|
دنیای شاهین دنیای من |
موضوعات
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
جانور نایاب!! ( زندگي من )
...
بالاخره برق بلاگفا رو وصل کردن و منم با یه سری جریانات توپ و خیلی باحال و خنده دار اومدم که اساسی بهتون فاز +++ بدم!!!
جریان ندا و نظراتش و اومدن به کافی نت رو که یادتون هست؟ خب... حالا داشته باشید!!!
یک سال و نیم پیش طی جریاناتی عاشق یه موجود ناشناخته شدم! ( آخه جانور شناسان محترم به تازگی به ماهیتش پی بردن!)
خلاصه... با توجه به اینکه این جانور به شدت نایابه! و منم ( به دلیل علاقه شدید به اینگونه حیوانات!) عاشقش شدم! حالا بی خیال که چه ضربه هایی خوردم اما...
بعدش تصمیم گرفتم به هر قیمتی ازش انتقام بگیرم و فرصتش خیلی باحال پیش اومد اما به دلایلی ادامه ندادم...
و حالا مشروح اخبار! و یه چیزایی که فقط بشنوید و بخندید!!
بعد از اون اس ام اس های حالگیرانه که فرستادم! یه روز هوینجوری به قصد مسخره بازی و حالگیری اس ام اس دادم که: سلام ندا جوووون!!!!!!! خوبی عزیزززززز؟؟؟؟؟!!!!!!!
یهو دیدم طرف جواب داد!! شاید اون موقع تا شبش قصد خاصی به جز مسخره بازی و خنده نداشتم....اما....
چند روز پیش قبل از این ماجراها....( توجه داشته باشین!)
طی یه طرح سکرت با بر و بچ رفته بودیم شمال... تو راه برگشت یه آقایی از راننده خواست که یه بسته ای رو به یه آدرسی تو سنندج تحویل بده! شاگرد راننده هم هی ناز میکرد و پول میخواست و .... آخر سر به ماها گفت که اگه میشه تحویل بدیم و ما هم قبول کردیم. بسته رو که نگاه کردم دیدم!!!!!!!!
بابا ای ول!!! آقای .... مردوخ روحانی! پاساژ شاهو! طبقه ۲! دفتر مهندسی ......و........ ( ای جان!) خیلی باحال بود! پدر ندا! پر بسته بود از نقشه ی فکر کنم برق و از چیزا...
آقا برگشتیم سنندج و سه راه شالمان با بابا جون ندا قرار گذاشتم..!!!!!!! اومد سر قرار... یه آقایی حدودا ۶۰-۵۰ ساله با موهای سفید ..عینکی. شلوار کردی کرم و کفشای سیاه! بهش گفتم کارت شناسایی لطفا! ( بهش برخورد!) گفت تو ماشینه و ....گفتم نه لازم نیست.پلاک ماشینتونو حفظ میکنم کافیه...
پراید مشکی به مشخصات ایران ۵۱-۲۲۱ب۴۶ !!!!! ( شمارش اینقد تابلو بود جیک ثانیه حفظم شد!!) خلاصه با بابایی دوست شدم خفن!!!
و از این لحظه به بعد بود که بعد اون جریانات آتش نفرتم صد برابر شد. و چون همون روز اول با دوستام حرف زده بودم در این مورد ، تصمیم گرفتم به هر قیمتی زندگیشو آتیش بزنم....
بسیج همگانی اعلام شد! همه ی دوستام از هر قشری... از بی دین بگیر تااااااااا اونایی که به واسطه ی پدرشون تو نیروی انتظامی اساسی جا باز کرده بودن اومدن کمکم. چیزی که خیلی برام جالب بود نظراتشون در مورد شخصیت ندا بود!! ( آخه تک تک اس ام اسایی رو که فرستاده بود ذخیره کرده بودم و تک به تک مکالماتمون رو با گوشی ضبط!!!) همگی در این مورد اتفاق نظر داشتن که ندا به شدت مشکل داره!! یه شخصیت فوق العاده بچگانه با رفتاری مزخرف! که به خاطر ارتباطات اجتماعی ضعیفش ۲ کلمه حرف هم بلد نبود بزنه!!! و از همه مهمتر عقده ای بودنش که اول ثانیه همه با هم گفتنش!!!
آقا ما هم که بیکار نمی نشستیم! چون اکثرا شبا با دوستام هستم ، باهاش تماس میگرفتم و بر و بچ رو جمع میکردم و هی به حرفاش میخندیدیم! شخصیت خودم رو هم بازم طوری جلوه دادم که بخواد هر غلطی دوست داره بکنه! رسید به شب آخر که خدا وکیلی عشق کردم!! حدود ۳ ساعت چرت و پرت که واقعا به ضبط کردنش می ارزید.... دوستام اون ور از خنده غش کرده بودن!( اومده بودیم حیاط!!) خدا وکیلی بازیگریمم بد نیست ها! از بس طبیعی نقش بازی کردم ملت کف کردن! یه قسمتش میخواستیم که مثلا تهدیدش کنم! که فکر کنم ترسید و فی البداهه یه مشت داستان واقعا ..... شعر!!! تحویلم داد! میگفت با یکی ۷ سال دوست بودم! ( از اونجا که این شب آخر رو با یه سری اختراعات! کاری کرده بودم که صداش از اسپیکر پخش شه! همین که اینو گفت: بر و بچ ولو شدن کف حیاط! این لامذهب از کلاس پنجم دوست پسر گرفته!!! ( البته دیگه خدا میدونه دکتر بازی هم کرده باشن یا نه!!!!
)
قبلش گفت که یه چیزی هست که بهت نگفتم و منم هوینجوری گفتم دوست پسر داشتی قبلا! اونم دید سوژه خوبیه و ادامه داد!!!!!
خلاصه..اون شب از بس خندیدیم دل درد گرفتیم! کاوه گفت تو رو خدا آخه این اصلا آدم نیست که بخوای ازش انتقام بگیری!! منم گفتم : میدونم جونوره! اما خب...همین جونور از احساسات پاک یه انسان ساده و بی تجربه نهایت استفاده کرد...اما هیچ وقت تو مغز فندقیش نمیگنجید که همین آدم تا چه حد میتونه تغییر کنه و بعدا چه کارایی میتونه انجام بده!! عشق؟؟ تف به ذات اون عشقی که بخواد نصیب تو بشه!
تقریبا همه چی برای ترکوندن این ندا خانوم خنگ کافی بود... حتی اگه شکایت هم میکرد از طریق ۲ تا دوستم ( با اطمینان ۱۰۰ در صد) میتونستم همه چی رو به نفع خودم تموم کنم...فکر تک به تک جاهاشو کرده بودم. تک به تکش... به قول دوستم دست بالای دست زیاده. بلایی سرش میاریم که تا عمر داره روش نشه تو خاک سنندج قدم برداره!!! ( حالا داشته باش که تا چه حد کینه ای هستم..!!)
دیشب تا صبح خونه ی دوستم بودیم....دم دمای صبح یکی دیگه از دوستام منو برد یه اتاق دیگه و ....
چیزایی رو در مورد ندا بهم گفت که شک دارم واقعیت داشته باشه اما..... انگار تمام کینه ی این ۱ سال و نیم تو وجودم فروکش کرد...با وجود اینکه امروز بازم با به یاد آوردن وحشی بازیاش دلم میخواد تیکه پارش کنم اما....
همه چی رو تا اطلاع ثانوی معلق گذاشتم...
راستش من الان با یه دختری هستم که ظاهرا از هر لحاظ به هم میخوریم... همه ی اون چیزایی که دلم میخواست همدمم داشته باشه تو وجودشه. از خوشگلی بگیر ( که واقعا تو سنندج تکه) تا از اخلاق و رفتار و ست بودنش باهام... اونم یه جورایی فهمید که میخوام چی کار کنم. خیلی باهام حرف زد.با وجود اینکه اصلا دلم نمیخواد خاطرات گذشته رو باهاش مرور کنم اما این اتفاق.... و در خواستی رو ازم کرد که ......واقعا خجالت میکشیدم بهش نه بگم...
( حالا شاید بعدا در مورد خودمون باهاتون حرف زدم ! شوکه شدین نه؟؟)
واسه همین همه چی رو گذاشتم واسه وقت خودش.الان هم معلوم نیست چی میشه.اما...
شاید بذارمش واسه چندین و چند سال دیگه.یه روزی که بشه ذره ذره آب شدنشو دید...
و شاید تا اون وقت همه چی رو گذاشتم کنار... حتی با اون همه دشمنی که با آلاله داشتم همه چی رو بیخیال شدم و واقعا بهش فکر نکردم...
حالا خودتون فکر کنین که این جونور چه غلطایی کرده که دلم میخواد پارش کنم!!!
حالا بی خیال فعلا....
چیزی که مهمه اینه. من روز به روز دارم پیشرفت میکنم.با دوستایی که واقعا برام دوست هستن و همدمی که به تازگی پیدا کردم ...اما خب برای شناخت بیشتر زمان لازمه. چیزی که ازش مطمئنم اینکه حتی اگه با هم سازگاری کامل نداشتیم...( و چون من نمیتونم با کسی رابطه ای به عنوان دوستی داشته باشم) با لبخند از همدیگه جدا میشیم. با آرزوی موفقیت.با آرزوی خوشبختی...
نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387
لينك مطلب
میدونم که اشتباه کردم... ( زندگي من )
بالاخره بعد یه مدت نسبتا کوتاه یکی پیدا شد که بزنه تو سرم و بگه داری یه سری اشتباهات تو زندگیت مرتکب میشی...
حدود یکی دو ماه قبل بود که یه سری مشکلات با دوستام پیدا کردم و یه طرفه باهاشون قطع ارتباط کردم... نمیدونم تو این دو سال تا چه حد با روحیات من آشنا شدید...
اگه کسی من رو چند مرتبه ناراحت کنه.. و اگه دلیل رفتارش رو توضیح نده و یا معذرت خواهی نکنه، یه جورایی چنان ازش متنفر میشم که دیگه...( بیا و درستش کن!)
و دیگه برام فرق نداره که طرف مقابلم یه زمانی عشقم بوده یا یه دوست خیلی صمیمی یا هر کس دیگه ای...
اتفاقاتی که ناخواسته افتاده بود منو از دوستام دلسرد کرد. دقیقا زمانی که خودم به خاطر مسائل اخیر نیاز به کسی داشتم که کمکم کنه... برای اونا هم مشکلاتی پیش اومده بود که به من نیاز داشتن... و من هم.......
و کاوه یکی از شبایی که تو پارک بهاران با دوستام جمع شده بودیم یه چیزایی رو بهم گفت که واقعا بیدارم کرد...
روز بعدش با سعید تماس گرفتم و خواستم که ببینمش. با وجود رفتاری که این مدت داشتم، سعید -انگار نه انگار که اتفاقی افتاده- مثل سابق باهام گرم گرفت...
بعد نیم ساعت داریوش با پرشیای پدرش اومد دنبال سعید )(و ظاهرا من) که برن برای عشق و حال! نمیدونم چرا یه حسی بهم گفت نرو... شاید یه جورایی خجالت میکشیدم ازشون.( سامان هم باهاش بود).. خلاصه سعید رفت. بعد یه دقیقه سامان اومد و گفت باید بیای. از اون اصرار و از من انکار که آخر سر خود داریوش گفت بیا دیگه چرا ناز میکنی!!!!!
حقیقتش اینکه من اشتباه کردم...
واقعا اشتباه کردم.من خودم مشکل داشتم و .........
شاید تا حدی این اشتباه رو جبران کرده باشم واسه سعید و سامان. اما داریوش هنوز نه.
که اونم گذاشتم واسه وقت خودش... که حسابی از خجالتشون بیام بیرون![]()
و ........
معذرت میخوام..... همین.
سعی میکنم اگه مشکلی هم دارم باهاتون در میون بذارم نه اینکه همشو درون خودم انباشته کنم و....
همین که همه کنار هم باشیم برام خیلی ارزش داره....
به قول کاوه یه مدته خیلی حساس شدم. و تا کسی یه حرفی میزنه خیلی زود آمپرم میره بالای هزار...
خب بابا چی کار کنم! غم عشق ما را سوزانده بیده!!!
(
)
بی خیال حالا......!
من برم یه کم نرم افزار و بازی(آخ جون!) دانلود کنم... اینجوری نمیشه!!!!!!!!
خوش باشین

نوشته شده توسط شاهین در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387
فرصتی دوباره... ( زندگي من )
بالاخره فرصتی واسه نوشتن و به روز کردن وبلاگم پیدا کردم... جمعه ها کاوه کلا اینجاست و بعد از ظهر بین ساعت ۱ تا ۴ جاش میام کافی نت که بره خودشو شارژ کنه این مدت اینقد اتفاقای عجیب غریب واسم افتاده که تازه دارم از توهمش میام بیرون!!! این جواب کنکور هم بدجور روحیه ی دوستامو به هم ریخته!!! همه کاملا دفسرده شدن! نمیدونم.. من فقط واسه این ناراحت شدم که چرا دانسته منفی زدم! همین! به درک که پیام کور!!!!! قبول شدم... من به خودم ایمان دارم. ضمن اینکه واقعا دانشگاه آزاد رو بیشتر دوست داشتم که میرم یه جایی خوندم که: انسان خیلی زود به خوشبختی عادت میکند و چون زود عادت میکند،خیلی زود هم یادش میرود که خوشبخت است واقعا راست میگه... شاید تو این مدت یه همچین حسی داشتم که الان به اون صورت ندارمش. البته من فکر میکنم زندگیم یه کم هیجان میخواد! چون بدجوری داره تکراری میشه! به هر حال.سعی میکنم این مشکلم رو یه جورایی حل کنم. چند روز پیش بعد از یه سری نظرات مرموز ندا ( عشق اولم ) اومد کافی نت!!!! نمیدونم را اون لحظه واکنشی نشون ندادم اما بعد اینکه رفت چند تا اس ام اس حالگیرانه !! واسش فرستادم.اینکه چی نوشتیم واسه هم و اینا بماند... روز بعدش به اصرار کاوه ( که بعدا گفت میخواستم این جریان تموم شه) یه اس ام اس براش فرستادم و از رفتار تهاجمی!! روز قبلش عذر خواهی کردم! که ای کاش نمیفرستادم! چون جواب اس ام اس و نوع حرف زدنش( هر چند ظاهرا عادی بود) دقیقا حالتی رو داشت که یه سال قبل باهاش ........ اینو مطمئنم چون کاملا میدونم چه جور آدمیه.و پارسال به خاطر اینکه عاشقش بودم نمیتونستم واکنش خاصی نشون بدم اما حالا..... روز بعدش میخواستم براش اس ام اس بفرستم و فقط بپرسم که چرااااااااا و چطور تونستی با کسی که عاشقت بود یه همچین کاری رو بکنی؟ و حالا با چه رویی دوباره برگشتی و داری عین بچه های ۱۵-۱۴ ساله قایم موشک بازی میکنی؟؟؟ میدونستم اگه اس ام اس بفرستم و ازش سوال کنم بازم با دروغ و توجیه و.................جوابم رو میداد!! پس بهتر دیدم همین جا رو در رو باهاش حرف بزنم. ندا خانوم. با وجود اینکه اون روز به جای جواب سوالام فقط خودتو میزدی به در و دیوار! و به زوووووور میخواستی بحث رو عوش کنی... میخوام حالا که تنها نشستی و تنها کسی که نگات میکنه وبلاگمه! ( و احتمالا سنا!!!!!!!!) یه کم بشینی و فکر کنی! وقتی گذشته و کارایی که باهام کردی و بلاهای که سرم آوردی ( که فقط خودم میدونم چی کشیدم) چنان ازت متنفر میشم که دوست دارم .............. اما حالا دیگه اینقد اون جریانات واسم بی ارزش شده که حتی زحمت فکر کردن هم به خودم نمیدم!حالا که بعد ۱ سال و نیم برگشتی و این اتفاقات اخیر افتاد باعث شدی که بازم تک تک خاطرات مزخرفی که باهات داشتم یادم بیفته. اون وقتا اینقد از عشقت کور بودم که هیچی رو به جز خودت نمیدیدم.اما حالا میبینم که ۹۹ درصد حرفت و کارات دروغ بوده.یه ظاهر سازی مزخرف که........ تو بر خلاف ادعاهایی که داشتی نه عاشقم بودی و نه حتی دوسم داشتی.من شده بودم وسیله ای برای پر کردن اوقات فراغتت!! ( چون دخترا صبح تا شب تو خونه بیکارن! البته اکثرشون!) واینکه یه طرفه منتظر تماسای من باشی و خروار خروار ناز و ادا از خودت استخراج کنی!!!( یه کم فکر کن منظورم یادت میاد! قطع کردنای پی در پی و ......!!!!!) و آخرین اتفاقی که بینمون افتاد.اومدن یه قبض سنگین وزن که من فقط بهت هشدار دادم که ممکنه پدرم پرینت بگیره و با هات تماس بگیره و خواستم مواظب باشی! اما تو گفتی من به مادرم میگم که مزاحمم شدی و بعدش گفتی که تو تماس گرفتی!! به من چه!!!!!!!! ( دوستان توجه داشته باشین به این عشق!) و حرکات و رفتار مسخرت بعد از عصبانی شدن من و اینکه حتی زحمت یه عذر خواهی به خودت ندادی! و بعد اینکه باااااااازم غرورمو زیر پا گذاشتم بازم غرورت............... حالا بگذریم از شرح جریانات ! چون اینقد زیاده ................بگذریم. حقیقتی که یه کم دیر بهش رسیدم این بود.من خودم رو از ندا دست کم گرفته بودم.چیزی که الان خلافش بهم ثابت شده.و چون عاشقش بودم هر کاری میکرد چیزی نمیگفتم. و طبیعت انسان طوریه که اگه همچین شرایطی پیش بیاد طرف به عبارتی سوارت میشه!! و ندا هم از این موقعیت سو استفاده کرد.تعجب میکنم که چطور حتی یه بار وجدانش سرش داد نزد که بی وجدان!! داری با کسی که عاشقته همچین رفتاری میکنی!!! واقعیت اینکه خاطرات هیچ وقت از بین نمیرن.مهم اینکه بتونی بهشون اهمیت ندی.که من تونستم.( فقط این مدت یه کم اعصابم به هم ریخت!) حالا ندا ،موندم که با چه رویی برگشتی!! روز اول با خودم گفتم شاید واقعا تغییر کرده باشی. که ظواهر امر خلافش رو نشون میده. ( موندم که چی بگم.دیروز یه مطلب کامل نوشتم برق رفت!) فقط اینو میگم. من شاهین پارسال نیستم.اینو مطمئن باش. عشقت کاملا از قلبم تخلیه شده.چون خودم خواستم. شاید بعضی وقتا دلم واسه عشقی که داشتم تنگ بشه.اما وقتی میفهمم که چه عشق موهومی بوده دیگه......!! پس پیشنهاد میدم.اگه روزی روزگاری فکر کردی از عشق چیزی سرت میشه و خواستی برگردی به جای قایم موشک بازی مرد و مردونه بیا حرفتو بزن .هر چند گفتی وبلاگت رو نمیخونم...( که مطمئنم میخونی!) با این حال اصلا نمیخوام جواب این مطالب رو به صورت نظر بدی!! وقتی از خودت مطمئن شدی اس ام اس بزن. ضمن اینکه تو اس ام اس هم دفاعیه ننویس! اتفاقات افتاده قابل انکار نیست!!! به هر حال...... راستی تو این مدت چند تا عکس باحال از جریانات این مدت گرفتم... یه شب با کاوه تا ساعت ۴ صبح کاف نت بودیم! اینم از عکسایی که همون ساعت از میدون آزادی گرفتم! اینم از من و دوستم محمد این بچه گربه هم دو سه شب پیش هوینجوری سرشو انداخت پایین اومد کافی نت! ( خودمونیم این پیشی جون تو عکس بهتر از من افتاده!!!!) و اینم یه عکس تکی از خودش! 




نوشته شده توسط شاهین در جمعه یازدهم مرداد 1387
و اینم از جواب کون کور!! ( زندگي من )
سلام دوستای نازنین.....
و امروز جواب کنکور سراسری رو گرفتم...
همون طور که پیش بینی کرده بودم پیام نور!!
و درصد ها رو که نگاه کردم دیدم دقیقا هموناییه که پیش بینی کرده بودم.
تو رو خدا حماقت رو میبینین؟ اگه منفی نزده بودن الان دانشگاه کردستان بودم.و شاید یه دانشگاه بهتر.
مهم نیست.
چیزی که برام مهمه اینه.من فقط یه هفته و اونم هر روز حدود سه ساعت رو واسه کنکور خوندم!بدون هیچ پیش زمینه ای!و قبل از اینکه منفی بزنم ۳۵ درصد زیست زده بودم! دوستم هم ( که زرنگ هم هست) فقط دو درصد بالاتر از من زده بود.ضمن اینکه امسال سخت ترین کنکور چند سال اخیر رو دادیم..
حالا دیگه وقتش رسیده.آزاد رو صد در صد قبولم. همون انتخاب اول. و حالا وقتشه که آروم آروم دوران طلایی زندگی من شروع شه... حالا وقتشه که اون روی زندگی من رو ببینین...
شاید هم سال دیگه همزمان با خوندن دانشگاه آزاد برای سراسری هم بخونم.. ( که البته فکر نکنم حوصلشو داشته باشم دیگه!)
اما اینو مطمئنم که کارشناسی ارشد رو میرم دانشگاه دولتی...
قسم میخورم این چند سال زندگی مزخرفم رو جبران کنم.با موفقیت تو همه ی عرصه های زندگی...
ثابت میکنم که این شاهین ،شاهین تیز پرواز آسمونهاست...
اینو به خودم قول میدم...
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه ششم مرداد 1387
دیوونتم دیوونتم تو اینو میدونی!!! ( زندگي من )
چند وقت پیش یه آهنگ فارسی دستم رسید که خیلی از سبک آهنگش خوشم اومد... تصمیم گرفتم بذارم تو وبلاگ که یه کم از جو مدرن بیایم بیرون فعلا!! ( تا ترجمه ی آهنگ بعدی!)
( عنوان مطلب هم اسم آهنگشه...تا اطلاع ثانوی دیوونه کسی نیستم!!)
و جواب نظر پست قبلی:
سلام ستاره خانوم...
نمیدونم چرا از مطلبم اینطور برداشت کردین! البته الان که کاوه خوندش گفت یه جوری نوشتی که آدم فکر میکنه هنوز....!
واقعیت اینکه آلاله و ندا واقعا برای من مردن...در مورد آهو هم ، همونطور که قبلا گفتم من هیچ وقت نتونستم عاشقش شم. قبل از اینکه همه چی به خاطر یه عشق کور!! به هم بریزه مشکل خاصی نداشتیم.اما بالاخره این ارتباط یه جایی قطع میشد...چون از لحاظ فکری زمین تا آسمون با هم فرق داشتیم.و این برای من خیلی مهمه. میخوام کسی که باهام زندگی میکنه از هر لحاظ باهام ست باشه...
البته بار اول که عاشق شدم عشق طوری رو زندگیم تاثیر گذاشت که داشتم خودم رو هم فراموش میکردم چه برسه به.......!!! (بپا عشقت رو درست انتخاب کنی!)
پس نتیجه میگیریم این دختری که ازش خوشم اومده رو تو این مدت پیدا کردم!
و البته ... دیشب به این نتیجه رسیدم که دارم راه رو اشتباه میرم.اگه طرف از من خوشش اومد و خواست که باهام باشه که هیچ و اگه نه.........بازم هیچ!! بی خیال این جریانات میشم کلا...
همین...
نوشته شده توسط شاهین در شنبه پنجم مرداد 1387
take the chance for new wild romance ( زندگي من )
بعد از اتفاقاتی که بین من و دوستام افتاد ( دوستای مثلا فابریک!!) ... یه جورایی ازشون متنفر شدم.اونم از بدترین نوعش...
کسی که واقعا به هم نزدیک بودیم رو از خودم دور کردم...بعد از کنکور هم که دیگه سعی کردم ارتباطم رو باهاشون فقط در حد یه سلام ، احوالپرسی حفظ کنم و بس...
هیچ وقت نفهمیدم چه مشکلی باهاشون پیدا کردم اما.....
یه چیزی که خیلی برام مهمه اینه. زندگی من چند ماهیه که ۱۸۰ درجه ای تغییر کرده.اگه قبلنا از ۲۴ ساعت ۲۲ ساعتش رو غصه میخوردم،الان ۲۳ ساعتش رو میخندم و واقعا شاد شادم...( البته خب بالاخره تو زندگی هر آدمی مشکلاتی پیش میاد...) و دیگه نمیخوام کسی بریزدش به هم...
الان هر وقت میرم پیش دوستام...
یکیشون شبانه روزی از عشق از دست رفتش حرف میزنه و کم مونده خودشو معتاد کنه!!!
یکیشون ۲۴ ساعته عین برج زهرمار ( البته احتمالا با من) میاد و میره!
فقط یکیشون تا حدی سالم مونده که اونم طرف جبهه ی مقابله!
و آخرش اینکه همشون واقعا بی هدف بی هدف به طور کامل پلاسن!!!!
خب خدا وکیلی من برم بین اینا چی بگم؟ دیروز که رفتم پیششون طوری رفتار کردن که انگار.....مهم نیست..
اما خوبیهایی رو هم که در حقم کردن فراموش نمیکنم.امیدوارم من هم در حد توانم دوست خوبی بوده باشم.اینم از پایان این ۴ سال دوستی....خوش باشین.
.............................................................
اوایل تابستون بود که دوست دوران دبستانم - که تازه امتحانات دانشگاهیش تموم شده بود- رو دیدم...
بعد از اینکه یخ این چند سال دوریمون شکست!! ( هر چند هر از گاهی همدیگه رو میدیدیم) ....
یهو هر جفتمون ۱۸۰ درجه از لحاظ رفتاری عوض شدیم!!( اونم مثل من ظاهرش آرومه اما...!!)
هیچ و قت این چند روزی رو که باهاش بودم فراموش نمیکنم... حوالی ساعت ۶ میومد مغازه پیشم و بعدش میرفتیم خیابون و پارک و.......
این چند روز رو به اندازه ی تمام عمرم خندیدم...!!! اینقد حرف میزدیم و میخندیدیم که وقتی شب میرسیدیم خونه از خستگی ولو میشدیم تو رختخواب!!!
یادش بخیر...این دوستم رو از کلاس اول میشناسم.و میشه گفت قدیمیترین دوستیه که صمیمیتمون فقط طی یه دور کوتاه دوری از هم یه کم یخ بست! ( که آب هم شد!)....
....................................................
دیشب حوالی ساعت ۱۱ شب با کاوه تو کافی نت داشتیم حرف میزدیم که اون یکی کاوه زنگ زد!( دوست امین و امید) گفت: پاشید بیاید پارک بهاران یه والیبال بزنیم تو رگ!!!
ما هم یه نیم ساعتی کافی نت رو زودتر تعطیل کردیم و رفتیم پیششون........
بدبختی توپ والیبالشون هم کم باد بود!! آخر سر تصمیم گرفتیم گل کوچیک بازی کنیم! با توپ والیبال!
وای که چه حالی داد...مخصوصا واسه من که از کلاس پنجم به بعد پا به توپ نزده بودم!!!حوالی ساعت ۳ نصفه شب! با گوشی نشستیم فیلم گرفتیم!! ( بر و بچ همه بازیگر شدن!!)
( الان که اینا رو مینوشتم با خودم گفتم چند سال دیگه که اینا رو میخونم چه حسی خواهم داشت؟)
و.........امشب هم قراره همگی به اضافه یکی دو نفر دیگه با تجهیزات کامل پارک بهاران رو تسخیر کنیم!
فقط نمیدونم الان چه وقتش بود کود بریزن پای چمنا!!!!!!!!!!!!!! فقط از یکی دو قسمت پارک میشه برای اجرای عملیات استفاده کرد!!!
و خلاصه... با وجود همه اینا یه مشکلات کوچیکی تو خونه دارم هنوز...
و .... در مورد پیدا کردن عشق هم به طور کامل کشیدم کنار. تو این مدت با دخترایی آشنا شدم که واقعا حال آدمو به هم میزدن!! فقط یه نفر بود و هست و آخرش معلوم نیست چی میشه که واقعا ازش خوشم اومده بود و میاد! و البته فکر نکنم این هم به نتیجه ای برسه.
بعد از این جریان حتی اگه نشد که باهاش باشم،به طور کامل دور هر چی دختر رو خط میزنم.مدتش معلوم نیست.اما اینقد خودمو سرگرم میکنم که دیگه به این چیزا فکر نکنم.... چون دیگه واقعا ارزش نداره.
روز خوش

نوشته شده توسط شاهین در جمعه چهارم مرداد 1387
بارون!!! ( زندگي من )
آخی....
بالاخره بعد یه مدت تونستم بعد از ظهر رو بیام بیرون...
امروز هوای اینجا ابری بود!! جالبه! کل بهار رو منتظر یه قطره بارون بودیم!! نبارید...!
وای.....الان بارون گرفت!!! چه جالب!! جای فصلا داره عوض میشه!!! چقد باحاله!!!!! بوی خاک تازه خیس شده و این هوای نمناک تو این گرما واقعا میچسبه!!( آخ جون)
جای شما خالی...
یه جورایی تابستون داره تکراری میشه که البته یه نقشه هایی کشیدم که حالا حالاها تازگیشو حفظ کنه...
دیشب مشکلی رو که داشتم کاملا با خودم حل کردم ...
به هر حال...من راه زندگیمو انتخاب کردم.
و این دیگه تغییر نمیکنه...
نوشته شده توسط شاهین در دوشنبه سی و یکم تیر 1387
زمزمه های دلتنگی ( زندگي من )
نخیر...
انگار تاثیرات ۸ ماه تنها بودن داره یواش یواش خودشو نشون میده...
با وجود اینکه حسابی سرگرم شدم اما....
نمیدونم. امروز که یه چند دقیقه ای این حس مزخرف وجودم رو پر کرد ، تونستم خودمو جم و جور کنم . به خودم گفتم تو خودت خواستی تا الان تنها باشی پس دیگه چت شده؟ خودت گفتی تا اونی رو که میخوای پیدا نکنی تنها میمونی...خودت خواستی..
و حالا یه بار مرد و مردونه پای حرفات وایسا... عوضش لذت پیدا کردن همدم واقعیت همه ی اینا رو جبران میکنه...فقط مساله اینکه.......
واقعا نمیدونم چرا اینقد این نیاز تو وجودم ریشه کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به هر حال...
من که میدون رو خالی نمیکنم...هستم تا آخرش.....
نوشته شده توسط شاهین در یکشنبه سی ام تیر 1387
استاد سینمای ایران درگذشت... ( زندگي من )
و خسرو شکیبایی هم درگذشت...
باورتون میشه؟
به همین راحتی!!!
وقتی خبر رو شنیدم یه جورایی به هم ریختم.باورم نمیشد.کسی که از بچگی میشناختمش ...با بازی قشنگش تو خانه سبز و حالا...
تسلیت میگم...به همه دوستدارانش ...روحش شاد.
بالاخره ما هم یه روزی همون جایی میریم که همه قصد سفر کردن...
خوش باشین گلای نازنین...

نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387
یه ویروس خیلی باحال ...! ( زندگي من )
عجب حالی میده یاد گرفتن مسائل مربوط به کامپیوتر!!!
نمیدونم این کاوه و آقای عزیزی چرا هی نق میزنن؟؟ خدا وکیلی هر لحظه و هر ثانیه که با کامپیتر کار میکنم فقط بهم فاز +++ میده!! بدون کوچکترین احساس خستگی...
این مدت یه سری مسائل مربوط به شبکه و اینترنت از آقای عزیزی یاد گرفتم ... حالا شوق و ذوقم واسه یادگیریش صدچندان شده...
چقدر حسرت میخورم که چرا رشته کامپیتر نرفتم... هر چند همیشه تشنه ی یادگیریش هستم...
مطمئنم اگه کامپیوتر میخوندم سنندج که هیچ!! ایران رو پیاده کرده بودم!!! حیف شد...
متاسفانه الانم اونقدرا فرصت ندارم که برم دنبال برنام نویسی و .... اما در اولین فرصت میرم دنبالش و اون وقته که دیگه (آخ جون!!!!)
فعلا یه مشکلی پیش اومده که ۱ ماهی میشه این کافی نت رو ب هم ریخته!! یه ویروس وحشی!! ( که ارادت دارم خدمتش!!) افتاده به جون سیستما...
خدا وکیلی یه ذره حواست جم باشه بدون آنتی ویروس هم میتونی بزنی چششو دربیاری!! اما اینا ۱ ماه میشه که هی آنتی ویروس آپدیت میکنن و .... آنتی ویروس جدید نصب میکنن و .....!!! آخر سر همون آش و همون کاسه...!
مشکلشون اینجاس که دست به هر پوشه یا درایوی میزنن ویروسه پخش میشه!
حتی اگه پارتیشن بندی هم بکنی!!!( از نو!!!)
حالا اومدم که به صورت آنالوگ چش ویروسه رو در بیارم!! ( یا به عبارتی : دس کمه چاوی!!!!!)
من برم فعلا......
خوش باشین
نوشته شده توسط شاهین در جمعه بیست و هشتم تیر 1387
مطالب پیشین
![]()
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by
donyaye-shaahin.blogfa.com
The Template Designed By Loghman Avand @
www.irlearn.com