|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
آبان 1388
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
سال نو مبارك ( زندگي من )
تو اين مدت اينقد بابت دير به روز كردن وبلاگم زدن تو سرم كه نگو....اقوام يه طرف...دوستام يه طرف...حوصله خودمم يه طرف...نمي دونم اين دوستم چه مرگش بود!!! اينقد تحريكم كرد كه بالاخره اغفال شدم...بابا آخه كي حوصله داره هر روز بشينه خزعبل بنويسه...ماشاالله ميري تو قسمت نظرات هم كه ديگه به نوشتن دلگرم ميشي...سالي يه نظر هم به زور ميدن...حالا من به چه اميدي دارم وبلاگ مينويسم خدا ميدونه!!تمام اقوام و دوستاي محترم هم به تخس بودنم پي بردن و ديگه نميگن: آخي!!! چه بچه سربه زيري.!! الان هر وقت اسم من تو محافل مياد با چند بيت هجو شروع ميكنن و با ۴ تا فحش آبدار !!! هم بدرقه ميشم!..يكي نيست بگه كامپيوترت نبود، ...... نبود ...وبلاگ نوشتنت چي بود؟
يه سال گذشت...يه سال مزخرف و سراسر زجر و بدبختي.باور ميكنيد؟كوچكترين شوق و ذوقي ندارم...كوچكترين... ميدونم كه سال بعد هم از امسال مزخرفتره......حدودا دي ماه بود كه احساس ميكردم تغيير كردم...احساس ميكردم بزرگتر شدم...احساس ميكردم دوران بچگي ديگه واقعا تموم شد...مخصوصا به خاطر مسائلي كه پيش اومد ..اما يه خورده سخته..سخته كه ديگه اون دوران بر نميگردن...واقعا دلم براي بچگيام تنگ ميشه...خداحافظ شاهين كوچولوي شيطون...دلم برات تنگ ميشه(البته شده)....كاش الان هم مثل اون وقتا شاد بودم...خداحافظ...
از ديگر اتفاقات مهم و تحسين برانگيز افتادن يه سري درساي سال سوم به دي ماه!!!بود كه شانسي پاس شد...و الان هم دارم ۶ ماه يه بار يه درسو پاس ميكنم...اميدوارم تو سن ۹۰ سالگي ليسانسمو بگيرم!!!!اما نه....به خاطر شرايطي كه پيش اومده بايد عجله كنم...و با چند تا شوت درست و حسابي همشو پاس كنم.........
بقيش هم همش غم و غصه بود و .....دلتنگي....خاله نداي گلم از كانادا برگشت...و من نتونستم ۲ كلمه باهاش حرف بزنم....سعي كردم با دلتنگيا..با احساساتم..و........كنار بيام...از دست اين دنيا ديوونه شدم...
از دوستاي گلم سعيد،كاوه،داريوش،فريد و علي هم ممنونم.بابت همه چی.. دوستون دارم...هميشه خوش و خرم باشين عزيزان
آخر سر...عيد نوروز رو به همتون تبريك ميگم...اميدوارم هميشه زندگي به كامتون باشه و موفق باشين..

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
لينك مطلب
چهار شنبه سوری خودمونی ( زندگي من )
سلام دوستای خوبم.بابت اینکه دیر یه دیر مطلب مینویسم معذرت میخوام.این مدت اصلا حالم خوب نبود...چه از لحاظ روحی چه جسمی...امروز (چهارشنبه سوری)تو خونه نشسته بودم و به جای سکته دادن مردم!داشتم "شیطان هم میگرید" رو بازی میکردم....یواش یواش داشت کفرم در میومد که دوستم بهم گفت یه کم بیا بیرون...اینقد تو خونه موندی شدی تاریخ گذشته شدی!!!!منم رفتم.تو راه یه خورده تخس بازیم گل کرد ....خواستم یه خورده ترقه و ابزار آلات مورد نیاز قبض روح کردن مردم رو بخرم(حالا تو اوج تق و توق هم بودم!!!!)که مغازه داره زد تو خال روحم!!!گفت :بابا مامورا به شدت گیر میدن....گفتم بابا فشفشه هم ندارید....؟گفت:نه!....منم عقده ای شدم به جای خرید بمب اتم...رفتم یه خروار پفک و ساندیس و........خریدم.....رفتم به استقبال چهارشنبه سوری..........جاتون خالی واقعا کیف داشت...با دوستم رفتیم رو نیمکت پارک بهاران...پفک میخوردیم و فشفشه بازی نگاه میکردیم....اما...میدونید...بیشتر حسرت به دل موندم...چرا؟ اینو دیگه خودتون حدس بزنید...
یه نکته ای که تو این چند روز بهش فکر میکردم...نظرات وبلاگم بود...."ناشناس"...متاسفانه عقلم به هیچ کس قد نداد...البته یه حدسایی میزنم...از ناشناس عزیز خواهش میکنم هر چه زودتر خودشو معرفی کنه...چون در هر صورت دستگیر میشه....اگه الان خودشو معرفی کنه براش مجازات کمتری قائل میشم.!!!!!!!
خوب ...امشب از اون شبهاست که حوصله نوشتن ندارم....دارم دنبال یه جمله میگردم سر و ته مطلبو به هم بدوزم....و چی بهتر از....
خوش بگذره
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385
تو اين دو سه روز.... ( زندگي من )
سلام همراهان همیشگی.الان که دارم این مطلب رو مینویسم تمام بدنم داره میلرزه(مثل بید مجنون!)چنان سرماخوردگی گرفتم که گربه های حیاط دارن به حالم گریه میکنن!دیشب تو تب ۴۱درجه میسوختم....واقعا منتظر مرگ بودم.تا ساعت ۱۲صبح نمیتونستم حرف هم بزنم.تا اینکه مادرم رفت یه کامیون قرص آورد...یه کم حالم بهتر شد.حوالی ساعت ۶ بازم تب کردم ۳ ساعت نمیتونستم چشامو باز کنم...که بالاخره ساعت ۹ یه کم راه افتادم...نمیدونم این باکتری ها و ویروس ها چرا به وجود اومدن...واقعا که خاک بر سرشون!!!!
امروز که با خاله نرگسم حرف میزدم...یه چیزایی بهم گفت که یه کم باورش برام سخت بود اما خوشحال شدم.می گفت چند نفری از اقواممون (که من همیشه فکر میکردم تمام فامیلامون از من بدشون میاد...)خواننده پر و پا قرص وبلاگم هستن...قبل از اینکه ازشون تشکر کنم میگم:واقعا ازتون ممنونم...چون همیشه در حسرت بودم ...منم دوستون دارم...و همیشه دوست داشتم و دارم ببینمتون...به امید اون روز...
خوش باشين

نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385
آسمون،خورشید،ستاره،مهتاب ( زندگي من )
تا حالا شده شبای تابستون برید پشت بوم...دستتونو بزارید زیر سرتون...و آسمونو نگاه کنید؟میدونید....میون درخشش ستاره ها و نور مهتاب بودن احساس عجیبی به آدم میده.حسی که توصیفش یه کم برام سخته..حس آرامش...حس بی وزنی...رها شدن از افکار مزاحم...یه آرامش خاص...انگار یه ستاره ها دارن باهات حرف میزنن...انگار تو هم متعلق به همین فضای نامحدود هستی...انگار یکی داره صدات میزنه........یکی میخواد باهات حرف بزنه...برای آدمی مثل من شب با ستاره های توی آسمونش...خیلی حرفا برای گفتن داره...البته شب همیشه هم برام خوب نیست...چون زمان اوج افسردگیمه....البته الان خوبم...اما اگه اتفاقی بیفته یا از چیزی -حتی کم- ناراحت بشم....دیگه تا صبح بارون میباره..!!!
قرار بود براتون گزارش اون یه ربع رو بنویسم که باید خدمتتون عرض کنم آقای عبدی اصلا نیومد سر قرار!!!!امروز هم بهش گفتم جریان چیه؟گفت واست آف میزارم....حالا منتظرم ببینم حکم اعدامم کی صادر میشه؟(به جرم عاشقی).....!!!این مدت ۲۴ ساعته امتحان داشتم.....تا هفته بعد هم امتحان های جورواجور داریم...!!!دوست خوبم هم به خاطر یه سری مسائل خیلی کم میاد رو خط...خیلی دلم براش تنگ شده....شب آخری که باهاش چت کردم به خاطر خوندن وبلاگ خواهرش(که عاشقانس)بارون بازم شروع کرد به باریدن و یهو یه ساعت نشستم درد دل کردم و و..........آخر سر هم بدون هیچ دلیل خاصی یه حرف مفت زدم که نارحتش کرد ولی خدا رو شکر بخشوده شدم....از همین جا بازم ازت معذرت میخوام گل مهربونم...
میدونید نوروز نزدیکه؟همه با شور و شوق خاصی دارن خودشونو برای عید آماده میکنن....اما....من و خونوادم هیچ تغییری نکردیم.....من از اونا بدتر....حالا که فکر میکنم میبینم...من هنوزم خیلی گوشه گیرم....خیلی تو خودمم...متاسفانه هنوز کاملا حالم خوب نیست....هنوز خودمو...وجود خودمو باور نکردم...هنوز نمیدونم که شاهین هستم....هنوز شاهین نشدم....نمیدونید چقد از اسمم خوشم میاد...یه زمانی یه شاهین سرزنده و چالاک بودم اما یه مدته پروبالم شکسته و دارم تلاش میکنم اون شاهینی شم که میخوام....شاهین پرنده تیز پرواز و آزاد ....سلطان آسمانها...
شاد باشین
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385
تغییر در وبلاگ ( زندگي من )
سلام دوستای عزیزم...فقط خواستم بگم:
۱.پایین صحفه رو همیشه نگاه کنید.
۲.اگه دیر لود شد لطفا صبر کنید.معمولا ۳ دقیقه طول میکشه.....که اگر بیشتر طول کشید رفرش! كنيد.
۳.موزیک و فلشها هر وقت آپ کنم عوض میشه.
۴.نداریم
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در شنبه دوازدهم اسفند 1385
درست یا نادرست مساله این است ( زندگي من )
سلام.حدس بزنید کجام؟نه بابا منحرف نشید..!!سر کلاس زیست شناسی هستم!!!درس تموم شده و منم از فرط بی کاری دارم برای وبلاگم مطلب مینویسم.!!!امروز معلم دینی حرفای جالبی می زد...حرفایی که فکر میکنم یه کم باعث شد خودمو بیشتر باور کنم.بحث سر خوبی و بدی و رفتار و فرهنگ ایرانی و ظاهر و باطن آدما بود...معلممون می گفت:این روزا اکثر آدما تو نفاق و درویی دست و پا میزنن.مردم (نه همشون)برای به دست آوردن و یا حفظ موقعیتشون دست به هر کاری میزنن.از زیر آب زدن همدیگه که کمترینشه تا......................(زیاد تو نخ بحث سیاسی نمیرم!!!)این روزا تشخیص اینکه چه آدمی خوبه٬چه آدمی بد...خیلی سخته....دلیلش هم محدودیت هاییه که وجود داره...ما الان که میریم بیرون آدمایی رو میبینیم که ظاهر خیلی خوب و معقولی دارن...و طوری حرف میزنن که سر هر گوسفندی کلاه میره!!!!!!!اما وقتی وارد زندگیشون میشیم و یه کم بیشتر میشناسیمشون تازه میفهمیم چه ............ هستن.!!!مثال واضحش اتفاقیه که برای دوستم افتاده بود.....این دوست من تو خیابون یه دختر خوشگلو میبینه(از اینایی که تو ششم بهمن پرن!!!!)و بعد یک دل نه صد دل عاشقش میشه...(فقط به خاطر ظاهرش!!!)خلاصه میره جلو و............(این قسمت بد آموزی داره!!!)با هم دوست میشن....بعد از یه مدت که از دوستم خبر نداشتم......زنگ زدم دیدم حسابی فسرده شده......گفتم چه مرگته؟!!!!!!!!!!!!گفت ............بیچارم کرد.....(بازم این قسمت بد آموزی داره!!!)خلاصه اینکه دختره همون وقت ۶ تا دوست پسر دیگه هم داشت!!!!!!!!!!!!و حالا هم خدا میدونه......حالا اگه معنای دوستی و دوست داشتن اینه ......خاک بر سر هر چی دوستی اینجوریه!!!!این جور دوستیا به نظرتون هدفش چی میتونه باشه..؟؟؟همون!!!!!حالا بگذریم...منظور این بود که ظاهر آدما به ندرت پیش میاد که با باطنشون یکی باشه(البته من یکی هم باطنم مثبته هم ظاهرم!
).....و هر دوستی که بر پایه ظواهر باشه عاقبت خوبی نخواهد داشت.....
خوب این نظر معلمم بود که من بیشترشو قبول دارم....میدونید من یه کم به این مساله اعتقاد دارم که خوبی و بدی وجود نداره.....خوبی و بدی از دیدگاه خود ما آدما تعریف میشه...ما اگه از یه کاری یا چیزی خوشمون بیاد و ازش احساس رضایت داشته باشیم.....به خاطر این نیست که اون کار واقعا خوبه یا بد...ما طوری درست شدیم که از بعضی چیزا و کارا احساس رضایت میکنیم و بالعکس.البته این بازم در مورد همه آدما صدق نمیکنه.....اما با این وجود اکثر آدما از خوبی تعریف یکسانی دارن......چون همه انسان هستن و سرشتشون یکیه...............بگذریم.
یه چیزی یادم اومد....یکی از دوستام که خواننده وبلاگمه (و همیشه میگه خزعبلات مینویسی!!!!و معلوم هم نیست اگه خزعبلات مینویسم چرا هر روز میخوندش؟؟!!)بهم گفت:شاهین وبلاگت شده منبع اسرار زندگیت!!!دفتر خاطراتت نیست که هر چی می خوای توش مینویسی......میدونی چند نفر اینا رو میخونن؟(حالا معلم کلاس زبانم هم بهش اضافه شده!!!)میدونی اگه اینا به گوش پدر و مادر و مادرت برسه دمتو میگیرن از خونه میندازنت بیرون؟(خدایی این یکی رو راست میگفت!!!!)...البته من یه کم از حرفاش تعجب کردم چون فکر نمیکنم این مطالب همچین خصوصی هم باشه......(البته به شرطی که به گوش پدر و مادرم نرسه!!!)چون اگه بخوام مطالب خصوصی رو هم بنویسم باید شبانه روزی مطلب بنویسم!!!!نکته جالب اینکه معلم کلاس زبانم بهم گفت چهرشنبه یه ربع زودتر بیا(خدا به خیر بگذرونه!!)منم همونجا وا رفتم....حالا پیش خودش چی فکر میکنه خدا میدونه!!!(اولین نکته اینکه:عجب بچه تخسیه!!!).............ولی واقعا معلم و دوست خوبیه..(حالا کی گفت خودمو پسر خاله کنم؟!!).........
دیگه یواش یواش داره دیرم میشه.....ساعت ۳ باید سر کلاس باشم......گزارش اون یه ربع رو فردا شب براتون مینویسم........
خوش بگذره

نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه هشتم اسفند 1385
همدم من ( زندگي من )
دوستای خوبم....این مدت اینقد درگیر امتحان و درس و کلاس بودم که دیگه زندگی یادم رفته یعنی چی......صبح از ساعت ۱۰ میرم بیرون....برای امتحان ترم....بعدش مدرسه تا۲۰/۷....بعدش کلاس زبان تا ۹:۱۵.......بعدش میام خونه کامپیوتر عین آینه دق روبه رومه ..........اما یاد فردا که امتحان دارم میفتم...خودمم یادم میره..دیشب تا ساعت ۵ صبح زیست خوندم........۵ کامپیوترو روشن کردم که یه کم آهنگ گوش کنم خستگیم در ره.......گونل رو انتخاب کردم وخودمو رو صندلی میزون کردم که حسابی برم تو حس.......یه لحظه چشامو باز کردم............و تمام مطالبی که خونده بودم اومد جلوی چشمم.....داشتم به این فکر میکردم که گونل چه جوری به وجود اومده و چه عواملی در تکاملش نقش داشتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!که خدا رو شکر قبل از اینکه حسابی دیوونه شم!!! یه گربه اومد دم در شروع کرد به آه و ناله.....!!!منم تا رفتم بغلش کنم به عینه ترقه از جا پرید..........و در رفت!!!!منم که دیگه جلو پام رو هم به زور میدیدم به قول یکی از دوستام رفتم کپیدم!!!!!!!!!!اما چه کپیدنی؟؟؟!!!!تا صبح نظریه زیست شناسی میدادم و درستیشو با استفاده از اطلاعاتی که داشتم تفسیر میکردم!!!(خداوندا هم اکنون مرگ ما را برسان!!)....خلاصه.رفتم سر جلسه و الان معلوم هم نیست قبول شم!!!!بگذریم......
تا بعد
نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه هشتم اسفند 1385
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
