|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
موقتا بابای ( زندگي من )
به دلایلی فعلا بابای
نوشته شده توسط شاهین در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
لينك مطلب
آرزوهای من ( زندگي من )
گاهی حتی حرف زدن با خودت هم برات سخته..نمیخوای حرفاتو هیچکس..حتی وجودت بشنوه.من الان سر کلاس زبان هستم.ساعت یه که از ۸ گذشته.بچه ها دارن فیلم میبینن.آقای اسدی هم کنارمه و محو فیلم.خان قنبری هم پای کامپیوتر نشسته هی تند تند داره فیلم رو سانسور میکنه!!!!! اما هجوم افکار مزاحم نذاشت فیلم رو ببینم.گفتم بنویسم شاید نوشتن تسکینم داد.دلم یه جوراییه...ته دلم یه کم داغ میشه..بعد احساس مور مور شدن به همه ی وجودم سرایت میکنه.میدونید...تو مدرسه وقتی هم کلاسی هامو میبینم که چقد دلخوشن...میخندن...میپرن....بال بال میزنن ........و هیچی براشون مهم نیست.. واقعا بهشون حسودیم میشه.وای که چقد دلم میخواد مثل اونا باشم.اما همیشه یه حس درونی مانع این کار میشه .شاید غرورم باشه..شاید هم کمبود اعتماد به نفس.یه چیزی...یه کسی تو ذهنم بهم میگه نکن شاهین..تو مثل اونا نیستی...نباید جلف بازی در بیاری...سنگین باش و موقر...اما این باعث شده به یه آدم منزوی تبدیل شم..یه آدم منزوی و افسرده و گوشه گیر.چیزی که خیلی بهش فکر میکنم اینکه چرا من اینجوری شدم؟شاید به خاطر اتفاقات تلخیه که تو زندگیم افتاده.تایید نشدنم...کوچیک گرفته شدنم.. و خیلی چیزای دیگه که باعث شدن اعتماد به نفسم به صفر برسه..اما حالا..تنها کسی که فکر میکنم برام ارزش قائله ندای مهربونمه...ندای عزیزم ...کسی که تا حدود زیادی باعث شد از افسردگی در بیام.دیگه از اون غم و غصه های وحشتناک خبری نیست..........و من حالا که ..نمیخوام برنامه ریزی های آیندم به هم بخوره...
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
بیایید خود را در یابیم ( زندگي من )
امشب از اون شبهاست که دلم میخواد موعظه کنم.ازتون میخوام حداقل با خودتون صادق باشین.فکر کنین.به خودتون...به اطرافتون و به زندگیتون.اصلا میدونین برای چی زنده هستین؟یا فقط دارین روزمرگی های زندگیتونو انجام میدین؟امشب میخوام حقایقی که توی زندگیمون وجود داره رو براتون بگم.حقایقی که خودتون هم میدونین.اما بیشترتون پشت گوش انداختین....امشب میخوام دنیای خودم رو-دنیای شاهین- رو براتون تشریح کنم....از همتون ..خواهش میکنم نظر بدین...واقعا برام مهمه...میخوام بدونم افکارم چه نقصی داره.میخوام ببینم من مشکل دارم یا دیگران.میخوام ببینم.............
از کجا شروع کنم بهتره؟از افکارم؟از زندگیم؟از دوستام؟ایا شاید بهتر باشه از بچگی شروع کنم....آره..اینجوری بهتر حسش میکنین...
راستش از وقتی خودمو شناختم.یا بهتر بگم..از وقتی که خاطراتم رو به یاد دارم .. تا حالا..شاید بیشتر زندگیمو توی غم و غصه و ناراحتی گذرونده باشم.به خاطر خونوادم..اطرافیانم..ذهنیتم نسبت به زندگی...قبل از دوران دبیرستان وضعیت درسی خوبی داشتم..اما وقتی سال اول دبیرستان وضعیت درسیم هم داغون شد...پدر و مادرم افتادن به جونم.اینقد جنگ و دعوا با هم داشتیم که........وقتی فهمیدم تمام این اظهار محبت ها -البته فقط از جانب مادرم-دروغیه...و فقط به خاطر نمره بیسته...ازشون متنفر شدم.و تا حالا هم نتونستم این تنفر رو از قلبم دور کنم..نه فقط به خاطر درس.به خاطر خیلی از مسائل دیگه.....کم کم از خونوادم گریزون شدم.با مسائلی آشنا شدم که قبلا روم نمشد حتی اسمشو بگم..همه تو مدرسه ما دنبال دخترا بودن..خیلی برام عجیب بود که این دختر چه جوری گول حرفای این هرزه های عوضی رو میخورن؟پسرایی که عشق و دوستی رو بهانه ای برای رسیدن به اهداف خودشون میدونستن.من کاری به این ندارم که اونا چی کار میکردن.این مهمه که دل خیلی ها رو شکستن..خیلی ها رو به خاطر شرایط جامعه بد بخت کردن...عشق رو وسیله ای برای رسیدن به هوسهای خودشون قرار داده بودن.الان شرایط جامعه به قدری داغونه که آدم به برادر خودش هم نمیتونه اعتماد کنه..چه برسه به پسر یا دختری که از دور میاد میگه عاشقتم......خیلی حاشیه رفتم......
اون وقتا منم دلم میخواست یه دوست داشته باشم.اما نه برای مسخره بازی و خوشگذرونی...واقعا دنبال یه دوست و همدم واقعی میگشتم...اما...........فراموش کرده بودم که همه ظاهر گرا شدن.حالا چه اتفاقایی افتاد و من چه تغیراتی چه از ظاهر و چه از باطن کردم بماند....همون وقتا افسردگی هم به سراغم اومد...اما اینقد دنبال درمانش نرفتم که یه روز دیدم دارم از شدت غم و غصه و ناراحتی وجودم داره تحلیل میره.اون وقتا هیچ کس به فکرم نبود..به مادرم که میگفتم..میگفت از خوشی زیاد دیوونه شدی...
روان شناس و روان پزشک هم کار خاصی نتونستن بکنن..چه شبا و روزای وحشتناکی رو پشت سر گذاشتم..چقد نیاز به همدم داشتم...چقد نیاز به کسی داشتم که باهام حرف بزنه...اما هیچکس...هیچکس به خودش زحمت نداد ببینه اصلا دردم چیه....اصلا نمیذاشتم پدر و مادرم هم گریه هامو ببینن....اصلا نمیذاشتم بدونن تا هر شب از شدت طپش قلب تا مرز سکته هم پیش میرم.......و اونا هم نخواستن بدونن.نه اونا و نه هیچ کس.من موندم و دردو بدبختی خودم.هر روز که از عمرم میگذشت...دلم میخواست بدونم برای چی زندم؟حقیقت زندگی چیه؟ و خیلی چرا های دیگه که همه این سوالها از زجرایی که تو زندگیم کشیدم برام پیش اومده بود.....
و حالا که پیش دانشگاهی هستم.از شدت افسردگیم کم شده.اما گاهی حمله های شدید افسردگی دیوونم میکنه.همیشه و همه جا تو فکرم.همه دوستام بهم میگن شاهین چته؟چرا همش تو فکری؟و من...چه جوابی میتونم بهشون بدم؟ تو یه جمله: از دست دنیا و آدماش به شدت ناراحتم....من همیشه فکر میکردم اگه آدم خوبی باشی...آدمای خوب سر راهت سبز میشن..اما نه...اینطور نیست.زندگی ما توسط یه قوانینی اداره میشه که کاری به احساس و عاطفه ما نداره...این مهم نیست..مهم خود ما آدما هستیم...خود ما که خوبی و انسانیت رو داریم فراموش میکنیم...الان دارید میگید یه بچه ۷ ساله هم بلده این حرفا رو بزنه....منم میگم آره بلده..چون دل پاکی داره..چیزی که خیلی ها به کلی از دستش دادن...همه به فکر خودشون و زندگی خودشونن...هیچکس به فکر هیچ کس نیست..مطمئنم خیلی ها به این حرفا میخندن..اما یه بار هم که شده به خودتون و زندگیتون نکاه کنید.چی باعث شده آدما اینقد سرد و بی روح شن؟زندگی ماشینی؟کار زیاد؟نه فکر نمیکنم اینجوری باشه...چی باعث شده بیشترمون احساس تنهایی و بد بختی کنیم؟ به خودتون بیاین.....این حرفم مسخره نیست......درکش کنین...زندگی پر از شادی و شادمانی رو برای خودتون به وجود بیارید..میشه..مطمئنم میشه..من که خودم به به انداره کافی احساس بدبختی میکنم..میدونم که میشه..فراموش نکنین..این وجود آدماست که مهمه...همه ما انسان هستیم...بیاید به خاطر خودمون...عزیزامون و دوستامون شادی رو به ارمغان بیاریم.اینجوری خیلی از مشکلات حل میشه.و شاید همش.هر وقت خوشبختی رو با تمام وجود حس کردید...اونوقت خوشبختید.و این چیزیه که همه ما دوست داریم داشته باشیم.
نوشته شده توسط شاهین در جمعه هفدهم فروردین 1386
چرا رفتی دوست خوبم؟ ( زندگي من )
نمیدونم از کجا باید شروع کنم.از خنده ها ؟از شوخی ها؟از خاطرات خوشی که با هم داشتیم؟اینه رسم این زندگی لعنتی؟ما چرا احساس داریم....حالا که داریم چرا باید پشت سر هم اتفاقایی بیفته که زندگیتو سیاه کنه؟اینه اون خدای مهربون؟آره....هی بگید خدا خوبه...خدا مهربونه....راحت باشید...هیچی نمیگم.
یکی از دوستای برادرم-که دوست خوب منم بود-چند روز پیش فوت کرد.در حین سربازی و تو شهر خراب شده بم.برق خوابگاه رفته بود.میخواسته درستش کنه که........اون فقط ۲۵ سال داشت.میخواست بعد از سربازی فوق لیسانس شرکت کنه..میخواست زندگی تشکیل بده...میخواست زندگی کنه...اما به قول مادرم به هیچ کدوم از آرزوهاش نرسید....چه خاطرات خوش داشتیم...چه پسر گل و عزیزی بود...چقد با هم شوخی میکردیم..هیچ حرفی ندارم بزنم...یعنی غصه نمیذاره حرفی بزنم....روحش شاد...سالار جان آروم بخواب..میدونم هر جایی رفتی از اینجا بهتره...دوست داشتم و دارم.
چرا؟آخه چرا؟چرا؟ تا کی مرگ؟این مسخره بازی چیه دیگه...زندگی بخوره تو سرم..نمیدونم این زندگی واقعا کجاش ارزش این همه غم و غصه رو داره...نمیدونم اگه این دو نفر نبودن چیکار باید میکردم.تمام دلخوشیم به زندگی این دو نفر هستن..دوستون دارم...همین.
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386
سیزده نکته برای زندگی ( زندگي من )
۱-دوستت دارم.نه به خاطر شخصیت تو...بلکه به خاطر شخصیتی که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم. ۲-هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشکهای تو نمیشود. ۳-اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. ۴-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را تو را بگیرد ولی قلب تو را را لمس کند. ۵-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آنست که در کنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید. ۶-هرگز لبخند را ترک نکن.حتی وقتی ناراحتی...چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود. ۷-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی...ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. ۸-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران. ۹-شاید خدا خوسته بسیاری از افراد نامناسب را بشناسی ...سپس شخص مناسب را.به این صورت وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگزار باشی. ۱۰-به چیزی که گذشت غم مخور..به آنچه که پس از آن آمد لبخند بزن. ۱۱-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند..با این حال همواره به مردم اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی. ۱۲-خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. ۱۳-زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار.بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386
شادی و غم در کنار هم ( زندگي من )
الان که دارم این مطلبو مینویسم.. حس عجیبی دارم..از یه طرف یه کم غمگینم و از طرف دیگه احساس خوشبختی میکنم...به خاطر اینکه میدونم هنوز افرادی هستن که دوسم دارن و دوسشون دارم...خیلی هم دوسشون دارم.این دو سه روز خیلی بیشتر از قبل احساس آرامش میکنم.هی دلم غنج میزنه!!حس خوشحالی دوران بچگیمو دارم..البته یه کم.
این چند روز اتفاق خاصی نیفتاده...همش تو فکرم...همش..نمیدونم آخر کارم به کجا میرسه..واقعا نمیدونم.فکر کردن به آینده عذابم میده..و همینطور گذشته..خدایا ..آخه چرا اینقد زندگی مرموزه؟چرا همش باید به این فکر کنم که آخرش چی؟واقعا که دیگه فکر کردن به این جور مسائل دیوونم میکنه...میدونید..بعضی وقتا میگم...کاش همون وقتا خودمو میکشتم..از دست این دنیا راحت میشدم...اما خوب ...حالا هم که زنده هستم فرق زیادی با مرده ندارم..
با وجود اینکه حدودا ۲ ماهی میشه که به طور نسبی حالم از نظر روحی خوب شده..اما دیشب و پریشب بازم حالم بد شد..بازم تنگی نفس..بازم دلهره و اظطراب و غم و ناراحتی شدید...بازم اشک... و بدترینش از کنترل خارج شدن ارادم..یعنی تو اون لحظات تمام بدنم فلج میشه و اگه جایی ننشسته باشم میفتم زمین و هیچ کاری نمیتونم بکنم..نه این تشنج و صرع نیست...خودم میدونم چه دردیه و چقد هم وحشتناکه..البته مثل اون وقتا نیست و خیلی خفیفتره ..اما به هر حال هنوزم زجرم میده..شاید لازم باشه بازم برم پیش روانپزشک...قبل از اینکه باز دیر بشه..شاید بازم باید اون قرصای مزخرفو بخورم.به خدا بعد از تموم شدن قرصا عوارضش دیوونم کرد.آخه اینم شد زندگی؟..چه برنامه ریزیهایی برای آینده کردم و چه خوابای خوشی برای خودم دیدم..اما با این وضعیت مگه میشه؟کاش یه نفر بود میتونستم همیشه باهاش حرف بزنم ...۲۴ ساعته...اینقد حرف بزنم که جبران این ۴ سال رو بکنم..همه ی حرفای دلمو بریزم بیرون.شاید یه کم احساس آرامش کنم...
مادرم ۲۰ بار صدام کرد شاهین بیا ناهار بخور.بهتره برم تا همشو نخوردن!!!!
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه نهم فروردین 1386
دوستت دارم ( آواي زندگي )
عروسیتون مبارک ( زندگي من )
خاله نرگس گلم و آقا عمر عزیز با تمام وجود براتون آرزوی خوشبختی میکنم.پیوندتون مبارک.همیشه خوش و خرم باشین.
نوشته شده توسط شاهین در شنبه چهارم فروردین 1386
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
