|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آهوی زندگی من ( زندگي من )
راستش خیلی سخت بود که بتونم عشق گذشته رو فراموش کنم...و فکر هم نمیکردم بتونم یه بار دیگه این اتفاق بیفته...آره....یه فرشته به تمام معنی وارد زندگیم شده.کسی که اوایل نمیتونستم عشق و محبتشو درک کنم.اما الان...
فعلا نمیتونم بهتون معرفیش کنم...چون ازش اجازه نگرفتم اسمشو تو وبلاگم بنویسم...این بار قضیه واقعا فرق داره....دیگه عشقم یه طرفه نیست...تا چند وقت پیش اصلا نمی تونستم قبول کنم یه بار دیگه عاشق شم...از هر چی عشق و عاشقیه بیزار شده بودم...اما حالا میفهمم معنای واقعی عشق چیه...حالا میفهمم برای هم نفس کشیدن یعنی چی...حالا میفهمم عشق دو طرفه یعنی چی....حالا میفهمم .....................آرامش چیه و با تمام وجود خوشبختی رو حس میکنم.این بار خیلی عاقلانه با قضیه برخورد کردم.درسته آینده معلوم نیست..اما خوب :
من به پایان راه نمی اندیشم که همین دوست داشتن زیباست...
در ضمن ..میخوام پس ورد وبلاگمو به آهوی مهربونم بدم...از این به بعد این وبلاگ هم میشه دو نفره...
تا بعد...خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386
لينك مطلب
سلام زندگی ( زندگي من )
دیشب بعد از مدتها تونستم ساعت ۱۲ بخوابم!!!میدونید یعنی چی؟یعنی اینکه ۹۰ درصد حالم بهتر شده...به معنای واقعی.باورم نمیشه.اصلا باورم نمیشه.من....دوباره شاهین شدم.همون شاهین شیطون تخس...که از در و دیوار بالا میرفت.همون شاهین مهربون...رها و آزاد. و شاید خیلی بهتر از اون وقتا.چون الان خیلی بهتر زندگی رو درک میکنم.کم کم دارم به این نتیجه میرسم که جز آرزوی خوشبختی برای دو نفری که تو زندگی م تاثیر خیلی زیادی داشتن کاری نمیتونم بکنم.خیلی سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم.اینکه تا آخر عمر نمیتونم ببینمشون.باهاشون حرف بزنم و .........فقط امیدوارم دنیای دیگه ای باشه که اونجا بدون هیچ محدودیتی همه کنار هم باشیم.من که میخوام اینجوری فکر کنم.اسمشونو نمیتونم بیارم.اما از ته دل براتون آرزوی خوشبختی میکنم.هر جا که هستین و با هر کی که زندگی میکنین.همین......
خیلی تصمیما برای زندگی آیندم گرفتم.میخوام از ایران برم...واقعا.میخوام از همین الان وارد کار و زندگی شم.میخوام از هر لحاظ پیشرفت کنم.فقط نمیدونم چرا هنوز به درس خوندن علاقه ای ندارم!!!!اما خوب تمومش میکنم و حداقل تا فوق لیسانس پیش میرم.کاوه دوستم از سربازی معاف شد...و چقد خوشحال شدم که امروز شام مهمونش هستیم!!!!!!!اما نه واقعا خیلی خوشحال شدم.از همین جا بهش تبریک میگم.کاوه جان همیشه موفق باشی تو همه مراحل زندگیت....
نمیدونم بعدا چی پیش میاد...دنیای شاهین به معنای واقعی شروع شده.الان فقط میتونم دستمامو باز کنم و با تمام وجود فریاد بزنم: خدایا ممنونم...زندگی سلام...

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
ورود به یه دنیای دیگه ( زندگي من )
نمي دانم چرا اين گونه هست؟ وقتي نگاه عاشق کسي به توست مي بيني اما،دلت بسته به مهر ديگري است. بي اعتنا مي گذري وعاشقانه به کسي مي نگري... که دلش پيش تو نيست...
نمیدونم چرا این متن اینقدر برام تاثیر گذار بود....شاید یه جورایی به زندگی خودم ربط داره و شاید هم...نمیدونم...
به هر حال ...فکر میکنم زندگی من شروع شده..فکر میکنم یه جورایی باید از اول شروع کنم.دلم خیلی گرفته.مشکلم اینکه گذشته خیلی آزارم میده.خاطرات گذشته..احساسم..انگار همین دیروز بود.حدایا...چیکار باید بکنم؟حالم خیلی بهتره..خیلی...دورو برم شلوغه...خیلی احساس آرامش میکنم.خیلی.اما...اما احساس گذشته رو از دست ندادم.یکی از دوستام بهم گفت:به نظر من هیچوقت نمیتونی گذشته رو فراموش کنی...اما برات عادی میشه..اصل قضیه اینکه نباید اجازه بدی این احساس زیاد اذیتت کنه..تا وقتی که آروم شی.اما انگار.....بعد از این جریانات دیدم نسبت به خیلی چیزا تغییر کرده...خیلی آرومتر شدم.حالا میفهمم که اشتباهات زیادی داشتم..اشتباهات و افکاری که باعث میشد فکر کنم تنهام.اما حالا میبینم نه.....واقعا نه.فقط خلا یه عشقو تو زندگیم احساس میکنم.خلا یه همدم دائمی.کاش هیچ وقت این اتفاف نمی افتاد و حالا طوری شدم که ابراز عشق یه فرشته رو نمیتونم درک کنم.احساس میکنم مثل گذشته ها نمیتونم عاشق شم.خدایا..من همیشه میخواستم عاشق کسی باشم که دوستم داشته باشه ...حالا که این اتفاق افتاده..دلم یه جوریه.احساسات گذشته هنوز تو وجودمه.فکر میکنم بازم به زمان احتیاج دارم.نمیدونم واقعا...قبلا اصلا به ظاهر هیچکس اهمیت نمیدادم...اما حالا انگار فقط......مسخره ست نه؟من که همیشه میگفتم ظاهر برام مهم نیست..حقیقتش هم اینکه هنوزم این حسو دارم ...اما یه حس دیگه داره باهاش میجنگه...
مهم نیست...الان هستن کسایی که تنهاییمو پر کنن....دوستای عزیزم.اقوام مهربونم و خودم.تازه دوست داشتن خودمو یاد گرفتن.الان تو ابراز علاقه محدودیت برای خودم ایجاد نکردم.خیلی احساس آزادی میکنم و آرامش...
و از خدا میخوام خودش کمکم کنه...و بعد از این همه سختی ........نمیدونم چی بگم....
فقط میتونم بگم:هر چه پیش آید خوش آید....آره باید راحت بود و آزاد...و نکته اینجاست که:
باید همه چی رو به گذر زمان سپرد
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
خوش گذشت ( زندگي من )
فردا برمیگردم سنندج.
راستی یه نظر داده بودن به جای اسم نوشته بودن خودت میشناسیم.لطفا خصوصی خودشونو معرفی کنن.چون اصلا نشناختمشون.مرسی.بابای
نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386
انتظار نداشتم....واقعا ( زندگي من )
بله!!!!از این همه ابراز لطف واقعا پر کشیدم رفتم آسمون!!
به احترام همون یه نظر ادامه میدم...ولی برای دل خودم...
در حال حاضر خونه خالم هستم...تا بعدا ببینم چی میشه..
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
بابا ای ول!!!! ( زندگي من )
امروز امتحانم تموم شد...خواستم یه کامیون بیارم نظرتتونو با خودم ببرم.دیدم.!!!!!!!!!!!!بله....دریغ از یه نظر....با وجود این بازم دلم نمیاد حذفش کنم...حداقل به خاطر عکسای قشنگی که گذاشتم!!!حالا هم برای همیشه اعتصاب میکنم ...یعنی دیگه به هیچ عنوان مطالب شخصی نمینویسم...فقط شعر و عکس و .........
خلاصه......حسابی از دستتون شاکی ام...آمار بازدیدو نگاه میکنم میبینم بالا رفته...اما از نظر خبری نیست...آقا اصلا استعفا میدم...!!!!میرم یه گوشه ظرف میشورم!!!اعصابو نگاه کنید![]()
!!!!.........
خلاصه....هر کی خواست منت کشی کنه با یه نظر کوچولو استعفامو پس میگیرم..آخه اصلا کینه ای نیستم!!!![]()
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه هجدهم شهریور 1386
همه چیز عادیه ( زندگي من )
قبل از هر چیزی باید به عرض نازنین خانوم برسونم وبلاگ جدیدمو پاک کردم...(از حرص خودم!!)...و یه چیزایی هست که باید یهتون بگم:
۱-به زودی این قضیه عشق و عاشقی تموم میشه...یعنی یه جورایی به یه نتایجی رسیدم...تو مطلب بعدی که حداکثر تا یه هفته دیگه نوشته میشه پرونده این عشق و عاشقی!!هم بسته میشه و دیگه جذب بازار گرم زندگی میشم!!!شاید نظر خیلی از اقوام و آشنا نسبت به من عوض شده باشه..اول به عنوان یه پسر خجالتی که باور نمیکردن اینجوری!!!باشه و حالا به عنوان یه تخس به تمام معنی!!!شاید کارام...حرفام ...همه و همه به نظرتون خیلی بچگانه و رمانتیک اومده باشه...ه چند خودم اینطور فکر نمیکنم.نکته اینجاست که کنترل احساسم اومده دستم.هر از چند گاهی این افسردگی لعنتی یه جورایی میفته به جونم ...و خوبیش اینکه هر دفعه مدتش کمتر از قبل یشه و این یعنی بهبود وضعیت
.آخرین بار حدود یه روز و نیم حالم بد بود اما زود خوب شدم.نکته اساسی اینکه حالا به جای تلفن کردن به شدت مشغول غارت کردن یخچال خونمون هستم.طوری که مادرم حداقل روزی ۳ بارمیره بیرون که برام قاقا لی لی بخره!!!باورتون نمیشه ..از صبح که پا میشم تا شب که میخوابم یه ریز مشغول خوردنم.اشتهام وحشتناک رفته بالا.و بازم جای شکرداره...سیستم بدنم طوریه که اصلا نمیذاره یه گرم به وزنم اضافه شه.منم از موقعیت موجود نهایت استفاده رو جهت پر کردن منبع ذخایر ملی میبرم!!
خلاصه...یهنکته دیکه هم اینکه قسم خوردم قبل از انجام هر کاری یه خورده فکر کنم و بعدش مثل آدم تصمیم بگیرم که به قول دوستام دمدمی مزاج نباشم!!!مثلا دو بار قرار بود این وبلاگو حذف کنم
که فروغ نذاشت!!!!ببخشید شکوه
(همینطور داره ازم آب نمک میریزه!!)
اوضاع درسی داره رو به بهبود میره و دیشب به طرز عجیبی با مخ رفته بودم تو کتاب...تمام درسایی که امتحان دادم رو قبول میشم(انتظار ۲۰ نداشته باشید ...چون همشو ۶ ساعت مونده به امتحان خوندم به حالت افقی!!)
دل شکستم داره یواش یواش خوب میشه...و اون عشق آسمانی داره دوباره یواش یواش برمیگرده تو وجودم و خیلی
هستم!!
آخرین نکته اینکه تو رو خدا هر کی این وبلاگو میخونه یه نظر (هر چند کوچیک )بده...حتی اگه شده هیچی ننویه فقط نقطه بذاره!!اگه نخواست شناسایی هم بشه جای اسمش ایکس بذاره!!میخوام ببینم واقعا ارزش داره این وبلاگو ادامه بدم یا دارم برای درو دیوار مطلب مینویسم..خوب من یه سری بزنم مدرسه آینده سازان...دوستم یه ماموریت سری بهم داده که باید انجام بدم!!
تا بعد...روز خوبی داشته باشین (آخی ...بالاخره تو این زمینه هم پیشرفت کردم!!)
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
بی عنوان ( زندگي من )
حتی دیگه خودمم به خودم اعتماد ندارم.دیگه روم نمیشه تو این وبلاگ مطلب بنویسم.مثلا مردا حرفشون یکیه...اما من دائما در حال تغییر حالتم..!!!البته نه اینکه خودم بخوام ولی......نمیدونم ولی یه حس ناشناخته بهم میگه صبر کن...یه حس و حال عجیبی دارم...به همین خاطر و به دلیل اینکه نتونستم گذشته رو کاملا فراموش کنم دل یه دختر مهربون رو شکستم...به خدا دست خودم نیست.یه جورایی گیج شدم.تصمیم گرفتم تا ۱۵ مهر صبر کنم.که اگه قراره اتفاقی بیفته یا این حس از بین بره....بعدا پشیمون نشم و اگه قراره برگردم با تموم وجود برگردم .حقیقت اینکه اون حس قشنگ...اون دنیای رویاییم تا حد زیادی از بین رفته..یعنی خرد شده..اما دارم سعی میکنم دوباره بسازمش.واقعیت زندگی اینه...قرار نیست با یه شکست پا پس کشید...اما نمیدونم...یه حساس عجیبی دارم.با وجود اینکه خیلی بهتر شدم اما.........یه جنگی تو وجودم راه افتاده...چرا دروغ بگم.هنوز کاملا احساسمو نسبت به ... از دست ندادم.اما وقتی قرار نیست که به هم برسیم...بعد از اون همه اتفاق واقعا مسخره و به قول کردی آورو بر !!! دیگه فکر کردن بهش چه معنایی داره...فقط خیلی برای خودم متاسفم که چرا پشت سر هم تصمیمات اشتباهی میگرفتم که آخرش به اینجا ختم شد....و حس میکنم یه جورایی غرورم شکست ...پیش همه کسایی که وبلاگمو میخونن و خدا میدونه دربارم چی فکر میکنن...هر چند.....
یه دو روزی به شدت حالم بد شده بود اما دوباره با هزار بدبختی خودمو جمع کردم و حالا دوباره سعی میکنم که برم سر آرزوهایی که داشتم...وای از دست خودم ....اینقدر تند تند وضعیت روحیم تغییر میکنه که خل شدم......
وووووووووووووووووووووووووووووووی
خب من برم فعلا...زیر پای دوستم موزاییک سبز شد!!!
خوش بگذره...طبق معمول!!!!!!!
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه یازدهم شهریور 1386
دلم نیومد ( زندگي من )
خیلی با خودک کلنجار رفتم که این وبلاگم پاک کنم...اما نتونستم.این وبلاگ یاد آور همه ی خاطرات تلخ منه.بچه بازیام..غصه هام...و تنهاییام.ترجیح میدم اینو بزارم.و امیدوارم شاعر درست گفته باشه که اندکی صبر سحر نزدیک است....
نوشته شده توسط شاهین در شنبه دهم شهریور 1386
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
