|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
everybody need somebody to love ( زندگي من )
مدرن تاکینگ
مدرن تاکینگ
مدرن تاکینگ
وای.....تمام زندگیم روی آهنگای این گروه گذشت...
تازگی یکی از آهنگایی که نمیدونم چطور نداشتمش!! رو از یه سایت محشر گرفتم...
داشتم پرواز میکردم...انگار از روی زندگی من آهنگاشونو خوندن! واقعا ای ول دارین.ای ول!
آهنگش رو چند روز دیگه رو وبلاگ میذارم .
..........................................................
هانا جونم.دورت بگردم.فدات بشم.عمر من.جون من.ناز من.عزیز دلم....آخ که چقد دوست دارم...
تمام وجود و زندگی و هستی منی..
نازنینم.خیییییییییییییییییییییییییییییلی دوست دارم.خیییییییییییییییییییییییییییییلی.
ما موفق میشیم.مطمئن باش.همه چیزمو از دست دادم به خاطر خونواده ی آشغالم.
توام همینطور.
اما دارم همه چی رو دوباره به دست میارم.به خدا از اون وقت که با پدر و مادر و برادر نکبتم حرف نمیزنم زندگیم یه طور دیگه شده.خیلی شاد و سرحال تر شدم.خیلی.امیدوارم که به زودی یه کاری پیدا کنم که دیگه خیلی عالی میشه.
بالاخره موفق شدیم زندگیمونو تا حد زیادی اونطور که میخوایم بسازیم...
دیدی؟دیدی بالاخره خوشبختی رو به دست گرفتیم؟ خوشبختی رو؟ شادی رو؟
حالا باورت شد که هیچ وقت اشتباه نمیکردم؟ دیدی باید مقاومت میکردی؟ دیدی -چون مثل همیم- تنها کسی که داری عشقته؟ دیدی این عشق به تمام دنیا می ارزه؟
الان باید به فکر ساختن آینده مون باشیم. به فکر به دست آوردن پول.به فکر کار. به فکر زندگی.
حالا که خونواده حیوون صفت من کاملا تنهام گذاشتن و گفتن تا وقتی که اونطور که میخوایم زندگی نکنی و اونطور که میخوایم نشی!!! تو رو مرده میدونیم!و کاری به کارت نداریم!!!
آخه یکی نیست بگه: حیوونای کثافت! تمام بدبختیا و سیه روزیای من برخاسته از رفتارای نسنجیده و کارای حماقت آمیز و جو آشفته و جهنمی بود که شما واسم درست کردین.برادر بی شعورم که کارش تمومه.مجبوره که که عین یه موجود بی عقل هی بگه چشم و مطابق سلیقه اونا زندگی کنه! اونم چه سلیقه ای !!! هیچ احمقی حاضر نیست یه لحظه تحملشون کنه!!!!!! اینو دیگه همه میدونن!
حالا میخواین به زور منو به زانو در بیارین؟؟؟ کور خوندین! حالا اوضاع کاملا فرق میکنه.الان به کمک دوستام و همت و اراده ی خودم میتونم اونطور که میخوام زندگی کنم.فقط یه مدت زمان خاص میخوام که بتونم کاملا استقلال پیدا کنم .نمیخوام همسر نازم سختی بکشه.میتونم.فقط زمان میخوام.
الان هم فقط ۶ ساعت در شبانه روز میرم خونه.فقط واسه خواب.که جو خونه اینقدر جهنمیه که هرگز نتونستم یه خواب راحت تو اون جهنم داشته باشم!!!
خوشحالم.خوشحالم از اینکه هیچ وقت جا نزدم.خوشحالم که هدفم رو هرگز از یاد نبردم.خوشحالم که خودم رو ساختم.خوشحالم از اینکه همه دوسم دارن. نمیدونم باورتون میشه یا نه.اما الان طوری شدم که تقریبا هر کسی با نگاه اول و اولین دیدار باهام دوست میشه.اینو فقط خودم میدونم چرا و بس.فقط اینو میتونم بگم هیچکس نمیتونه در مقابل نیروی عشقم مقاومت کنه...عشق به زندگی.
با تمام اینا هستن خیلیا که نتونستن و نمیتونن با یه ذره اراده زندگیشونو تغییر بدن.نمیدونم تا کی میخوان به خودشون دروغ بگن...تا کی...تا کی زجر؟؟؟
به خاطر شرایط زندگیم همیشه عمق قضایا رو میبینم.همیشه کوچکترین تغییر حالت و رفتار آدما تحت نظرمه.خیلی زود میتونم تو دلشون راه پیدا کنم.اما راستش الان جز دوستای ثبتی و قدیمی و عشقم نمیخوام با هیچ کس ارتباط داشته باشم...
هیچ کس. مگه اینکه رابطه کاری باشه یا مسائل روزمره زندگی... بماند چرا...
به هر حال.
تنها گناه من این بود که میخواستم اونطور که میخوام زندگی کنم.هیچ وقت تو زندگیم مزاحم کسی نشدم و کسی رو اذیت نکردم.البته اگه الان کسی چپ نگاهم کنه و کوچکترین دخالتی تو زندگیم داشته باشه-مگه اینکه خودم بخوام- و به خاطر حسادت یا هر کوفت دیگه ای مزاحمم شه و سنگ جلو پام بندازه زندگیشو به آتیش میکشم. زندگی یه نفر از همین مزاحمای حسود رو به چنان جهنم سوزانی تبدیل کردم که به مرگش راضی شده! چرا؟ چون به هر روشی- توجه کنین: به هر روشی- متوصل شد که من و عشقم رو از هم جدا کنه و هزاران بار -با وجود خوبیهایی که در حقش کردم- زیرابمون رو زد!!!
منم نامردی نکردم.پدرشو جلو چشش آوردم!! جالب اینجاس این دختر از اعضای خانواده همین عشقمه.یه انگل حسود! خدا نکنه یه دختر حسادتش گل کنه.مادرش رو هم میکشه اگه با وجود کشتنش به هدفش برسه.اینو مطمئن باشین.
تو این دور و زمونه خونواده دیگه تقریبا بی معنا شده.هستن معدودی خوشبخت و بافرهنگ.اما اکثرا به لجن کشیده شدن.پس پیشنهاد میکنم اگه از این دسته این تا اونجا که میشه از خونواده دور شین.حرف مفت و چرندیات مردم رو ول کنین.این زندگی شماست نه مردم. البته شرایط روحی هر فردی فرق داره و هر کسی به راحتی نمیتونه قید خونواده رو بزنه...راهای زیادی هست که از دست تفکرات تحمیلی و مزخرف خونواده خلاص شین.پس با توجه به شرایط خودتون بهترین راه رو انتخاب کنین.فراموش نکنین شما یه انسان هستین. یه انسان عاقل و کامل و بالغ.نذارین خونواده و شرایط محیطی و فرهنگی، زندگی رو ازتون بگیره.
این حق شماست که زندگی کنین.اونطور که میخواین.این شعار منه.فقط -اونطور زندگی کردنتون طوری نباشه که مزاحمتی واسه کسی ایجاد کنه-.خوبه؟
این کاملترین و بهترین تعریفیه که میتونم به شما ارائه بدم.مو لای درزش نمیره!! نه؟؟؟
یه توصیه هم به این عاشقای دلشکسته و این عاشقای دلسوخته و............میکنم.
اینقد چرندیات بار این ذهن و مغز بیچارمون کردن که پدر هممون در اومده.....!
بابا عشق اون چیزی نیست که تو اکثر وبلاگا و سایتای چرت راجبش مینویسن.عشق آشوب نیست.عشق غصه نیست.عشق بدبختی نیست.نه به خدا نیست...
کلیات ماجرا اینه:
۱-عشق باید حتما حتما ۲ طرفه باشه.
۲-وقتی میخواین عاشق شین قیافه رو اولویت اول قرار ندین.به خدا بدترین قیافه ها هم با آرایش و جراحی و هزار تا کار دیگه خوشکل خوشکل میشه.ضمن اینکه یه مدت که ازدواج کردین قیافه هم تکراری میشه و وای به اون روز! اگه تفاهم نداشته باشین طلاق! عاشق قیافه شدن اصلا عشق نیست! میل جنسیه.و در واقع قیافه یه تحریکه واسه میل جنسی.پس هواستون باشه. این دیگه بستگی به سلایق افراد داره.فقط نباید اولویت اول باشه.به هیچ وجه.در غیر اینصرت هرگز عشق واقعی رو تجربه نخواهید کرد.
۲- اگه قصدتون برقراری ارتباط دائمیه ، هدفتون رو مشخص کنین.بی خودی دختر و پسر مردم رو علاف خودتون نکنین.وقتی انتخاب کردین، وقتی آشنا شدین، وقتی قول دادین... شما دیگه مسئول هستین.شکستن دل یه عاشق بدترین گناهه.و مطمئن باشین تقاص پس خواهید داد.خواهید دید.
۳-به خاطر خونواده و مسائل زندگی و از این چرت و پرتا پا پس نکشین.عاشق هرگز نمیگه دیگه نمیتونم!!!!!!!! مثل کوه پدر مشکلاتو در بیارین.تا وقتی که نفس میکشین.این عشقه.میفهمین؟ این عشقه. وقتی دختر وپسر این ثبات و پافشاری رو ببینن علاقشون هزار برابر میشه.این احساس که یه تکیه گاه داری که بهش تکیه کنی فوق العاده س....تو دیگه هرگز تنها نیستی.میفهمی؟ حالا لازم نیست رو همه ی کارا پا فشاری کنی.اگه دیدی هوا پسه!( شرایط خونواده و اجتماع تا وقتی که ازدواج نکردین) با سیاست پا پس بکشین.نه اینکه از عشقتون جدا شین.
متاسفانه من چون فکر میکردم خونوادهامون با شعورن. به خاطر اشتباه عشقم مجبور شدم به خونوادم بگم و ........جهنم به پا شد!!! اگه یه همچین خونواده هایی دارین جیکتون در نیاد.وگرنه فاتحتون خوندس!!
این عقد و ازدواج و خوندن آیه قرآن و....... چرت و پرتی بیش نیست!!! آخه کجا دیدی ۴ تا آیه قرآن یه خوشبختی و پایداری رابطه رو تضمین کنه؟؟؟ این شمایین که خوشبختی رو به دست میارین و تعیین میکنین با هم باشین یا نه.اگه بخواین.
حالا مهم نیست.بذار ۴ سال، نه ۱۰ سال طول بکشه.شما هدف دارین.وقتی عاشق باشین همه اینا بی ارزش جلوه میکنه.چون به عشق هم واسه به دست آوردن زندگی تلاش میکنین. و خدایی خیلی باحاله واسه من یکی.......! به وجود این همه سختی و بدبختی!! بازم بهم خوش میگذره.محشره.
فدای عشقم بشم.
۴- هرگز با عشق ثانیه ای و اینکه طرف پولداره و .. از این بحثای ظاهری گول چی؟؟؟ نخورین دیگه!!٬
حتما حتما یه مدت زمان بخصوص واسه آشنایی لازمه که مشخص شه میتونین با هم باشین یا نه...
این مدت زمان واسه من حدودا ۳ تا ۴ ماه بود.تو اون ۴-۳ ماه اگه میدیدم تو مسائل مهم- نه تفاهم در مورد رنگ مورد علاقه- با هم ست نیستیم، یقینا ازش جدا میشدم. اما دیدم عشقم به تمام معنا یه کپیه از خودم.واقعا محشره.
خیلی مسائل و حرفای دیگه هست که کاوه نمیذاره بنویسم!!!! هی میگه بیا بریم پدرم در اومد اینقد منتظر شدم (کافی نت هستیم)........
به هر حال...
زندگی کنین و خوش باشین.همه چی درست میشه.هدفتون رو مشخص کنین و سر حرفتون وایسین حتی اگه ۱۰ سال طول بکشه...
همه چی ممکنه.یقینا...
بابای
نوشته شده توسط شاهین در شنبه ششم تیر 1388
لينك مطلب
رعایت احترام نشانه شخصیت شماست! در غیر اینصورت برخورد قانونی میگردد!!! ( زندگي من )
طبق معمول همیشگی نظر خصوصی و....
یاسمن خانوم دلم میخواست آدمایی مثل شما از روی زمین محو میشدن که حداقل از حرفای مفت یه عده شیرین عقل مثل تو راحت میشدیم.میبخشین...آخه میدونی چیه؟؟؟!
بخون تا بگم...که یاد بگیری زندگی یعنی چی. جوجه!![]()
یه قسمت حرفت خیلی خنده دار و مسخره بود!!!
گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره!! این حرفت درسته اما نه واسه من!
من الان از جانب خونواده ۹۹ درصد طرد شدم.
یه چیزی که تا حالا هم نگفتم اینه.برو بمیر!
من مبتلا به کم کاری حاد تیرویید هستم.باید تا آخر عمر تحت نظر پزشک باشم.ضمن اینکه به خاطر مشکلات خاص دیگه هنوزم بیماریم کنترل نشده و مشکلات دیگه ای هم هست که اصلا نتونستم برم دنبالش.واسه اینکه خونواده بهم پول نمیدن.
حرف از گرسنگی زدی.میدونستی به خاطر همین مشکلات:
۱. به زور بهم غذا میدن و پیش میاد یکی دو روزی هیچی نمیخورم و میدونستی به خاطر بیماریم اگه غذا نخورم تشنج میگیرم و کارم به بیمارستان کشیده میشه و یه بار هم این اتفاق افتاده که هیچکس به جز یکی از دوستام از این خبر نداره؟
۲.میدونستی به با پسرای دیگه فرق دارم و به پای عشقم حاضرم جون بدم و تو این ۱۱ ماه ارتباط با عشق عزیزتر از جانم تنها مشکلی که پیش اومده یه اشتباه از جانب عشقم بود که دارم حلش میکنم؟اونم به خاطر خونوادش؟
۳-میدونستی تمام مشکلات زندگی و خیلی مسائل دیگه که امثال تو از درکش کاملا عاجزن رو خیلی بهتر فهمیدم؟ و مهمتر از همه این حرفت آنچنان مسخره و مزخرف بود که به یقین میگم احمقی بیش نیستی!( آدمایی مثل تو که زندگی رو گلستان میبینن همیشه از مشکلات مینالن!)
آخه بیشعور! زندگی چنان به من سخت گرفته و همین الانم داره میگیره که اگه جای من بودی جفتک مینداختی! زندگی خیلی سخت تر از تصورات توئه.خیلی.اما اینو اصلا نفهمیدی.کسی که مشکلات بیشتری تحمل کرده قدر زندگی رو بیشتر میدونه.به خدا با همین وضعیت هم تک تک مشکلات رو از سر راه برمیدارم و بازم میگم زندگی خیلی قشنگ تر از تصورات توئه.وجود ۴ تا انگل بی خاصیت مثل تو که جز اعصاب خوردی چیزی برای کسی نداره نمیتونه مفید باشه.امیدوارم ازم کوچیکتر باشی.در غیر اینصورت فقط واست افسوس میخورم.
منم تا چند سال پیش خیلی از زندگی مینالیدم.فقط میخواستم یکی رو پیدا کنم و باهاش درد دل کنم که آروم شم.اما روز به روز بهتر شدم.نکته قابل توجه اینه که من تنها بزرگ شدم.تنها رشد کردم.و حالا به درجه ای رسیدم که میدونم میتونم هر تحولی که بخوام تو زندگیم ایجاد کنم.این مهمه.من هیچکس رو نداشتم که بتونم بهش تکیه کنم.اما الان تکیه گاه یه نفر دیگه هم شدم.تغییراتی که تو این مدت کردم رو هیچکس نمیتونه باور کنه...
که به تنهایی بتونی یه زندگی رویایی بسازی و مسیر زندگیتو اونطور که میخوای تعیین کنی.
به این نتیجه هم رسیدم که همه تنهان.این وسط من تنها به عشقم ایمان دارم.به کسی وجودش از تمام هستی برام با ارزش تره.من الان موقعیت ازدواج رو ندارم.و چون تنهام تا چند سال دیگه هم این موقعیت واسم پیش نمیاد.اما وقتش که برسه با دست پر همسرم رو میارم پیش خودم و مطمئن باش نمیذارم گرسنگی بکشه!!!!!!!!!!!!!!! با تمام این وجود هم پای تک تک مشکلات هستم.مطمئن باش.مگه اینکه بمیرم.
پس به جای حسودی برو یه کم فکر کن ببین کجای کارت اشتباه بوده.اینم فراموش نکن.واسه این توهین آمیز جواب دادم که توهین آمیز حرف زدی.با اینکه میدونم هیچکس بیکار نیست واسه من نظر بده و از جک و جونواری ۲ سال پیش هستی!!!
به زندگیت برس دیوونه.مطمئن باش با هزار تا حرف مفت دیگه نه اعصابم خورد میشه نه نظرم عوض.الان با کاوه نشستیم فقط به چرندیاتت خندیدیم!!
هیچوقت واسه کسی که هیچی از زندگیش نمیدونی نظر نده و تو کار هیچکس دخالت نکن ایرانی تمام عیار!!! چون به تو هیچ ربطی نداره دیگران چی کار میکنن.مگه اینکه مزاحمت شن.درسته؟
کاش فرصت آپ کردن داشتم!
نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه دوم تیر 1388
اگر فرصتی دوباره داشتم... ( زندگي من )
اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم
دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود
و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده
در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن
کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم
پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در یک شب
زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ، شمع هایی که به
شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن می کردم و به نور زیبای
آنها خیره می شدم
با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم
نقش می بندند
با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی بیشتر می
خندیدم
هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار نکردم
فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است
هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن بیشتر
است .
به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را می
بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم پرورش دهم و
معجزه خداوند را به نمایش بگذارم
وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم : بسه
دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم
اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ، آن را به
دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم
نوشته ای از ارما بومبک
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه هفدهم خرداد 1388
love...forever ( زندگي من )
و بالاخره اومدم...
دنیای شاهین با تجربه هایی بیشتر و زندگی شیرین تر بازم میاد که مهمون دلاتون باشه.
یه زندگی واقعی با همه ی تلخی ها و شیرینی هایی که داره.
زندگی یه دختر و پسر شیطون که واسه هم میمیرن.که واسه رسیدن به هم یه دنیا سختی کشیدن.
زندگی دو تا عاشق که زندگی رو فهمیدن...اما مزاحمای اطرافشون زندگی رو به کامشون تلخ کرده.اما هیچ وقت از مبارزه واسه رسیدن به هدفشون دست نکشیدن.
و حالا...
دنیای شاهین و هانا با یه دنیا تجربه میاد که همدم همه ی عاشقایی باشه که عشق و زندگی رو درک کردن.
اینجا ماورای تصور شماست.تو آزادی که اونطور که میخوای زندگی کنی و لذت ببری.اینجا فقط عشق و مهربونی رو میتونی پیدا کنی.اینجا یاد میگیری زندگی کنی.آرامش رو با تمام وجودت حس کنی.و باور کنی زندگی اونقدرها هم که بهت گفتن و تحمیل کردن زشت نیست.بهشت تو به دست خودت ساخته میشه و افکارت سرنوشت تو رو رقم میزنن.
اینجا یاد میگیری اگه هدفی داشته باشی و به خاطرش از همه ی وجودت بگذری، خدا هم نمیتونه مانعت باشه...
زندگی یعنی همین.با عشق تلاش کردن واسه رسیدن به اون چیزایی که میخوای به دست بیاری.
من تمام زندگیمو فقط و فقط مدیون خودمم.به تنهایی از مشکلات و بدبختیایی گذشتم که هرگز نمیتونین حتی تصورش کنین...
اما اینا باعث شد از لحاظ فکری و درک زندگی و دنیای اطرافم به چنان حد بالایی برسم که بزگترین فلاسفه ی دنیا هم شاید نتونن باهام مقابله کنن...
دوس دارین شروع کنین.زندگی خیلی خیلی ساده تر از تصور شماست...
از زندگیتون لذت ببرین.
ضمنا به زودی همسرم وبلاگش رو با من یکی میکنه و همراهم میشه.
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در شنبه نهم خرداد 1388
سال 88 مبارک ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.میبخشین بابت تاخیر تبریک سال نو ...
امیدوارم لحظه به لحظه زندگی رو حس کنین.

شاهين و هانا
نوشته شده توسط شاهین در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
live is life ( زندگي من )
تو این موندم چرا همه خصوصی واسم نظر میدن؟؟!
از دوستای عزیزی که با وجود آپ نکردنم بازم به یادم هستن ممنونم.
راستش اصلا فرصت آپ کردن ندارم.اگر هم داشته باشم اینجا دیگه دفتر خاطرات من نیست.
به هر حال نگرانم نباشین.
همه چی عالیه. توپ توپ...!
با عسلم داریم زندگی میکنیم.فقط عشق و صفا.حاضرم قسم بخورم تو تمام ایران دو نفر دیگه رو مثل ما پیدا نمیکنید. و اگر هم باشه ارتباطشون باحالتر از ما نیست! اینو با تمام وجود میگم و مطمئنم.
تا ۲ سال دیگه میخوام برم خواستگاریش.با مادرم هم حرف زدم.اگه پدرم موافقت کنه و سنگ جلو پام نندازه همه چی حله.همه چی...
مادرم میگفت حس میکنم هنوز بچه ای...
اما حرفایی زدم که کپ کرد...
گفتم: تو خونواده ما، بین تمام اقوام و فامیل ۴ تا خانواده خوشبخت و کامل پیدا نمیکنی!!
همه با درجات مختلفی از بدبختی دارن روزگار میگذرونن.هیچ کدوم معنای زندگی رو نمیفهمن..حتی خود تو...
با وجود این همه حرفایی که زدم، بازم داری طبق روال گذشته پیش میری و ...
تو میگی تجربه نداری.تو اصلا فهمیدی چطور زندگی کردم؟ چی به سرم اومد؟چه زجری کشیدم؟ و قتی هم یه چیزایی رو فهمیدی به جای کمک .......
شماها و اونایی که تجربه داشتن چه غلطی کردن؟؟؟؟جدی میگم.چه غلطی کردن؟ به خدا بچه شمایید! این زندگی نیست.جهنمیه که خودتونم توش موندید.فقط و فقط به خاطر حماقتهای گذشته و ترس از تغییر دادن اوضاع..که مبادا بدتر شه...!!!
نه.من به هدفم رسیدم.خودتم خوب میدونی مادر که همیشه و همیشه تنها بودم.مسبب تمام بدبختیای گذشتم رو شما میدونم و بس.. اینو قسم میخورم که حتی از خونه طرد شم با هانا ازدواج خواهم کرد.
حالا که یه فرشته به تمام معنا زندگی رو و تمام اون چیزیی رو که از دست دادم بهم برگردونده و باعث شده زندیگیم معنا پیدا کنه و هدفی رو واسه زندگی کردنم داشته باشم از دستش نمیدم.به هیچ قیمتی.
هانا به خاطر من از همه چیزش گذشت و عشقش رو ثابت کرد.هانا به من احساس و سرزندگی دوباره بخشید.هانا منو از ۱۸ سال گذشته دور کرد. منم تمام این کارا رو کردم.
من و اون یه کاملا مثل همیم...از هر لحاظ.واسه همین درکمون نسبت به زندگی و نسبت به همدیگه خیلی بالاست. واسه همین عاشقانه ترین زندگی ممکن رو داریم و کاملا احساس خوشبختی میکنیم.
با وجود تمام مشکلاتی که تو زندگیمون وجود داره.
اما دیگه این چیزی اندازه یه نخود! ارزش ندارن. هیچی تغییر نکرده.این من و هانا هستیم که تغییر کردیم...
۱۹ عدد بزرگیه.بزرگتر از تصور تو.بزرگتر از تمام تجربیاتی که داشتی. و این به نحوه زندگی کردن من برمیگرده.من اشتباه نکردم.من به هدفم رسیدم...
خودتم خوب میدونی که هانا چه گلیه.اینو حداقل از تغییر روحیه من فهمیدی.میبینی که چقد شیطون و سرزنده شدم...
دیگه نمیخوام راجب این چیزا حرف بزنم.تو خودت مجبورم میکنی یه جورایی.......
و خیلی حرفای دیگه که نمیشه نوشت. فکر کنم تا دو سال دیگه رضایت پدرم رو هم جلب کنم...
بی خیال.تا ۲ سال دیگه...اوف! فقط باید از زندگی لذت برد.هانی جونم بپر بغلم که دلم یه ذره شده واست...بدو که تا خوشبختی کامل راهی نمونده...
یوهووووو!!
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه چهارم اسفند 1387
حقه یا حماقت؟؟! ( مطالب خواندنی )
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد.
مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه ( یکی طلا و دیگری نقره ) به او نشان می دادند. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز، گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از دیدن این صحنه ناراحت شد ... در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت:
هر وقت دو سکه به تو نشان دادند سکه طلا را بردار. این جوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
ملانصرالدین پاسخ داد:
ظاهراً حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر پول به من نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم.
شما نمی دانید تا به حال با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام.
اگر کاری که می کنی هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند ....
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه چهارم اسفند 1387
O.K ( زندگي من )
سلام دوستای عزیزم.
متاسفانه فرصت آپ کردن رو اصلا نداشتم و ندارم!
اوضاع رو به راهه. یه سری مشکل رو واسه خودم به وجود آوردم که دارم راست و ریستش میکنم.
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه دهم بهمن 1387
اندازه یه اسب هم نیستیم!!! ( مطالب خواندنی )
روزی اسب كشاورزی داخل چاه افتاد . حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی
ناله می كرد بالاخره كشاورز فكری به ذهنش رسید . او پیش خود فكر كرد كه اسب
خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود . او همسایه ها را صدا زد و از آنها
درخواست كمك كرد . آن ها با بیل در چاه سنگ و گل ریختنداسب ابتدا كمی ناله
كرد ، اما پس از مدتی ساكت شد و این سكوت او به شدت همه را متعجب كرد .
آنها باز هم روی او گل ریختند . كشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه
ای دید كه او را به شدت متحیر كردبا هر تكه گل كه روی سر اسب ریخته می شد
اسب تكانی به خود می داد ، گل را پا یین می ریخت و یك قدم بالا می آمد همین
طور كه روی او گل می ریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد زندگی در
حال ریختن گل و لای برروی شماست . تنها راه رهایی این است كه آنها را كنار بزنید
و یك قدم بالا بیایید. هریك از مشكلات ما به منزله سنگی است كه می توانیم از آن
به عنوان پله ای برای بالا آمدن استفاده كنیم با این روش می توانیم از درون
عمیقترین چاه ها بیرون بیاییم 

نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه شانزدهم دی 1387
ما چقدر زود باور هستیم! ( مطالب خواندنی )
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژهای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود.
2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3-وقتی به حالت گاز در میآید بسیار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.
5-باعث فرسایش اجسام میشود.
6-حتی روی ترمز اتومبیلها اثر منفی میگذارد.
7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.
از پنجاه نفر فوق، 43 نفر دادخواست را امضا کردند. 6 نفر به طور کلی علاقهای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میدانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!
نوشته شده توسط شاهین در سه شنبه سوم دی 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com
