونم چرا هیچ وقت نتونستم اونطور که دلم میخواست زندگی کنم.شاید به اون استقلالی که میخواستم نرسیدم و شاید....
نمیدونم...به هر حال ...
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و هشتم مهر 1386
لينك مطلب
یه تغییر کوچولو ( زندگي من )
سلام دوستای خوبم.
با توجه به اینکه مطالب قبلی باعث شد همه دوستام بزنن تو سرم و بگن این چرت و پرتا چیه نوشتی؟منم تصمیم گرفتم از این به بعد با یه کم تغییرات کوچولو مطلب بنویسم.
اگه احیانا ناراحتتون کردم ببخشین
تا بعد...خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386
مقصر کیست؟ ( زندگي من )
سلام دوست عزیز.من این مطالب رو برای دل خودم مینویسم.خودم کم بدبختی دارم...هر کی بهم میرسه یا نصیحت میکنه یا چرت و پرت میگه.هر وقت تونستی به جای من باشی اونوقت هر چه قدر دوست داری نصیحتم کن.باشه؟نظر دادن با نصیحت کردن فرق داره.من خوشحال میشم کسی مطالب وبلاگمو بخونه و باهام همدلی کنه یا کمکم کنه.اما اینکه بشینه یه ریز بگه این کارت خوبه ..این کارت بده.این یکی احمقانه س ..اون یکی مسخره ست...نه.تا جایی که میدونم به خودم اجازه ندادم تو این بد بختیام کسی سهیم باشه.اما آهو جانم نا خودآگاه درگیر شده.فقط همین یه نفر رو میشناسم که داره تو آتیشی که فقط من باید میسوختم... میسوزه.همین.
تا دیروز فکر میکردم صادق هدایت یه آدم عاقل خره.همیشه مسخره ش میکردم.میگفتم:این بیشعور ۵۰ سال آزگار فقط با دید منفی زندگی رو نگاه میکرد و چرت و پرت میگفت و آدمای دیگه رو نسبت به زندگی بدبین میکرد.دست آخر هم به جای اینکه یه ذره چشاشو بهتر باز کنه...زده خودشو نفله کرده.
حالا هم نظرم تغییر نکرده.اما یه جورایی حس میکنم بعضی وقتا اتفاقاتی که تو زندگی آدم میفته میتونه تاثیرات وحشتناکی روش بذاره.مخصوصا اگه طرف نگاهش به قضایا ذره بینی باشه و مدام رو اطرافش زوم کنه.با تمام اینا حس میکنم خودمم خیلی مقصرم.خیلی.قسم میخورم اگه استقلال مالی پیدا میکردم و از خونواده جدا میشدم...میتونستم خیلی زود خوب شم.خیلی زود پیشرفت کنم.اما ...فعلا نمیشه.همه میگم درس تنها راه نجاتته.اما چی کار کنم که از درس متنفرم؟؟؟چی کار کنم وقتی کتابای درسی رو نگاه میکنم حالم به هم میخوره؟چی کار کنم سر کلاس عین مرغ پرکنده بال بال میزنم؟به زور بخونم؟ یا به قول این روانشناسا به کتابام عشق!!! بورزم؟نه...اگه قرار باشه تغییر کنم باید بگذره. و بدبختی اینجاس تا من تغییر کنم ۴۰ سال دیگه میگذره.سعی میکنم با همین وضع فجیع ادامه بدم.ای خدا رو چه دیدید؟یه یهو دیدی رتبه اول کنکور شدم!!!!!البته از آخر.
به هر حال.ببینیم چی میشه.ببینیم آخر داستان دنیای شاهین چی میشه؟(به جز مرگ!!)
نظر شما چیه؟
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
به که گویم این درد را؟ ( آواي زندگي )
عشق ( زندگي من )
الان داشتم از فرط بی نظری!! برای چند تا وبلاگ نظر میدادم.وقتی نگاهم به نوشته هاشون میفتاد ..یه جوری میشدم.خیلی دلم گرفت..خیلی.بعد از اون جریانات میخواستم از هر چی مساله احساسی که باعث تحریک احساساتم میشه دوری کنم ...اما ..انگار دارم خودمو گول میزنم.تا اونجایی که میدونم و حس میکنم یه جورایی وجودم با عشق ساخته شده...نه.فکر میکنم باید یه طور دیگه با این مساله بر خورد کنم.اینطوری نمیشه.

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386
خوشبختی ( آواي زندگي )
بازم مدرسه و....... ( زندگي من )
هر چی از مدرسه بد بگم بازم کم گفتم..وای خدا.. کی از این جهنم دره عینی! خلاص میشم؟امروز سر کلاس شیمی بودم.معلم عزیز از بس قشنگ درس می داد خوابم گرفت و..........داشتم خوابای خوب خوب میدیدم! که یهو..........!!!!!!!!!!شاپالاق!!دوستم زد روی صندلی !!! منم از همه جا بی خبر ۳ متر پریدم هوا!!!خدا رو شکر کسی نگام نکرد(ته کلاس نشسته بودم).. اما دوستمو دیدم که عین خر زهره داره میخنده!!!خلاصه جریان با چند تا قلوه گرفتن تموم شد......اما نکته اصلی اینجاست که من واقعا با درس مشکل دارم ....ضمن اینکه میخوام هر طور شده فوق لیسانس رو هم بگیرم....حالا چه جوری ؟؟ خودمم نمیدونم!به هر حال..
میدونید... تقریبا میشه گفت زندگیم اونجوری که میخوام داره پیش میره...البته تقریبا.یه کم دیگه بگذره دیگه واقعا زندگیم میفته رو غلتک...
نمیدونم چی بگم.....باید خوشحال باشم یا؟؟؟؟؟؟؟
همینو میدونم که باید خدا رو شکر کنم و خوشبختی رو حس کنم.چون چیزی نیست که
آسون به دست بیاد....
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه هجدهم مهر 1386
دانشگاه ( زندگي من )
امروز صبح رفتم دانشگاه آزاد.هر چند معاونت پژوهشی شده پاتوق من و هر از گاهی یه سری میزنم و بر میگردم...اما این بار رفتم لب پنجره ...و شروع کردم به دید زنی!!!نمیدونم..یه جورایی حرکات دانشجویان عزیز برام جالب بود...مخصوصا اونایی که تازه وارد بودن.یه جور غرور خاص و یه سری حرکات خاص که تا یه ماه پیش (قبل از ورود به دانشگاه) اصلا نمیتونستی تو وجودشون پیدا کنی.که صد البته دلیلشو در عرض یه ثانیه فهمیدم!!!این پسرا و دخترای پاک و گل مامان که بی اجازه مادرشون آب! هم نمیخورن!! تا همدیگرو میدیدن : دخترا فوری دست به روسری میشدن و پسرا هم دست به مو!!! و چه جالب هم!!!
خلاصه بعد از کلی ناز و عشوه از کنار هم رد میشن و ........و نکته جالب اینجاست که خود من ۴ نفر رو دیدم که به همین روش و البته مخفیانه !! به هم شماره دادن...االبته نمیدونستن توسط سازمان سیا دارن رد یابی میشن......
حالا بگذریم از شوخی...نمیدونم ...اما یه جورایی میترسم.خیلی دوست دارم سال بعد برم دانشگاه و بشم دانشجوی این مملکت!!!اما میترسم یه جورایی تغییر رفتار بدم..چیزی که تو ۹۹ درصد افرادی که وارد دانشگاه شن رخ داده ... میترسم از وجود خودم دور شم. نمیدونم.شاید خیلی این ترسم بی مورد باشه و دلیلشم مسخره...اما یه جورایی برای من مهمه......امیدوارم اینقدر وجودشو داشته باشم که حتی اگه با یه رتبه خوب قبول شدم ....با ۴ تا تعریف و تمجید و آقای دانشجو گفتن مغرور نشم.....من شاهینم و نمیخوام وجود واقعیم عوض شه......
درسام شروع شده و ای ...دارم راه میفتم.امسال واقعا برام حیاتیه.واقعا...و خیلی دلم میخواد آرزوی عزیزامو برآورده کنم...امیدوارم
به امید موفقیت همه دانشجویان عزیزمون

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه هجدهم مهر 1386
یه دلخوری و یه جرقه ( زندگي من )
برای خودم متاسفم.خیلی......خیلی......
دختر خالم طوری آبرومو پیش خالم برده که دیگه........جریانات مفصله.فقط از این تاسف میخورم که چرا به کسی کمک کردم که جوابمو اینجوری بده.به خدا هیچ وقت نمی بخشمش.حالا خالم منو به چشم یه آدم منحرف میبینه که ۳۰-۴۰ تا دوست دختر داره!!!و از دست خالمم دلخور شدم وحشتناک.واقعا انتظار نداشتم.جالب اینکه هیچ کدوم اصلا وبلاگ منو نخوندن!!! بگذریم....صد رحمت به بیگانه...همینو بدونید که خاله جان گفته:دیگه با شاهین حرف نزن...منحرفت میکنه...!!!جالب اینجاست من هیچ وقت قصد حرف زدن رو باهاش نداشتم!!!اون خودش ازم خواست به خاطر مشکلی که براش پیش اومده بود برم پیششون و کمکش کنم و صد البته جواب کمکم رو خیلی خوب گرفتم!!فکر نمیکردم همه این محبتا ظاهر سازی باشه.....خیلی خوب...باشه من منحرفم....باشه.بابت همه چی ازشون تشکر میکنم..هر چند اصلا نمیدونن من وبلاگ دارم.اما تقریبا میشه گفت برای همیشه خداحافظ...
بگذریم...این نظر اوناس.و نظرشون برای خودشون با ارزشه.
راستی تا حالا دو تا نظر داشتم که به جای اسم نویسنده نوشته دوست.که هر چی فکر میکنم عقلم به جایی قد نمیده.اگه میشه خودشو معرفی کنه چون از فضولی دارم دق میکنم!!!

نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه شانزدهم مهر 1386
هوینجوری!! ( زندگي من )
دلم تنگه ( زندگي من )
تو این مدت شاید دومین باری باشه که نوشتن برام سخت شده...خیلی احساس سردرگمی میکنم.یه سری اتفاقات بازم برام افتاد.یه خواب فوق العاده غم انگیز دیدم که به طرز وحشتناکی منو به گذشته زندگیم و احساسات اون زمان برگردوند...و میشه گفت یه نفرو بخشیدم.آره همون! حالا چه خوابی دیدم که بخشیدمش بماند....هر چند همه چی تموم شده و...
دارم یه کارایی میکنم که خودمم توش حیرون موندم...خیلی دیلم گرفته...وحشتناک...شاید الان بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس تنهایی میکنم.چقد دلم میخواد شب بخوابم صبحش از خواب بیدار نشم...نمیدونم چرا بعضی وقتا اینقد از زندگی بیزار میشم که واقعا از ته دل دلم میخواد .......
آخ که چقد دلم تنگه...چقد دلم میخواد برگردم به یه سال قبل... و از نو شروع کنم..
چقد دلم میخواد مثل یه آدم آهنی باشم....سرد و بی احساس...(و صد البته مزخرف!!)
دیشب سر ساعت ۱۲ بود که بازم دلم گرفت...انگار وجودم داشت دنبال یه چیزی میگشت...نمیدونم.انگار قرار بود یه اتفاقی بیفته که هر چی صبر کردم..............
به توصیه یکی از دوستام رفتم کلاس بادکنک سازی(همون بدن سازی!!!)دیشب وقتی برگشتم خونه فقط همینو میدونم یه نیم ساعتی تو هپروت گیج میزدم و بعدش سراغ یخچال عزیز خونه مون رفتم و وقتی مامان جون نگاهش کرد .دید که بله....از هر چی که تو یخچال مونده فقط میشد ظرفاشو پیدا کرد!!!نمیدونم....فکر میکرم با ورزش اوضاع روحیم بهتر میشه اما نشد...
دلم خیلی تنگه....خیلی
خوش باشین


نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
یه کابوس وحشتناک ( زندگي من )
امشب میشه گفت یکی از وحشتناکترین کابوسهای عمرم رو تجربه کردم.یه چیزی مثل یه فیلم سینمایی.اما خیلی آموزنده و در عین حال غم انگیز و وحشتناک.بد بختانه تمام اینا هم به خاطرات گذشتم مربوط میشد.خواب دیدم عین شرایط الان رو دارم.البته تو خواب خیلی قاطی پاتی بودم!!! انگار ذهنم میخواست تمام فشارای عصبیم رو تو خواب تخلیه کنه...چقد تو خواب گریه کردم خودمم نمیدونم...و صبح که از خواب پا شدم یه ساعت مات و مبهوت بودم.چرا این قضایا از ذهنم پاک نمیشه..؟؟چرا وقتی میدونم تمام اینا تموم شده بازم نا خود آگاه بهش فکر میکنم ؟؟چرا چرا وقتی هم میخوام بهش فکر نکنم خوابشو میبینم؟؟چرا؟؟بد بختی من اینکه تمام خاطرات زندگیم چه ریز و با احساسی که داشتم بازم به سراغم میاد و این یعنی اوج بدبختی برای من...شاید بگید این که عالیه..آره وای نه تو مواردی که باید فراموش بشه...نه تو مواردی که همش غم و غصه س ...اما برای شب امتحان درس خوندن حال میده.چون راحت در عرض ۳ ساعت میتونم ۱۵۰ صفحه زیست و رو بخونم و حداقل نمره قبولی رو بگیرم...
به خاطر خیلی مسائل نمیتونم خوابمو براتون تعریف کنم...چون به قضایای گذشته زندگیم ربط داره ...ضمنا زدم دو نفر رو تو خوابم کشتم !!!!![]()
![]()
![]()
....و بعدش........وای ولش کن...
چقد دلم میخواست هیچ احساسی نداشتم...یا حداقل آلزایمر میگرفتم گذشته رو فراموش میکردم.
میخوام یه مسافرت یه روزه برم....کجاشو نمیگم ...قصد غافلگیری بعضیا رو دارم.!!!فقط میخوام یه سری بزنم بهشون ...یه دوری بزنم و برگردم.با یکی از دوستام...
خوب من برم فعلا...
خوش بگذره

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه چهارم مهر 1386
یه خورده غصه ( زندگي من )
امروز که خودمو تو آینه نگاه کردم نا خود آگاه یاد گذشته ها افتادم...یاد دوران بچگی ...خاطرات شیرینش و بعدش هم به اتفاقاتی که تو این ۵-۴ سال برام افتاد فکر کردم.یه جورایی دلم گرفت.کاش همه اینا خواب بود.درسته که همه چی تموم شد و رفت ..آخ که چقد تنها بودم.و حالا هم ...به یه نوع دیگه.
از این زندگی یکنواخت خیلی زود خسته شدم.دوست دارم هر روز اتفاقای جدیدی تو زندگیم بیفته.دوست دارم شب وقتی بر میگردم خونه اینقد خسته باشم که همینکه سرمو رو بالش میزارم بدون کوچکترین فکر و خیالی بخوابم.دوست دارم جبران ۴ سال گذشته رو بکنم.شبایی که تا ساعت ۶-۵ صبح از فرط غم و غصه خوابم نمی برد...
حالا عادت کردم که شب ۱۲ بخوابم و صبح ساعت ۶ از خواب بیدار شم.خوبه...خیلی خوبه.اما هنوز شبا وقتی میشینم یه آهنگی گوش میدم...یا وقتی تنها میشم...بازم بمباران فکر و خیال و خاطرات گذشته شروع میشه.و اگه جلوی خودمو نگیرم تمام تلاشم برای بهتر شدنم بر باد میره...و حاضرم بمیرم و دوباره این خاطرات تلخ رو تجربه نکنم...
وای ...چقد رفتم تو حس...بابا بی خیال .الان میرم یه دوری تو خیابون میزنم و یه سری به دوستم میزنم که این فکر و خیالا از سرم بپره...
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه سوم مهر 1386
زندگی میکنیم!!! ( زندگي من )
به دلیل کمبود وقت فقط میتونم آخرین اتفاقات رو به اطلاع برسونم:
۱-از پس فردا میرم سر کار
۲-از شنبه باید برم سر کلاس !!!
۳-از جمعه باید تو آزمون قلم چی!!! شرکت کنم
۴-اوضاع زندگی خوبه...فقط به شدت سرم شلوغه و در ضمن الان هم یه کم دلم درد میکنه !!!فکر میکنم باید برم یه چیزی بخورم....
۵-از همین الان دارم تدارک یه جشن تولد با حال رو برای خودم میدم!!!!حالا کو تا ۲۱ آبان؟؟؟
میخوام با .... و سعید و کاوه و احیانا اگه کس دیگه ای بود یه جیغ و داد و ریخت و پاش درست حسابی راه بندازیم!!!!وووووووووووی چقد دلم غنج میره!!!دارم برای ۲۱ آبان لحظه شماری میکنم.هر چند دوست دارم همیشه ۱۷ ساله بمونم.امسال سال جالب و غم انگیزی برام بود...اما خوب ....۱۸ سالگی هم حال و هوای خودشو داره...
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه یکم مهر 1386
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
