سلام دوستان قدیمی.این مدت که نبودم حتما بهتون خوش گذشته...اما من بازم اومدم.این بار اینقد غصه توی دلم دارم که حتی نمیتونم به زبونشون بیارم.اتفاقای زیادی افتاده...رفتن و برگشتن کسی که دوسش داشتم.آشنا شدن با یه دوست که روحیاتش کپی منه....و درگیر شدن با مسائلی که اصلا نمیتونم بازگو کنم.الان با دوستم سعید رفته بودیم پارک نزدیک خونمون.خیلی با هم حرف زدیم.در مورد مشکلاتمون.اما هیچکدوم به نتیجه ای نرسیدیم.فقط بهم گفت:بذارش به عهده سرنوشت.....آره سرنوشت.شاید برای اولین بار تو زندگیم دارم اینکارو میکنم.به اندازه ای احساس ضعف و ناتوانی میکنم که مجبور شدم صبر کنم.شاید زمان مشکلاتمو حل کنه.